سه شنبه ٠٨ بهمن ١٣٩٨ |
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
اخبار > آخرين گفت‌وگو با احسان ثقفي قبل از پرواز
 


  چاپ        ارسال به دوست

آخرين گفت‌وگو با احسان ثقفي قبل از پرواز


موسی الرضاشبرنگی _ساعت ملاقات هنوز شروع نشده است. جمعيت زيادي براي ديدار با بيماران خود عقربه‌هاي ساعت را نگاه مي‌كنند تا هرچه زودتر ساعت 15 را نشان دهد. نگهبان بيمارستان مدائن اما راه را براي ما باز مي‌كند. وقتي كه به او مي‌گوييم براي ديدار با احسان ثقفي جانباز شركت مخابرات استان تهران آمده‌ايم،‌ دوربين‌هايمان را ناديد مي‌گيرد و طبقه چهارم را نشانمان مي‌دهد. شايد مي‌داند كه ثقفي امروز مرخص مي‌شود.
اول قرار بود به منزلش در شهريار برويم. تماس گرفتيم صدايي معصوم گفت:‌ من محمدعلي پسرش هستم. گفتم چرا به مدرسه نرفته‌اي و جواب داد:‌ «پنج‌ سال بيشتر ندارم. بابام امروز از بيمارستان مي‌ياد خونه، مامان رفته بابا رو از تهران بياره» و گوشي را به اميرحسين برادر بزرگ‌تر داد. كه با وجود آنكه در كلاس اول راهنمايي درس مي‌خواند اما حكم بزرگ‌تر خانه را دارد.
و ما درست يك روز مانده به سالروز آزادي خرمشهر در طبقه چهارم بيمارستان مدائن اتاق 406 خود را در كنار احسان ثقفي جانبازي كه به زحمت و با كمك همراهان بلند مي‌شود و همان‌طور چهار زانو روي تخت مي‌نشيند قرار مي‌گيريم. نحيف و تكيده است و مدام دهانش خشك مي‌شود. بازگشت گاز شيميايي پس از سال‌ها، به ظاهر ضعيفش كرده است. از ما مي‌خواهد آغازگر صفحه ايثار اين شماره پيام تهران با متني باشد كه خودش برايمان مي‌نويسد:
بسم‌الله الرحمن الرحيم
«يامن اسمه دوا و ذكره شفا و طاعته غني» (با سلام به محضر حضرت بقيه‌الله الاعظم و درود بر روح پرفتوح امام خميني (ره) و ساير شهدا. سلام بر حضور همه دوستان و همكاران عزيز شركت مخابرات اينجانب احسان ثقفي از كاركنان شركت مخابرات استان تهران شاغل در ساختمان شاهد حدود پنج‌ماه پيش (دي‌ماه 85)‌ به علت خونريزي معده و سنگ كيسه صفرا در بيمارستان مدائن بستري و تحت عمل جراحي قرار گرفتم و...)

 


