دوشنبه ٢٩ مرداد ١٣٩٧ |
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
اخبار > گفت و گو با جانباز شرکت امیر رضا رمضانی
 


  چاپ        ارسال به دوست

گفت و گو با جانباز شرکت امیر رضا رمضانی

کنار جسم های گلگون و تن های پاره پاره در معراج الشهداء جسمی آرام گرفته است که گلوله ، پیشانی و قسمتی ازجمجمه را با خود برده است . نامش در فهرست افلاکیان به تبت رسیده و روح پرواز کرده است که ناگهان مسئولان بخش متوجه می شوند بر مشمایی که شهید را با آن پوشانده اند. بخار دهان نقش بسته است .

بخت از دهان دوست نشانم نمی دهد          دولت خبر ز راز نهانم نمی دهد

از بهر بو سه ای زلبش جان همی دهم      اینم همی ستاند و آنم نمی دهد

بار خدایا این چه تقدیر بود که مرا از کوی رندان ، هبوط دیگر بازی نصیبم ساختی و«این وصل را هجران و سر خوشان عشق را نالان» کردی .شاخه ی وصل می شکند و مرغ پران می شود .و آنها که امیررضا را از بلندی ارتفاعات دوپازا به عقب می کشانند با سری متلاشی شده ، هرگز گمان نمی کردند که او را بار دیگر ایستاده بر دو پای خود ببینند.

امیر رضا رمضانی متولد سال 1347 در خیابان پیروزی تهران است .پدر که حالا زمین گیر شده است ، با تاکسی خود رزق و روزی سه فرزند پسر و سه فرزند دختر را برسر سفره می آورد. منظره سوختن فروشگاه کوروش تصویری است که امیررضا از بالای پشت بام خانه به خوبی به خاطر می آورد :« مردم چندین با در درگیری های خیابانی سال 57 وارد خانه ما شدند . آن روزها عکس امام خمینی (ره) را با رمان و پلاستیک در دو طرف پلاکاردی نصب کرده بودم که تصویر آن در اجتماع مردم بر ساختمان در حال ساخت خیابان آزادی دیده می شود . همان عکس معروفی که مردم زیادی در طبقات ساختمان نیمه کاره ی تأمین اجتماعی فعلی بارها از تلویزیون و مطبوعات زیادی دیده می شود .او با وجود سن و سال کمی که دارد با واسطه قراردادن سیدرضا میری و شهید بنی جمالی از بسیجیان مسجد قدس هر طوری که هست وارد پادگان آموزشی امام حسین (ع) در دوره 47 می شود .«شهید بنی جمالی مانند همه شهداء انسانی فرهیخته و با اخلاق بود و مداحی بسیاری از سجایای اخلاقی را از او می آموختم. دو ماه زیر سایه وی بودم تا آنکه در سال 1364 به منطقه سقز اعزام شدم. منطقه ای که پیش از ورود ما کوموله ها 300 پاسدار را زیر پل سقز با فجیع ترین حالت به شهادت رسانیده بودند. اگر یک پایگاه لو می رفت . درگیری به سایر نقاط سرایت می کرد کردهایی که وفادار به نظام بودند . نمیتوانستند محبت خود را به خوبی ابراز کنند زیرا شب هنگام کوموله ها آنها را اذیت می کردند . ما موستا ا زکردهایی بود که خیلی با ما همکاری داشت . شب صدای گلوله و رگبار به گوشمان رسید . تمام روستا را محاصره کردیم اما کوموله ها گاو و گوسفندهای ماموستا را به یغما برده بود و پیغام داده بودند دفعه بعد زن و بچه هایت را می بریم .»

