سه شنبه ٠٨ بهمن ١٣٩٨ |
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
اخبار > گفت و گو با جانباز شيميايي شركت اويس اكبري،
 


  چاپ        ارسال به دوست

گفت و گو با جانباز شيميايي شركت اويس اكبري،

موسی الرضاشبرنگی _«اين كپسول اكسيژن همدم و همراز من است. سال‌هاست كه مرا از خفگي نجات مي‌دهد و دردهاي مرا مي‌شناسد. عضوي از خانواده‌ام شده است. هرگز فكر نمي‌كردم سال‌ها قبل كه در بيمارستان صحرايي «الحديد» واقع در منطقه اهواز در خدمت رزمندگان بودم چنين كپسولي در خانه‌ام لانه كند. درددل من را خوب مي‌داند».
«اويس اكبري» متولد ارجستان از توابع شهرستان اردبيل در سال 1344 است. زندگي او در نوع خود كم‌نظير است. شايد تنها كسي است كه در كودكي پرونده‌اي در ساواك برايش مفتوح مي‌شود.
«در مقطع ابتدايي در ارجستان درس مي‌خوانديم. روزي براي عكس شاه سبيل گذاشتم. مدرسه به هم ريخت مدير و ناظم و معلم دستپاچه شده بودند. معلم ما خودش فرزند يكي از مسئولان ارشد ساواك اردبيل بود. مرا به اردبيل بردند. پسربچه‌اي بيش نبودم. بازجويي‌ها شروع شد و مي‌پرسيدند چرا براي شاهنشاه سبيل گذاشته‌اي؟‌ گفتم تمام شاهان سلسله قاجار سبيل مردانه داشته‌اند اما شاه ما نداشت و من آن را براي شاه كشيدم.»
اويس اكبري با دخالت يكي از اقوام خود از چنگال ساواك رهايي مي‌يابد. اما پس از مدتي بار ديگر او را از ارجستان به اردبيل براي بازجويي‌هاي بعدي مي‌فرستند.
يكي از معلمان ما هرموقع مي‌خواست درس را شروع كند،‌ با گفتن جمله «به نام شاهنشاه» درس را آغاز مي‌كرد. به او گفتم چرا بسم‌ا... نمي‌گويد. گفت در كتاب چنين چيزي نوشته نشده است. در يكي از روزها به من گفت از روي كتاب بخوانم. من با بسم‌ا... شروع كردم. گفت كجا نشوته شده است. گفتم همان جايي كه به نام شاهنشاه نوشته شده است. بار ديگر مورد اذيت و آزار ساواك قرار گرفتم.
يكي ديگر از كارهاي اويس كه به عنوان مدركي در پرونده او درج شد متن اذان بود كه تا نصف شب با مدادهاي رنگي آن را تحرير كرده و آن را در سركلاس درس ارايه مي‌كند. كارهاي او موجب مي‌شود تا از ادامه تحصيل محرومش كنند و خانواده‌اش مجبور مي‌شوند از دهي به ده ديگر مهاجرت كنند. اويس با همان روحيه انقلابي كه از كودكي در جانش ريشه دوانيده است رشد مي‌كند. با شروع انقلاب به تهران مهاجرت مي‌كند و در منطقه كيان‌شهر با همت اهالي محل پايگاه بسيج در مسجد منطقه زندگي را راه‌اندازي مي‌كند.
«صبح‌ها سركار مي‌رفتم و شب‌ها در دبیرستان شبانه درس مي‌خواندم. با گذراندن دوره‌هاي امداد و نجات به عنوان مسئول بهداري در بيمارستان صحرايي الحديد به جبهه اعزام شدم. سال 66 شلمچه بمباران شد و حاج‌آقا دهقان فرمانده كل بهداري پادگان وليعصر (عج) از من خواست تا سريع‌تر خودم را به منطقه برسانم.» اويس به عنوان مسئول بهداري جان بسياري از رزمندگان را نجات داده است. رزمندگاني كه بر اثر گازهاي شيميايي به بهداري آورده مي‌شدند را درمان موقت مي‌كند و بارها و بارها از كپسول اكسيژن براي آنها استفاده