سه شنبه ٠٨ بهمن ١٣٩٨ |
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
اخبار > هدایت سعیدی زاده از آن روزها می گوید:دعا کنیم همیشه خیبری بمانیم
 


  چاپ        ارسال به دوست

مصاحبه با هدایت سعیدی زاده جانباز شیمیایی شرکت

هدایت سعیدی زاده از آن روزها می گوید:دعا کنیم همیشه خیبری بمانیم

 

 

خیبری سوز دارد اما دود ندارد . اگر زبان در دهان نمی چرخد و نمی تواند حرف های ناگفته بسیار را بگوید ، از پشت چشم هایی که با اشک وضو گرفته اند می توان فهمید عظمت و شکوه عروج انسان هایی را که موجب شده اند تو به انسان بودن خود ببالی . باید در میدان نبرد باشی تا بتوانی این جمله هدایت سعیدی زاده را درک کنی :«لشگر به خط زد اما در بازگشت دسته ای از آن باقی نمانده بود».

معبرها باز می شدند و خاکریزها فتح اما به معنای واقعی کلمه ، این خون بود که خط سرخ را بر خاک مقدس ایران اسلامی ترسیم می کرد و هنوز هستند مردمانی از این همین آب و خاک که گاه سرخی آن خط در چشم هایشان تلالو می یابد و خاطرات ایثار روزهای نه چندان دور را اگر خوب نگاهشان کنی با تو می گویند . گوهرهای نابی که در گذر ایام درون صدف سکوت همچنان مروارید و از آرام گرفته اند و در اطراف ما روزگار سپری می کنند . باید که به سراغشان رفت و بگویند و بگویند آنچه را که در سینه دارند . شاید که این گونه در مجمر پرهیمه ی ایثار اندکی دمیده باشیم .

سعیدی زاده که با اصرار دعوت ما را می پذیرد ، خود را این گونه معرفی می کند.«متولد 22 دی ماه سال 1344در شهرستان نائین هستم . از پنج سالگی به تهران آمدیم و در شهر ری ساکن شدیم  ما هشت خواهر و برادر هستیم . چهار برادر و چهار خواهر ، پدرم کارگر کارخانه چیت سازی ری  بود. در مدرسه عظیمیه و زکریای رازی دوران ابتدایی و راهنمایی را پشت سر گذاشتم و در سال اول دبیرستان تحصیل را رها کرده و به جبهه اعزام شدم».