نوشته‌اش ناتمام مي‌ماند و از ما مي‌خواهد ادامه آن را خودمان بنويسيم. با لبخندي كه از ابتدا بر چهره‌اش نقش بسته است مي‌گويد:‌ «هرجور دلتان مي‌خواهد بنويسيد من مي‌گويم، شما بنويسيد.»
متولد سال 1341 در شهرستان آمل است. قبل از جنگ شش سال در حوزه علميه به تحصيل علوم و معارف اسلامي‌ مي‌پردازد و جنگ كه آغاز مي‌شود به همراه لشكر 25 كربلا از خطه مازندران به جبهه اعزام مي‌شود.
«در آن روزها شور و حال خاصي حاكم بود و ما نمي‌توانستيم در پشت جبهه آسوده‌خاطر بنشينيم. دستور امام (ره) بود جنگ اولويت اصلي كشور به شمار مي‌آمد. مسئله حفظ كيان و ناموس وطن بود و تكليف شرعي داشتيم كه براي دفاع از مملكت درس و مشق را رها كرده و در مدرسه‌اي ديگر مشغول شويم.»
ثقفي در شش عمليات بزرگ شركت مي‌كند. در مناطق غرب و جنوب نظير مريوان، سنندج، پاوه، ايلام، دزفول، هويزه و مناطق ديگر دوشادوش رزمندگان سرود مقاومت و ايثار سرمي‌دهد.
در ابتداي ورود به جبهه در بخش تبليغات و انتقادات به خدمت مي‌پردازد و بعدها به عنوان بي‌سيم‌چي و تك‌تيرانداز وارد عرصه پيكار مي‌شود. در يكي از عمليات گلوله‌اي به طور مستقيم به دستش اصابت مي‌كند.
«براي لحظه‌اي دستم به شدت دچار سوزش شد. تيري مستقيماً‌ وارد دست راستم شده بود كه باعث شد بچه‌ها مرا به پشت خط منتقل كنند. سه ماه بستري بودم و پس از بهبودي دوباره به جبهه بازگشتم. به دنبال درصد جانبازي‌ هم نبودم. تنها سابقه مجروحيتم همين مورد بود.» اما سال‌ها كه از جنگ مي‌گذرد، جراحت‌هاي ناشي از بمب‌هاي شيميايي رژيم بعثي يكايك آشكار مي‌شوند. از پنج‌ماه قبل او متوجه سوزش و دل‌دردهاي شديد در ناحيه معده مي‌شود.
«من كارمند اداره مالي در ساختمان شاهد هستم. پنج‌ماه قبل حالم خراب شد. بچه‌ها مرا به مركز فوريت‌ها آوردند و پزشكان مركز گفتند هرچه‌ سريع‌تر او را به بيمارستان مدائن ببريد. برايم عجيب بود كه چون هيچ‌ سابقه‌اي در اين خصوص نداشتم. معاينات صورت گرفت و شرايط به گونه‌اي بود كه بايد تحت عمل جراحي قرار مي‌گرفتم. دو سوم معده‌ام را به خاطر خونريزي‌هاي شديد برداشتند. بهبود نسبي حاصل شد. اما باز هم به علت ناشناخته‌اي كه پزشكان از تشخيص آن عاجز مانده بودند پا درد و ناراحتي در ناحيه شكم شروع شد. اين بار تشخيص دادند كه كيسه صفرا سنگ آورده است. دوباره در عرض كمتر از دو ماه به اتاق جراحي رفتم. كيسه صفرا برداشته شد و اين سؤال براي پزشكان باقي ماند كه علت بروز چنين عوارضي چيست؟
تا اينكه يكي از پزشكان پرسيد:‌ آيا شما در جبهه هم بوده‌ايد و من گفتم كه بله در شش عمليات شركت كرد‌ه‌ام. آزمايش‌هاي ديگري انجام شد و نشانه‌هايي از عوارض گازهاي شيميايي در بدنم كشف شد. اگرچه به طور مستقيم در معرض بمب‌هاي شيمايي قرار نگرفته بودم اما از منطقه آلوده اطراف هويزه آثار شيميايي به من سرايت كرده بود.»
ناحيه شكم به شدت ورم كرده و آب آورده است. از دست پزشكان بيمارستان مدائن كاري ساخته نيست. او بايد از آنجا مرخص شود. احتمال آلوده شدن خون وجود دارد و بايد تحت درمان‌هايي نظير شيمي درماني قرار گيرد.
باوجود اين همه درد و گرفتاري و مريضي،‌ اما در سيماي او آرامشي خاص را مي‌توان ديد كه گويا هرگز عارضه‌اي ندارد. چهر‌ه‌اش متبسم است و بر درد مي‌خندد.
»از اينكه به جبهه رفتم پشيمان نيستم. خيلي هم خوشحالم البته اگر خدا قبول كند. خودم هم مي‌دانم كه سلامتي بالاترين نعمت‌هاست. اگر اينجا روي تخت بيمارستان نبودم،‌ دلم مي‌خواست در ساختمان شاهد باشم به خصوص در هنگام نماز جماعت كه بهترين و باصفاترين نمازهايم را در آنجا خوانده‌ام. با اين وجود هر زمان كه درد و رنج به سراغم مي‌آيد به ياد مجروحان و بيماراني مي‌افتم كه هزار بار بدتر از من هستند. بنابراين هيچ‌وقت شكايتي نداشته و نخواهم داشت.»


