شنبه ٠٥ بهمن ١٣٩٨ |
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
اخبار > گفت و گو با عباس فراهاني، جانباز شركت نوجواني 12 ساله كه در جبهه‌ها رشد كرد
 


  چاپ        ارسال به دوست

گفت و گو با عباس فراهاني، جانباز شركت نوجواني 12 ساله كه در جبهه‌ها رشد كرد

موسی الرضاشبرنگی_12 سال بيشتر ندارد كه شور و اشتياق دفاع از ميهن اسلامي او را به ميدان نبرد مي‌كشاند. نوجواني كه در آغاز انقلاب اسلامي آموزش‌هاي نظامي را در كميته‌هاي انقلاب و پايگاه بسيج مسجد حضرت ابوالفضل (ع) فرا گرفته و بيشترين ساعات نگهباني را در كارنامه خود به ثبت رسانيده است. با اصرار زياد،‌ مسئولان اعزام‌كننده را متقاعد مي‌سازد كه براي حضور در جبهه‌هاي نبرد حق عليه باطل از او ثبت‌نام به عمل آورند و عباس به عنوان يكي از كم‌سن و سال‌ترين نيروي بسيجي پا بر قله‌هاي سترگ و مرتفع كردستان مي‌گذارد. دانش‌آموز مدرسه «كمال» خاطرات نخستين اعزام خود را اين‌گونه تعريف مي‌كند:«دو اتوبوس از محل لانه جاسوسي به سوي كردستان به راه افتادند. در سقز از هم جدا شديم و اتوبوس ما كه حامل 10 نيروي بسيجي و 20 نفر پاسدار وظيفه بود، وارد محور «خورخوره» و «ديواندره» شد. بدترين روستاي زمان جنگ كه تا آن لحظه مردمانش وسيله نقليه همچون اتومبيل و اتوبوس را نديده بودند. زماني كه به روستا رسيديم برادر حاج‌همت گفت:‌ منطقه پاكسازي شده و فقط 400 كوموله در حوالي هستند كه بايد مواظبشان باشيد. حاج‌همت تأكيد كرد،‌ اگر درگير شديد اميدتان به خدا باشد و خودتان، چون هيچ‌ نيروي كمكي در منطقه نيست. راست مي‌گفت. در آن دوران خيلي با كمبود نيرو مواجه بوديم. يك پايگاه 30 نفري كه به تنهايي بايد تأمين جاده،‌ نگهباني‌هاي شبانه،‌ گشت و كمين در روستا و حفظ نگهداري پايگاه را 24 ساعته به انجام مي‌رسانديم. باور كنيد خواب نداشتيم. كوموله‌ها نيز شب‌ها به روستا مي‌آمدند و درگيري‌ها همواره وجود داشت.»
ماه‌ها بدون مرخصي در شرايط سخت آب و هوايي مي‌گذشت. منطقه‌اي كه حتي يك استحمام ساده نيز با دغدغه‌هاي فراواني همراه است. دشمن بي‌رحم هم پيدا و هم نهان است. فراهاني كه هنوز نوجواني بيش نيست، در كوران حوادث كردستان و در دل شب‌هاي سرد و تاريك و در پناه كوه‌هاي وهم‌انگيز ديواندره بيشتر و بيشتر با خداي خود مأنوس مي‌شود تا آنكه در گردان حبيب لشكر 27 به عنوان كمك تيربارچي به مناطق جنوب اعزام مي‌شود. «در عمليات بيت‌المقدس چهار به عنوان خط‌شكن پيشاپيش رزمندگان حركت مي‌كرديم. ناگهان آنقدر هواپيماي عراق در آسمان ظاهر شد كه فكر كرديم چندين دسته كبوتر در آسمان پرواز مي‌كنند. زمين‌گير شده بوديم. نيروهاي عراقي نيز با ضدهوايي ما مورد هدف قرار داده بودند؛‌ نمي‌شد سرت را بلند كني. برنامه تلويزيوني روايت فتح گردان حبيب را نشان داده است. يكي از بچه‌ها گفت اگر يا حسين بگوييم مرد آن هستيد كه بلند شويم و به سوي ضدهوايي يورش ببريم. گفتيم هستيم. يا حسين گفتيم و از زمين برخاستيم. ترس و وحشتي نبود. چنان نيرويي گرفته بوديم كه انگار هيچ‌تير و تركشي نيست. گلوله‌هاي ضدهوايي كه سنگر را متلاشي مي‌كرد، براي ما تبديل به هيچ‌ شد و نمي‌دانم كدام نيرو بود كه ما را به پيش مي‌راند. بعد از آن تانك‌ها به جلو آمدند. قرار بود هوانيروز براي كمك و پشتيباني وارد عمل شود اما ارتباط ما با آنها قطع شده بود و خبر رسيد كه تعدادي از خلبان‌هاي هوانيروز جلو سنگرشان به شهادت رسيده‌اند. با اين حال 12 ساعت با مهمات پياده‌روي كرديم. به ياد دارم كه گوسفندي را براي قرباني در پيش پاي گردان حبيب آورده بودند. محمدرضا پورزرگري به جلو آمد تا گوسفند را از ماشين پياده كند،‌ اما هواپيماي عراقي سر رسيد و در همان لحظه با پرتاب موشك موجب شهادت محمدرضا شد.»