با شعله ور شدن آتش مقدس انقلاب اسلامی او با وجود ممانعت های برادر بزرگ تر و خانواده به همراه سیل جمعیت انقلابیون در حوادث و رخدادهای شهرری حضور می یابد . آرامگاه خاندان منفور پهلوی در شهرری به دست مردم فتح می شود و خاطره مجروحانی که از گلوله های دژخیمان رژیم نقش بر زمین می شدند در خاطر نوجوان 14 ساله آن روز ثبت شده است . با آغاز حمله عراق به ایران اسلامی درس را رها می کند ودر زمستان سال 1360 در پادگان الغدیر اصفهان آموزش نظامی را پشت سر گذاشته و به اندیمشک منطقه دو کوهه اعزام می شود :«مادرم را راضی کرده بودم . اما پدرم می گفت تو باید درس بخوانی . به جبهه می روی برو . اما روزی معنای حرفم را می فهمی . البته 15 سال بعد متوجه منظور پدرم شدم . با این وجود در گردان میثم که گروهان شهادت بود به عنوان تک تیرانداز در لشگر حضرت رسول اکرم (ص) قرار گرفتم . فرمانده گردان ما شهید سلیمانی و فرمانده گروهان شهید محمدی بود ». عملیات والفجر مقدماتی با هدف تصرف تپه های 123 و علی اکبر که مشرف بر شهر العماره عراق و جاده تدارکاتی نیرو های بعثی بود ، نخستین عملیاتی است که هدایت سعیدی زاده در آن شرکت می کند :«منطقه ابو قریب مین گذاری شده بود.تمام مسیر رمل و پر از شن های ریز بود که حرکت را دشوار می ساخت . لشگرها به ترتیب به جلو می رفتند .لشگر عاشورای تبریز ، لشگر نجف اشرف، امام حسین ، الغدیر یزد به ترتیب به خط می زدند و هرکدام بخشی از عملیات را اجرا می کردند . لشگر حضرت رسول اکرم (ص) چهار صبح به خط زد و گردان ما هفت صبح وارد کانال شد. در مسیر راه شهداء و زخمی هایی را می دیدم  که برای نوجوان 15 ساله ای مثل من تحملش کمی سخت بود . بار اول بود که با چنین صحنه هایی مواجه می شدم.داخل کانال پس از دو شب پیاده روی خسته و خواب آلوده بودم. پس از استراحتی کوتاه متوجه شدم زمینی که روی آن نشسته ام خیس شده است . لباس هایم خیس بود اما قرمز رنگ ، متوجه شدم بر روی جنازه ی عراقی قرار گرفته ام .منطقه ای که در آن قرار گرفته بودیم توسط خبر چین های نامرد لو رفته بود . باران گلوله بر سر بچه ها می بارید.شهید سلیمانی به همراه 15 آرپی جی زن از کانال بیرون آمدند و به جلو رفتند . اما برگشت آنها را دیگر ندیدم ساعت 10 صبح معاون شهید سلیمانی خبر دستور عقب نشینی را به ما اعلام کرد . با تعدادی از بچه ها مخالفت کردیم . شهید محمدی به جلو آمد و دوباره دستور را اعلام کرد . اما من مقاومت کردم. شهید محمدی به جلو آمد و دوباره دستور را اعلام کرد .اما من مقاومت کردم . سیلی به صورتم زد و با تحکم گفت پسرجان این یک دستور است . به عقب بازگشتیم و تپه ها را تحویل تیپ ذوالفقار ارتش دادیم ودر دو کوهه مستقر شدیم . از گردان میثم تعداد اندکی باقی مانده بودند و پس از مدتی با ورود نیروهای تازه نفس تجدید روحیه شدیم و برای عملیات والفجر یک خود را آماده کردیم».

 

 عملیات والفجر یک بعد از 13 فروردین ماه سال 1361 آغاز می شود . هدایت سعیدی زاده حضور خود در دومین عملیات را این گونه تعریف می کند:«آغاز عملیات بسیار موفقیت آمیز بود. تپه ها را گرفتیم چراغ های شهر العماره از بالای تپه ها به خوبی رویت می شد . ناگهان پاتک سنگین عراق اغاز شد .از همه جا با انواع گلوله های توپ و خمپاره منطقه را هدف قراردادند و ترکش ها به هر سو پرتاب می شدند . نمی توانستی از جای خود بلند شوی ،ناگهان احساس کردم پشتم می سوزد . یکی از بچه ها با باند زخم ترکش ها را بست ، نزدیک کتفم بود آن روزها کسی به فکر دریافت مدرک نبود . جراحت را سطحی به حساب آوردیم و در نهایت در بیمارستان شهید کلانتری پانسمان تعویض شد . از بچه های گردان ما خیلی ها شهید شدند و من نیز 31 فروردین ماه سال 1361 به خانه بازگشتم . مدتی به مدرسه رفتم و حتی در امتحانات نیز شرکت کردم اما مردود شدم.»

 

 