امیر رضا به مدت 9 ماه در کردستان می ماند و پس از آن در دومین اعزام به واحد 106 تیپ ذوالفقار از لشکر 27 حضرت رسول اکرم (ص) ملحق می شود .« من ریز نقش بودم و در میان رزمنده ها یی که شعارشان این بود آب دریا قورت من است 106 کلت من است . حسابی انگشت نما بودم . دوشکا برای من خیلی سنگین بود و توان جسمی بالایی می خواست در عملیات آزادی سازی مهران 106 کارآیی نداشت ناگزیر پشت دوشکا قرار گرفتم . سپاه سوم عراقی ها وفادارانه با صدام می جنگیدند . در فیلم های سینمایی مربوط به جنگ همواره به اشتباه عراقی ها را سربازانی ساده لوح و ضعیف نشان می دهند اما آنچه که در عالم واقعیت می دیدم غیر از این بود . سربازان سپاه سوم و هفتم عراقی همگی بالای دو متر قد داشتند به خوبی به یاد دارم با گلوله دوشکا دست یکی از آنها به طرفی پرت شد با دست دیگر کلاشینکف را گرفته بود و همچنان به سمت خاکریز ما می آمد ارتش عراقی واقعاً به لحاظ نظامی مجهز و قوی بود و دفاع در برابر آنها توان رزمی بسیار زیادی می طلبد . لوله دوشکا از شدت حجم آتش سرخ شده بود . اگر یک لحظه رگبار قطع می شد به طور یقین شرایط به نفع دشمن تغییر می کرد.» عملیات فتح پنج ، یک عملیات ایضایی در منطقه سردشت داشت است . رمضانی بعنوان تیربارچی با گردان 150 نفری به قصد تصرف از ارتفاعات شبانه به دشمن حمله می کنند .

«فرصت خنثی سازی مین ها وجود نداشت . با حالت دو از میدان مین می گذشتیم که پای رزمنده پشت سر من به مین والمیر گرفت . برگشتم ودیدیم که بر زمین افتاد فرصت کمک نبود. تپه را گرفتم و صبح که شد تازه فهمیدیم کجا قرارداریم می دانستیم که پاتک عراقی ها در راه است.مهمات زیادی نمی توانستیم با خود بالا ببریم . شروع کردم به جمع اوری فشنگ بر فراز تپه و در جایی که مشرف به دشت و پایین بود سنگری ساختم تیربار را کار گذاشتیم و از بالا هراز گاهی رگباری به سوی عراقی هایی که قصد آمدن به بالا داشتند می گرفتم . چند تایی را زدم اما آنها دست بردار نبودند . هلی کوپتری آمد و درست بالای سرما ایستاد . خلبان را می دیدم گویا مشغول شمارش بچه ها بود. 15 نفر بیشتر از گردان آن بالا نبودیم . پایه تیربار را روی پاهایم گذاشتم و به سوی هلی کوپتر نشانه گرفتم . اما سپر ضد گلوله زیر هلی کوپتر گلوله را کمانه می داد و از دور دسته ای پرنده را دیدم که از دور دست به سوی ما می آمدند . آنها پرنده نبودند هواپیماها عراقی بودند .موشکی به سوی ما روانه شد . گویا درست به سوی پیشانی من می آمد ناخودآگاه به سوی زمین خم می شدم. درحالی که نمی توانست چشم از موشک مشکی رنگ بردارم . حتی پره های آن را می دیدم که لحظه به لحظه نزدیک تر می شد . از بالای سر ما گذشت . سنگ ها به سر و صورت و کلاه آهنی می خورد خمپاره های عراقی ها شروع به کار کردند . سنگی که ناشی از فرود خمپاره بود به پایم اصابت کرد . شهید جلال رضاپور روبروی من نشسته بود . پیشانی اش سوراخ شد و افتاد شهید غلامی فرمانده ما بود . که گلوله ای به قلبش خورده بود و در گوشه ای برای همیشه آرام گرفته بود .اوج پاتک عراقی ها بود .بلند شدم تا رگباری دیگر به پایین تپه نشانه روم . گلوله ای به سرم اصابت کرد . کلاه آهنی سوراخ شده و به گوشه ای افتاد. فقط به خاطر دارم که برای آنکه تضعیف روحیه نشود با دست خاک بر خون اطلافم می ریختم تا مبادا بچه ها ببینند . صدای گلوله ها را نمی شنیدم . به اندازه یک کف دست از پیشانی و چمجمه ای نبود . آخرین صحنه ای را که به یاد دارم این بود که یکی از پاهایم دست یکی از بچه ها بود که مرا برروی زمین می کشید و می برد.»