عباس فراهاني درمورد نحوه مجروحيت خود مي‌گويد: «عراقي‌ها بمب شيميايي زده بودند. خط در پوششي انبوه از گاز شيميايي محو شده بود. منطقه شاخ شميران زيرباراني از بمب‌هاي خوشه‌اي قرار داشت. توپ‌هاي فرانسوي كه 70 كيلومتر برد مفيد داشت نيز بر سر ما مي‌باريد. نبرد براي به دست آوردن سد دربندي‌خان عراق ادامه داشت. امام خميني (ره) فرموده بودند سد نبايد خراب شود زيرا برق‌رساني به مردم عراق با از بين رفتن سد غيرممكن مي‌شد و امام (ره) نمي‌خواستند كه مردم عراق دچار مشكل شوند. عراق‌ها نيز به شدت از سد محافظت مي‌كردند. در همين منطقه بود كه هواپيماهاي عراقي تعداد زيادي بمب خوشه‌اي فرو ريختند. تركش‌ وارد دستم شد و موج انفجار مرا چندين متر دورتر در داخل گودالي پر از گل و لاي پرتاب كرد به نحوي كه فقط سرم از گل و لاي بيرون مانده بود.» اوضاع كه آرام مي‌شود عباس توسط رزمندگان از گودال بيرون آورده و با قايق به پشت خط برگردانيده مي‌شود. «سرم گيج مي‌رفت. در اسكله پيكرهاي پاك شهدايي را مي‌ديدم كه بسيار جوان بودند. از آنها خجالت مي‌كشيدم.»
فراهاني را به كرمانشاه و سپس اراك مي‌برند و سرانجام در تهران بستري مي‌كنند تا تحت مداوا قرار گيرد. درحالي كه از موج انفجار او هيچ مدركي در جايي به ثبت نرسانيده و خود نيز آنقدر پيگير اين مسئله نيست. با وجود سختي‌ها و مرارت‌هاي زيادي كه كشيده است اما معتقد است، جبهه،‌ دانشگاه انسان‌سازي بود: «قشنگ‌ترين و بهترين دوران زندگي‌ام دوران دفاع مقدس بود. اگر عمر مفيدي برايم منظور شود همان دوران است. رابطه‌هاي انسان با خدا به بهترين وجه در آنجا شكل مي‌گيرد. پيوندهاي عميق ميان عاشق و معشوق كه تا هميشه همراه توست و در كوران سختي‌هاي زندگي مي‌تواني با تكيه بر اعتقادات عميق و متعالي بحران‌ها را پشت سر بگذراني.»
از جمله بحران‌هايي كه فراهاني در دوران پس از جنگ با آنها روبرو بوده است بيماري فرزندانش بود كه به عقيده خودش فقط با لطف پروردگار به طور معجزه‌آسايي آنها را دوباره به دست آورده است. «سال 69 وارد مخابرات شدم و در كارگزيني، دبيرخانه، سالن MDF‌ منطقه هشت و دفتر حقوقي فعاليت كردم. درحال حاضر در اداره تربيت بدني و تفريحات سالم مشغول به خدمتم. سال 73 ازدواج كردم و پس از مدتي خدا فرزندي به ما داد كه زود به دنيا آمده بود. مرتضي با سختي‌هاي زياد از مرحله بحراني گذشت و فرزند دومم به عارضه نارسايي قلبي دچار شد. كودكي خردسال كه بايد دريچه قلبش عمل مي‌شد. روزهاي سختي بود. مخارج سنگين عمل جراحي وادارم كرده بود تا با تهيه ماشين قسطي در آژانس كار كنم. شب و روز نداشتم. دكترها گفتند كه محمدعلي را فقط خدا مي‌تواند نجات دهد پشت در اتاق عمل خيلي با خدا راز و نياز كردم و همان موقع به ياد پدر شهيداني افتادم كه چشم و چراغ خانواده خود بودند. مي‌گفتم خدايا چه طاقتي به پدران شهدا داده‌اي؟ پزشكان از عمل جراحي كه از هفت صبح تا پاسي از شب به طول انجاميد نااميد شده بودند. درست در اوج يأس و نااميدي پرستاران با گريه و خوشحالي خبر آوردند دريچه‌هاي مصنوعي قلب جواب داده است. اگرچه عباس فراهاني هنوز اقساط ماهيانه 12 ميليون كمك هزينه درمان را پرداخت مي‌كند اما همچون پدري دلسوز به تربيت فرزنداني مشغول است كه وقتي از آن مي‌پرسيم دوست داريد مانند پدرتان بمانيد با افتخار مي‌گويند:‌ آري پدر ما نوجواني بود كه براي وطنش جنگيد،‌ در جبهه ها رشد كرد و از جان مايه گذاشت و اينك در جاده زندگي براي خانواده‌اش تلاش مي‌كند. سربلند و با عزت و شرف. هرچند خانه‌اش كوچك باشد اما دلي به وسعت و عظمت كوه‌هاي ديواندره دارد و محبتي به اندازه گرماي جنوب. او را دوست داريم از صميم جان.

 

14


١٢:٠١ - شنبه ٧ ارديبهشت ١٣٩٢    /    عدد : ٤٧٦٦٤    /    تعداد نمایش : ٢٠٣٦


امتیازدهی
برای این خبر نظری ثبت نشده است
نظر شما
نام :
ايميل : 
*نظرات :
متن تصویر را وارد کنید:
 






/i
    اخبار گنجینه   یادداشت   گفتگو   نوشته های شما

    بیسیم چی   زخم های متبرک   مخابرات و جبهه ها   یاد یاران

 

بازديدکنندگان اين صفحه: 88109    |    بازديدکنندگان امروز : 338     |    کل بازديدکنندگان :  2636995    |    بازديدکنندگان آنلاين :  3    |    زمان بارگزاري صفحه :  5.35 ثانیه

كلیه حقوق مادی و معنوی این سامانه متعلق به مخابرات منطقه تهران می باشد