شنبه ٠٥ بهمن ١٣٩٨ |
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
اخبار > چشم های کم سو روشنی از غروب جبهه ها می گیرد
 


  چاپ        ارسال به دوست

گفت و گو با جانباز راحل شرکت ، مهدی حداد خوشکار

چشم های کم سو روشنی از غروب جبهه ها می گیرد

لخته خون ناشی از موج انفجار در مغز خانه کرده است .وقتی به راه می افتد اعصاب چشم را بر هممی ریزد و این دست مهربان فرزند است که مهدی را در خانه به این سو و آن سو می برد ، چشم های کم سوی او هنوز روشنایی اندک خود را از یاد و خاطرات پرشکوه جبهه ها می گیرد.  

«مهدی حداد خوشکار» ترکش های در بدن به یادگار دارد که گویا بر شیرینی مرض قند او افزوده اند . او متولد سال 1338 در شهرستان لاهیجان و بزرگ شده تهران است . از همان دوران کودکی همگام با معلم قرآن خود در دبیرستان ملی محمدی ، در زمره انقلابیون مسلمان قرار می گیرد و حتی پس از دستگیری خود معلم خود «شهید ابوالحسن کریمی» توسط ساواک با دیگر معلمان مسیر مبارزه را تا پیروزی انقلاب و ورود حضرت امام خمینی (ره) به خاک کشور ادامه می دهد .

در سالهای 59 و60 در اوج روزهای جنگ تحمیلی به جبهه می رود و در جریان فتح خرمشهر به عنوان راننده آمبولانس در کنار رزمندگان به مجاهدت می پردازد .

سال 1362 وارد مخابرات شده و در مرکز بهره برداری 126 ، ارتباطات شهری و بین الملل ، مدتی در مرکز 118 و سپس در مرکز ملت ، در بخش واگذاری خطوط مشغول به کار می شود .او در قالب بسیج اداره در چندین نوبت نیز به شکل داوطلبانه در جبهه حاضر می شود واینک ترکش هایی که در بدن دارد و خون لخته شده ناشی از موج انفجار باعارضه دیابت دست به دست هم داده اند تا هر روز بیشتر از قبل چشم هایش را کم سوتر کنند ، وی از روزهای نه چندان دور جبهه ها می گوید:«راننده آمبولانس بدون سنگر است . همیشه پوتین ها در پا و آماده انجام مأموریت بودیم . مجروحان و شهدای زیادی را به پشت جبهه منتقل کردم . حتی چند بار تا دل خاک عراق نیز پیش می رفتیم.»

 

 

مهدی حداد از آمبولانس خود که یک ماشین بلیزر بود بانام عروس جبهه یاد می کند.«یک بار گلوله تانک به طور مستقیم به سوی عروس جبهه شلیک شد واز سمت راست و از کنار شیشه درگذشت و از آن سو خارج شد . صندلی جلو نداشت و من یک پیت حلبی روغن به جای صندلی داخل آن کار گذاشته بودم . با این وجود خیلی دوست دارم بچه هایی را که مجروح شده بودند و به پشت جبهه رسانیده ام را یک بار دیگر ببینم  ، و از سرنوشتشان با خبر شوم و بدانم که آیا شهید شده و یا زنده اند .» او از دست ها و پاهای قطع شده سخن می گوید ، از نامه ها و دردهای مجروحانی که در گوشه ای برخاک افتاده و در زیر باران رگبار و ترکش و تیر ، نگاه در نگاهش دوخته و وصیت نامه های خود را به دستش می داده اند.»

« در یکی از عملیات ها پشت خاکریز به کمر یکی از رزمندها گلوله کالیبر 50 اصابت کرده بود . تنها بودم و هیچ کمکی نداشتم .نمی دانم بچه کدام شهر و دیار بود . وقتی به جلوتر رفتم دیدم خودش را مچاله کرده و با دست هایش شکم خود را گرفته است . صحنه عجیبی بود ، رویش را که برگرداندم دل و روده اش بود که بیرون زده بودند . آدم نمی داند چکار کند . مغز چگونه فرمان می دهد؟ خودت هم نمی دانی چکار می کنی فقط ذهنت به سراغ چفیه می رود .

چفیه را باز کردم و دور شکمش پیچیدم تا با آن دل و رود ها را نگاه دارم . اما یک چفیه کافی نبود. چفیه خودش را از گردنش باز کردم تا شاید بتوانم با کمک آن از فرو افتادن روده ها بر روی زمین جلوگیر کنم . همین که گره را محکم کردم ناله مجروح به آسمان بلند شد . من نادان تسمه تفنگش را با روده هایش با هم گره زده بودم .تمام دنیا بر سرم خراب شد وقتی که تفنگ را از او جدا کردم و روده هایش با تسمه کشیده شد . گرد وغبار بوی باروت ، ترکش ، انفجار هجوم دشمن و همه و همه حالتی به انسان به دست می دهد که گویا در این دنیا نیستی . او را به هر تقدیر به آمبولانس رساندم و به بیمارستان پشت جبهه بردم . خیلی دلم می خواهد بدانم آیا زنده است یا نه .»