مي‌كند. درمورد نحوه شيميايي شدن خودش مي‌گويد: «منطقه آلوده بود. يكي از مجروحان به سختي توسط بمب شيميايي آسيب ديده بود. در آن منطقه غواص‌هاي عراقي بارها خود را به نزديكي بهداري رسانيده و اذيت مي‌كردند. نيمه‌هاي شب متوجه شدم مجروح شيميايي شده براي نماز شب بيدار شده است. خوابم نمی‌برد. بيرون آمدم آسمان آرام‌آرام روشن مي‌شد. ناگهان بر فراز تپه‌اي ديدم كسي با لباس يك‌دست سفيد ايستاده است. اخطار دادم اما اعتنايي نكرد. ماشه كلاش را كشيدم. اما اسلحه عمل نكرد. به جلوتر رفتم. ديدم همان مجروح است. به سختي نفس مي‌كشيد. متوجه شدم فيلتر ماسك او خوب عمل نمي‌كند. منطقه آلوده بود. اما تصميم خودم را گرفته بودم. به قول بچه‌ها ماسك خودم را براي مأموريت فرستادم. چند ساعت بعد متوجه شدم صدايم به شدت گرفته است. گاز موجود در منطقه از نوع گاز خردل بود كه در اعماق شش مانند خاك رس ته‌نشين مي‌شود. حدود يك ماه بستري شدم و در اين مدت چندبار ششم را شستشو دادند. به ظاهر مشكلي وجود نداشت».
سال 1370 اويس اكبري بدون هيچ مشكلي به لحاظ جسمي به استخدام مخابرات درمي‌آيد. با دختر امام جماعت مسجد محل ازدواج مي‌كند. در طرح توسعه و راه‌اندازي سيستم‌هاي مخابراتي بندرعباس شركت مي‌كند و به عنوان سيمبان منطقه شش مشغول مي‌شود. 17 سال كارشناس نظارت كابل و شبكه‌ هوايي و همگاني بوده و هم‌اكنون در رشته الكترونيك مشغول به تحصيل است. اما بازگشت اثرات گاز شيميايي پس از چهار ماه كه از ازدواجش مي‌گذرد مصائب و مشكلاتي براي او و خانواده‌اش به وجود مي‌آورد.
اويس اما گله‌مند نيست و آن را حكمت خدا و يادگار دوران هشت سال دفاع مقدس مي‌داند. همسرش كه با عنوان دختر شيخ صدايش مي‌زند درددل بسيار دارد. او مي‌گويد:‌«زماني كه تشنج به اويس دست مي‌دهد بچه‌ها وحشت‌زده مي‌شوند و طاقت ديدن كبود شدن پدرشان را به خاطر سرفه‌هاي مكرر ندارند. هرجوري هست خودش را به كپسول اكسيژن مي‌رساند. همين پركردن كپسول نيز خود ماجرايي دارد كه به خاطر حياتي بودن آن مدام بايد مواظب باشيم تا مبادا خالي بماند».
اويس پدر دو دختر و يك پسر است. فاطمه، زهرا و عباس كه رابطه عاطفي محكمي با آنها دارد. درمورد زمان خودش مي‌گويد: «پس از جنگ به پزشكان بسياري مراجعه كردم. هيچ‌كس نمي‌توانست تشخيص دهد كه علت تنگي نفس شديد من چيست. برخي مي‌گفتند آسم است اما نشانه‌اي و علايمي از آن ملموس نبود. هيچ‌كس كوچك‌ترين احتمالي نمي‌داد كه اثرات گازهاي شيمايي است كه سال‌ها بعد دوباره خودش را نشان داده است. قطره‌اي وجود دارد كه با ريختن آن روي دست پس از يك‌دقيقه پوست را سوراخ مي‌كند. يكي از داروها همين قطره است كه هرزمان هيچ دارويي در دسترس نباشد بايد از آن استفاده كنم و چندين ليوان آب روي آن بخورم. در محل كارم هفته‌اي يك روز در ميان همكارانم مرا به مركز فوريت‌ها مي‌رساندند. همه كاركنان مركز مرا مي‌شناسند.»