از ثقفي خواستيم تا خاطره‌اي از جبهه برايمان تعريف كند و او اين‌چنين گفت:‌ «در عمليات محمد رسول‌الله (ص) در منطقه غرب به همراه 10 نفر از بچه‌هاي خوب مازندران در قالب لشكر 25 كربلا به كردستان اعزام شديم. جايي كه قله‌هاي مرتفعي نظير قله نوسوز و تنگه ديزلي قرار داشت. سر راه خود حاج‌همت را ديديم كه روي تخته‌سنگي ايستاده بود. لباس فرم سپاه بر تن داشت و نمي‌دانم به چه مي‌انديشيد. به جلو رفتم و سلام كردم. به حاج‌همت گفتم كه ما 10 نفر از مازندران آمده‌ايم و خيلي دوست داريم تا در عمليات شركت كنيم. گفت كمي صبر كنيد تا به شما بگويم چكاري انجام دهيد.
كمي بعد اجازه دادند تا ما در بخشي از انجام عمليات‌ مأموريت‌هاي تعريف شده از سوي حاج‌همت را بر عهده بگيريم. خاطره ديدار و گفت‌وگوي هرچند كوتاه با حاج‌همت برايم از جالب‌ترين خاطرات دوران دفاع مقدس است.» احسان ثقفي بايد از بيمارستان مرخص شود. دوست داشتيم بيشتر در كنارش باشيم. اما براي شيمي‌درماني بايد به بيمارستان ديگري منتقل شود. صورتش را مي‌بوسيم و از اتاق 406 خارج مي‌شويم. درحالي كه طنين صدايش هنوز در گوشمان است:‌ «همه چيز را واگذار كرده‌ايم به خدا،‌ هرچه او بخواهد همان مي‌شود. سلام مرا به همكاران برسانيد،‌ از همگي التماس دعا دارم. حلالم كنيد.»
احسان از ميان ما رفت
در آخرين لحظات چاپ نشريه پيام تهران خبر مي‌رسد كه احسان پرواز كرد. يك‌شنبه شب 20 خرداد،‌ اين را ناظمي با صدايي بغض‌آلود گفت. ثقفي ديگر مصاحبه خود را در دفتر پيام آسمان‌ها خواهد خواند. شايد از آن بالا منظره‌هاي بهتري را مي‌بيند. نمي‌دانيم به كه تسليت بايد گفت. به همسرش؟‌ به دو كودك پنج‌ساله و 12 ساله‌اش؟ به خودمان كه چقدر ناقابل بوديم كه بيشتر در كنارش نبوديم؟ احسان جان ما را حلال كن از اينكه به تو كمتر سر زديم؛‌ از اينكه آن روز هنگام مصاحبه،‌ رمز و و راز خنده‌هاي شيرينت را نفهميديم. از اينكه ذوق و شوقي كه از قبل از پرواز در وجودت موج مي‌زد را غافل بوديم. احسان‌جان پرواز عاشقانه‌ات بر تو مبارك. خانواده مخابرات،‌ برشما تسليت.

 

 14


١٣:٥٨ - دوشنبه ٢ ارديبهشت ١٣٩٢    /    عدد : ٤٧٤٧٨    /    تعداد نمایش : ٢٥١٣


امتیازدهی
برای این خبر نظری ثبت نشده است
نظر شما
نام :
ايميل : 
*نظرات :
متن تصویر را وارد کنید:
 






/i
    اخبار گنجینه   یادداشت   گفتگو   نوشته های شما

    بیسیم چی   زخم های متبرک   مخابرات و جبهه ها   یاد یاران

 

بازديدکنندگان اين صفحه: 88150    |    بازديدکنندگان امروز : 90     |    کل بازديدکنندگان :  2637998    |    بازديدکنندگان آنلاين :  2    |    زمان بارگزاري صفحه :  0.28 ثانیه

كلیه حقوق مادی و معنوی این سامانه متعلق به مخابرات منطقه تهران می باشد