سعیدی زاده در سال 1362 با گذراندن دوره آموزشی تخصصی در پادگان حضرت ولیعصر(عج)  تهران دوره 35 روزه آموزش پدافند هوایی را پشت سر می گذارد و به تیپ 20 رمضان که در حال شکل گیری است می پیوندد. «تخصص من در مورد پدافند کالیبر 23 بود از مهرماه 62 تا آخر همان سال بدون مرخصی در منطقه ماندم . اسفند سال 1362 عملیات خیبر آغاز شد . جزیره مجنون در یک سو و منطقه طلایه در سوی دیگر قرار داشت . عراقی ها موانع مختلفی را سر راه ایجاد کرده بودند. کانال بسیار بزرگی در زمین حفر کرده و درون آن سیم خاردار کار گذاشته بودند . سدی نیز بوجود آورده بودند تا در هنگام پیشروی بچه ها با خراب کردن سد، آب در کانال جاری شده و جلو حرکت رزمنده ها گرفته شود . بعد از کانال سه برج به شکل اهرام مصر ساخته بودند که تیر بار و ضد هوایی دو لول و چهار لول کار گذاشته شده بود . ما مستقر بر روی ضد هوایی ها بودیم . فرمانده حسین مهر آیین جانباز 70 درصدی است که ارتباطم با وی همچنان حفظ شده است . دو تا از بچه های باقر آباد شهرری نیز در دسته ما بودند یکی از بچه های ونک تهران نیز در دسته ما بود که بعدها فهمیدیم از درجه داران لجستیک نیروی هوایی ارتش بوده و پس از شهادت وی متوجه شدیم بعنوان نیروی بسیجی به شکل ناشناخته در میان بچه های بسیج حضور یافته است . شهید معصومی به شکل عجیب شهید شد.درست در زمانی که در ساعت 12 شب باید شیفت را تحویل می داد اصرار کرد همچنان در پست خود مستقر شود . فرمانده گفت : خسته ای و شما باید استراحت کنی . اصلاً مدت شیفت شما گذشته و نوبت دیگری است . شاید باور نکنید اما و اقعاً نورانی شده بود . گفت امشب برای من شبی است . هرگز این جمله اش از خاطرم نمی رود . گفتم محمدجان نرو ، فضای خاصی بر سنگر حاکم شده بود . شال سبزی به گردنش بود که به من داد و گفت : این امانت پیش تو باشد. آن را برگردن پسرم یوسف بینداز . یوسف او آن موقع نه ماهه بود .در گوشش گفتم محمد می ترسم . نرو فرمانده مهر آیین بیرون سنگر بود». حوادث عجیب تر از آن هستند که ذهن ناقص آدمی بتواند آنها را فهم و درک کند به محض خروج از سنگر خمپاره ای فرود می آید . سنگر به لرزه می افتد .«بیروی می ریزیم و معصومی را می بینیم که فقط ترکشی به جمجه اش اصابت کرده است . سرش را برروی دستانم گرفتم . چیزی زیر لب گفت : نفس به شماره افتاد و سرش آرام به پایین خم شد آن سوتر فرمانده مهر آیین نیز به شکلی عجیب افتاده بود. ترکش از گلو وارد بدنش شده بود و از کمر بیرون آمده بود . چند نفر از بچه ها در تلاطم امواج گرفتار شده بودند . یکی از بچه ها از ناحیه پا زخم برداشته بود .اوضاع عجیبی بود . پیکر شهید معصومی را جلو سنگر گذاشتیم و مابقی را به عقب فرستادیم . تمام این حوادث در دقایقی کوتاه بوقوع پیوست اما نگاه آخر معصوصی تا همیشه همراه من است . چهار صبح به منطقه بازگشتیم در ساعت نه صبح عملیات خیبر آغاز شد . لشگر امام حسین (ع) و سید الشهداء سمت راست مجنون و لشکر الغدیر و عاشورا در سوی دیگر بودند . سه هواپیمای عراقی درآسمان ظاهر شدند ، از بالای سر ما و لشگرها عبور کردند بدون آنکه بمبی به پایین بیندازد و یا حتی شلیک کنند. از فراز سر ما که گذاشتند باور کنید هیچ کس شلیک نکرد .همه منتظر حادثه بودند . خود من نمی دانم چرا پشت پدافند دست هایم قفل شده بود . هواپیما ها دور زدند و با ارتفاع بسیار پایین از پیش روی ما گذشتند . خلبان ها برایمان دست تکان دادند . باری دیگر که برگشتند در پشت سر ما و در فضایی که بیابان خالی بود بمبهای خود را پرتاب کردند بدون آنکه به کسی آسیبی برسد. براحتی می توانستند به لشگرها آسیب سختی برساند اما گویا آنها شیعه بودند . بچه ها کانال را گرفتند اما سد توسط بعثی ها شکسته شد آب همه جارا گرفته و پیکرهای بسیاری از بچه ها که لای سیمهای خاردار گرفتار شده بودند بعدها از آب بیرون آمد ، آبی که جریان الکتریسته به آن وصل بود ، روز بعد سوزش چشمها و بوهای مشکوک خبر از بمب شیمیایی می زد و سال 1382 متوجه عوارض شیمیایی شدم که دکتر قانعی خبر از گازخردل و گاز اعصاب در وجود من داد البته من به دنبال انجام پرونده شهید ربیعی بودم که اگر اشتباه نکنم در بیمارستان مداین مورد آزمایش قرار گرفتم . کپسول اکسیژن تا مدتها همراه و همدم هدایت سعیدی زاده می شود و کمک می کند تا او نفس بکشد او با مصرف دارووچند بار بستری شدن ، و گذر از سکته قلبی با تشویقهای حسن زند درس را ادامه می دهد .البته پس از ورود به مخابرات در سال 1366 بار دیگر به همراه لشگر الغدیر یزد به مناطق جنوب اعزام می شود و امور مخابراتی منطقه را به عهده می گیرد .