اويس به بيمارستان فوق تخصصي ريه نيز مي‌رود. به او گفته بودند گاز خردل مانند بتون آرمه در شش جمع شده است. «دكتر مي‌گفت شما ايثارگران فكرتان قديمي است. اصلاً‌ به فكر جانتان نيستيد. اين چه اوضاعي است كه براي شش خودت درست‌ كرده‌اي. و من به ياد مجروحاني افتادم كه در بهداري منطقه سعي مي‌كردم كمكشان كنم. بچه‌هايي كه ايثارگر به معناي واقعي بودند.»
آب مقطر را به وسيله لوله به درون شش اويس مي‌فرستند. بتون آرمه‌ها نرم‌تر مي‌شوند. در صفحه مانيتور اتاق عمل مي‌بيند كه چگونه ابزارهاي پزشكي مانند كلنگ بر جداره‌هاي ريه فرود مي‌آيد تا گاز خردل را جدا كند. درباره اين عمل مي‌گويد:‌ «نصف پارچ آب، آشغال از ريه‌ام خارج شد. اما خاك‌ها چنان رسوب كرده بودند كه پزشك موفق نشد تمامي آن را خارج كند. خونريزي شروع شد و باز من ماندم و سرفه‌ها و كپسول اكسيژن».
يكي از مشكلات اويس پركردن مداوم كپسول است در اين باره مي‌گويد:«پنج‌شنبه بود شب تا صبح از كپسول استفاده كرده بودم. حوالي ظهر متوجه شدم خالي است. به شدت به آن نياز داشتم. دختر شيخ در خانه نبود و عباس به مدرسه رفته بود. با هر زحمتي بود كپسول را به بيرون خانه بردم. روغن نباتي پارس محلي بود كه كاركنان آنجا كپسول را شارژ مي‌كردند. اما آن روز پنج‌شنبه بود و زودتر تعطيل كرده بودند. نااميد شده بودم و قصد بازگشت به خانه كردم. اوضاع خراب بود. اما نگهبان آنجا مرا شناخت و به سرعت در را باز كرد».
ناظمي مسئول امور ايثارگران كه همراه گروه خبرنگاري به عيادت اويس آمده است از طرح‌ها و برنامه‌هايي كه براساس آن كمك هزينه‌هاي درمان جانبازان پرداخت مي‌شود بحث مي‌كند و لبخند اويس در ميان سرفه‌هاي بي‌شمار او كه در حين مصاحبه بارها تكرار شد قطع نمي‌شود. نمي‌دانم به سرفه‌ها مي‌خندد؟ آيا ريشخند ايثارگرانه او بر دردي است كه فقط جسمش را آزار مي‌دهد و از روح سترگش بي‌خبر است؟ به راستي جنس اين مردان از كدام اكسير است كه هرگز خم به ابرو نمي‌آورند؟
سخت‌ترين يادگاري‌هاي دوران دفاع مقدس را در جسم خود دارد اما انگار هر سرفه او طنين ناقوس خوش‌آهنگ سرود ايستادگي است و مقاومت. هرچند اويس گمان مي‌برد كه كودكانش را در دل شب خواب‌زده مي‌كند و موجب اذيت آنها مي‌شود،‌ اما خوشا به حال آنها كه در لالايي زمزمه‌هاي جنگ كه از سينه پدر آوا سر مي‌دهد مي‌خوابند.
پدري سرافراز و غيرتمند كه با اعتقاد راسخ و ايمان بالا بر خاك خردل مي‌خندد. اما چگونه؟ اين رازي است كه خدا مي‌داند و روح شهدا و اويس.

 

14

 

 


١٢:٢١ - سه شنبه ٢٧ فروردين ١٣٩٢    /    عدد : ٤٧٢٢٥    /    تعداد نمایش : ٢٣٣٥


امتیازدهی
برای این خبر نظری ثبت نشده است
نظر شما
نام :
ايميل : 
*نظرات :
متن تصویر را وارد کنید:
 






/i
    اخبار گنجینه   یادداشت   گفتگو   نوشته های شما

    بیسیم چی   زخم های متبرک   مخابرات و جبهه ها   یاد یاران

 

بازديدکنندگان اين صفحه: 88144    |    بازديدکنندگان امروز : 78     |    کل بازديدکنندگان :  2637986    |    بازديدکنندگان آنلاين :  1    |    زمان بارگزاري صفحه :  0.32 ثانیه

كلیه حقوق مادی و معنوی این سامانه متعلق به مخابرات منطقه تهران می باشد