امیر رضا را بعنوان شهید با عبور از روی خس و خاشاک به عقب می برند . به معراج الشهداء
می سپارند و بخار دهان او که بر پلاستیک کشیده شده برروی صورتش نقش می بندد و منجر
می شود تا او را به بیمارستان برسانند .

«در بیمارستان بقیه ا... شوکه شدم وقتی که پرستار باند سرم را باز کرد سمت راست پیشنی ام بی استخوان بود و پوستی برروی مغز در فرو رفتگی جمجمه نمایان بود که چون دارای نبض بود بالا و پاین می رفت . قبل از آن از تبریز با قطاری که مملو از مجروحان بود به ایستگاه راه آهن تهران رسیدیم . کوپه ها بدون صندلی بود و همه جا آویزهای سرم نمایان بود . صبح که به ایستگاه راه آهن رسیدیم . رسیدیم غوغایی از آمبولانس ها برپا بود . پیاده شدم و با لباس بیمارستان و سری باند پیچی شده به میدان راه آهن آمدم . راننده تاکسی تا مرا دید ترمز زد . مسافران خود را پیاده کرد و مرا به خیابان پیروزی رساند . درخانه باز می شود و مادرم با دیدن من از حال می رود. اهل خانه موفق به آوردن آمبولانس نمی شود . حال من نیز خراب می شود سرانجام با وانت یکی از همسایه ها سر از بیمارستان بقیه ا... در می آورم . استخوان های خرد شده جمجمه بیرون کشیده می شود اما با پروتز و سیمنت استخوان مصنوعی جای گودال گلوله را پر می کنند . چند روز پس از بهبودی برای مراسم دعای کمیل به مهدیه تهران رفتم . یکی از بچه هایی که جنازه مرا به معراج الشهداء تحویل می دهد .در مهدیه بود  از دیدن من لکنت زبان گرفته بود . به هر حال تقدیر آن بود که زنده بمانم .»