 

سعیدی زاده 1368 ازدواج می کند و سه  فرزند به نامهای زهرا ، مهدی و نرگس دارد . وی هم اکنون با مدرک کارشناسی رشته مدیریت صنعتی در اداره امور ایثارگران شرکت به عنوان معاون این اداره مشغول به کار است . جایی که به اعتقاد او همچنان حال وهوای جبهه رادارد و نیروهای شاغل در آنجا از موهبت برخوردارند که اداره را سنگری می بینند با همان روحیه ایثارگرانه ، با همان تلاشهای خستگی ناپذیر ، جای که هنوز عشق به خدمت در دلها هست ، از خدا می خواهم روحیات ما را در جریان زندگی و دغدغه ها معشیت تغییر ندهد و همچنان خیبری باقی بمانیم . هر چند گذر زمان شرایط جدیدی را حاکم می کند اما اینجا مکانی است که ما همه روزه با انسانیها سرکار داریم که از یادگاران روزهای ناب اخلاص و ایثار هستند و امیدوارم که شما حتماً به سراغ تک تک آنها بروید همان های که روحیه ایثار را این بار با سپردن نوبت وام خود به یکدیگر و کارهای از این دست حفظ کرده ام ، آنها بهترین روایان زنده روزهای تاریخی کشور سربلند ایران اسلامی هستند که آرام و سربه زیر با دلی سربلند دل به پاییز نداده و درونشان گاهی پر سوز و همیشه سبز باقی مانده است .

والسلام علیکم

تهیه و تنظیم: شاهدی و قربانی

 

 


١٠:٤٩ - يکشنبه ٥ بهمن ١٣٩٣    /    عدد : ٦٨٧٥٥    /    تعداد نمایش : ٣٤٢٣


امتیازدهی
کاربر مهمان
1394/01/05 7:57
0
0
با سلام و احترام، آقای سعیدی زاده ، ای .... به خدا می سپارمت .
کاربر مهمان
1393/12/18 21:38
0
0
امیدوارم هیچگاه جایگاه شهیدان و جانبازان کشورمان بازیچه بعضی انسان ها ی جانباز نمانگردد.من از این مرد نمیگذرم خدا هم نخواهد گذشت ...چراکه خدا انتقام گیر دلهای شکسته است به همین نام قسم
کاربر مهمان
1393/11/06 11:43
0
0
جالب بود
نظر شما
نام :
ايميل : 
*نظرات :
متن تصویر را وارد کنید:
 






/i
    اخبار گنجینه   یادداشت   گفتگو   نوشته های شما

    بیسیم چی   زخم های متبرک   مخابرات و جبهه ها   یاد یاران

 

بازديدکنندگان اين صفحه: 88149    |    بازديدکنندگان امروز : 89     |    کل بازديدکنندگان :  2637997    |    بازديدکنندگان آنلاين :  2    |    زمان بارگزاري صفحه :  2.53 ثانیه

كلیه حقوق مادی و معنوی این سامانه متعلق به مخابرات منطقه تهران می باشد