از مهدی حداد نظرش را راجع به مرگ پرسیدم ، این گونه پاسخ داد :«مرگ با صفا ست . حق است . من خیالم راحت است . نه به کسی بدهکارم و نه از کسی طلبکار، فرزندان خوبی دارم، زهرا ، علی و احمد نباید کفران نعمت کرد ، بعضی وقت ها کفر می گوییم و یادمان می رود که خداوند همه چیز را با حساب و کتاب دقیق آفریده است .»

از نحوه مجروح شدن او سوال کردیم و پاسخ داد:«بعد از عملیات رمضان به ما گفتند که در منطقه سرنعلی شلمچه قرار است سرویس بهداشتی احداث شود . از بیمارستان ما را فرستادند تا نظارت کنیم . همه دست به کار شدیم و شروع به کندن گودال کردیم . بچه ها می خندیدند و خوشحال بودند . این منطقه از هر طرف زیر نظر عراقی ها بود.با ذوق و شوق زمین را می کندیم . یک لحظه صدای سوت خمپاره را شنیدم به بچه ها گفتم بخوابید به نظرم خمپاره دارد می آید که صحبتم نا تمام ماند. سه ترکش وارد بدنم شد در قفسه سینه ، دست و شکم ، موج انفجار مرا به گوشه ای پرت کرد. چشم هایم باز بود و بی حرکت افتاده بودم . اما خوب می دیدم آنچه را که جلو دیدگانم بود. با همان خمپاره اول هشت نفر از بچه ها شهید شدند . درست مثل شاخه ای انگور که مرواریدهایش با یک ضربه به هر سو افتاده می شوند. انچه برایم عجیب بود سردی ترکش ها بود.شایدباورتان نشوداما انگار آب یخ بر تن من ریختند . ترکش ها خنک خنک بودد قربان خدا بروم شاید دعای پدر و مادرم بود که سوزش و داغی ترکش را احساس نمی کردم ،دلم خیلی برای جبهه تنگ شده است . برای ترکش هایش ، برای جیب هایی که یک ریال پول در آن نبود ، کسی از مادیات حرف نمی زد .

در بازار جبهه ها اخلاص و محبت مبادله می شد . هر روز صبح که از خواب بیدار می شدیم با تمام وجود زیبایی صبح و خورشید را درک می کردیم . دلم تنگ شده است  برای نان های خشکیده ای که با لبخند دور یکدیگر می نشستیم و با اشتها می خوردیم .»

 

 

و حالا مهدی اطراف خود را پر از سیاهی می بیند . لخته ای خون که در رگ هایش ایجاد شده وقتی به سر می رسد چشم هایش را کم سو می کند و او خلقش تنگ می شود . وقتی که برای انجام یک عمل ساده باید همسر و فرزندانش را صدا بزند :«خیلی سخت است ، اگر از اول نابینا باشی عادت می کنی اما برای کسی که سال ها قدرت دیدن داشته است و به یک باره زمین و زمان سیاه می شود ، بسیار دشوار است و طاقت زیادی می خواهد و من که صبرم لبریزمی شود تصمیم می گیرم خودم را راحت کنم .اما آن زمان که بیاد کسانی می افتم که شرایطی به مراتب سخت تر از من دارند و زمانی که به یاد غروب زیبای خورشیدجبهه می افتم گویا دوباره جان می گیرم .»

در هنگام گفت و گو با مهدی ، میهمان برایش می رسد . مدیر عامل ، اعضای هیئت مدیره و مدیر کل دفتر مدیر عامل ، فرماند بسیج و مسئول امور ایثارگران ، معاون کل مخابرات منطقه سه و خیلی های دیگر خود را به خانه او واقع در میدان شاهپور و در دل بازار تهران رسانیده اند . صحبت ها مسیر دیگری می یابد و مسایل مربوط به درمان وعمل چشمه به میان می آید . مدیر عامل بر انجام هرگونه اقدام حمایتی توسط شرکت تأکید می کند .

اگر چه حداد چهره ها را نمی بیند اما گرمای حضور همکارانش را حس می کند و یا امید به فردایی روشن می رود تا چشم هایش را به دست پزشکان بسپارد . چشم هایی که چون با دل می نگرد بهتر از هر دیدگانی رنگ خدا و طعم شیرین جانبازی را تصور می شوند.

 

 

 

تهیه و تنظیم: شاهدی، قربانی


٠٨:٣٣ - چهارشنبه ٨ بهمن ١٣٩٣    /    عدد : ٦٨٩٠٠    /    تعداد نمایش : ٢٢٧٢


امتیازدهی
برای این خبر نظری ثبت نشده است
نظر شما
نام :
ايميل : 
*نظرات :
متن تصویر را وارد کنید:
 






/i
    اخبار گنجینه   یادداشت   گفتگو   نوشته های شما

    بیسیم چی   زخم های متبرک   مخابرات و جبهه ها   یاد یاران

 

بازديدکنندگان اين صفحه: 88108    |    بازديدکنندگان امروز : 312     |    کل بازديدکنندگان :  2636969    |    بازديدکنندگان آنلاين :  3    |    زمان بارگزاري صفحه :  0.31 ثانیه

كلیه حقوق مادی و معنوی این سامانه متعلق به مخابرات منطقه تهران می باشد