امیر رضا روح معنویت و مدینه فاضله ای که در جبهه ها دیده را در گردان مالک اشتر متبلور یافته می داند . پس از بهبودی نسبی در چند عملیات ایضایی دیگر به همراه گردان مالک که از آن تعبیر به گردان خوبی ها می کند شرکت یافته و خاطرات خود را در مورد شلمچه اینگونه بیان می کند : «700 متر جلوتر از خاکریز خودمان درون گودالی در کمین تانک ها نشسته بودم . 20 گلوله آرپی جی  به همراه برده بود . خورشید آرام آرام طلوع می کرد و هر لحظه گرمای آسمان بیشتر می شد . حمله عراقی ها آغاز می شد و لوله های متعدد تانک ها بالا می آمد لوله آرپی جی داغ شده بود و گردن را می سوزاند. مانده بودم که از میان آن همه تانک کدام را بزنم . اعلام عقب نشینی را نشینده بودم و در میان هیاهوی توپ تانگ ها و لرزش زمین ناگهانی احساس کردم دستی از پشت پیراهنم را می کشد . یکی از بچه ها بود که فریاد می زد برخیز برویم پشت خاکریز همه به عقب رفته اند . هوا به شدت گرم شده بود . تشنگی غالب شده بود و عجب آنکه سربازهای عراقی از تانک ها بیرون آمده و پشت تیر بار نشسته بوند اما شلیک نمی کردند . تلوتلو خوران به عقب می دویدم . چشم هایم سیاهی می رفت و همه چیز مواج به نظرم می رسید . بچه هایی را می دیدم که توان برخاستن نداشتند و روی زمین خود را می کشیدند .تانک ها مستقیم نمی آمدند ویراژ می دادند تا بچه ها را له کنند مسعود عابدی از بچه های محله ی خودمان را دیدم که به خاطر ناتوانی و ضعف جسمی به زمین خورد و چرخ آهنین تانک بی رحم از رویش رد شد » امیر رضا در وسط مصاحبه اینجا که می رسد دستهایش به لرزه می افتند ، بلند می شود و به آشپزخانه می رود تا قرص هایش را بخورد یادآوری صحنه هایی که بر زبان می آورد او را متلاطم می کند و با بغض می گوید : «غربت شلمچه زیاد است . محله ای غریب القرباست آنجا هیچ جایی این حرف ها و خاطرات را نمی گفتم .هر که می پرسد می گویم چند ماهی در جبهه بودم و بس .اما هرچه بگویم نمی توانم احساس خود را بر زبان بیاورم . خواب را هرگز نمی توان آنگونه که دیده ای با شرح جزئیات برای مخاطب ترسیم کنی  می خواهم بگویم نباید شهدا را فراموش کنیم می بینم خودم اسیر دنیا شده ام خودم را به اسارت درآورده ام . حس می کنم آنها را فراموش کرده ام . همسنگران متأهلی که سینی پول که می آمد حداقل ها را برای خرج خانه بر می داشتند حالا دنیا پرستی و زیاده خواهی موج می زند و پا بروی حق یکدیگر می گذاریم .آنجا کسی اخلاق را ترویج نمی کرد . اما در مدینه فاضله جبهه ها با تمام سختی ها و رنج های یک جنگ واقعی باز هم می گویم که قطعه ای از بهشت بود . شاید روزگار باعث شده مجالی برای شنیدن حرفه های من نباشد . حرص می زنیم تا بیشتر از آنچه که خداوند مقدر کرده را به دست آوریم . سهم ما را از دین خدا مشخص کرده است پس چرا دیگر این همه آزمندی و زیاده خواهی ؟»

امیر رضا رمضانی در سال 79 وارد مخابرات می شود و سال 80 ازدواج می کند . کوثر نام تنها دختر خردسال اوست . او در پایان سخنان توصیه می کند با قرآن مأنوس شویم و شیوه های کاربردی عمیق آن را به کار ببندیم :«قانون سوم نیوتن می گوید هر عملی را عکس العملی است مساوی با آن و در جهت مخالف تمام ناملایمات روزگار ناشی از عملکرد خود ماست . به حق خودمان قانع باشیم و همواره خاطر یادآوری کنیم که خداوند از منابع لایزال خود و آنجا که هرگز گمان نمی کنیم و به حساب نمی آوریم درهای رحمت خویش را به رویمان خواهد گشود.»

 

 

 


٠٩:١٠ - شنبه ٢ خرداد ١٣٩٤    /    عدد : ٧٢٤٨٥    /    تعداد نمایش : ٣٠١٦


امتیازدهی
برای این خبر نظری ثبت نشده است
نظر شما
نام :
ايميل : 
*نظرات :
متن تصویر را وارد کنید:
 

خروج





/i
    اخبار گنجینه   یادداشت   گفتگو   نوشته های شما

    بیسیم چی   زخم های متبرک   مخابرات و جبهه ها   یاد یاران

 

بازديدکنندگان اين صفحه: 81288    |    بازديدکنندگان امروز : 127     |    کل بازديدکنندگان :  2275203    |    بازديدکنندگان آنلاين :  16    |    زمان بارگزاري صفحه :  0.42 ثانیه

كلیه حقوق مادی و معنوی این سامانه متعلق به شرکت مخابرات استان تهران می باشد