سه شنبه ٠٨ بهمن ١٣٩٨ |
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
اخبار > عزيزا... كريمي:‌ اردوگاه،‌ دنيايي از معنويت بود
 


  چاپ        ارسال به دوست

عزيزا... كريمي:‌ اردوگاه،‌ دنيايي از معنويت بود

موسی الرضا شبرنگی _هفت‌سال اسارت او را بيشتر از قبل با خدا نزديك‌تر ساخته است. كسي كه رياست را رها كرد تا با رياضت و مجاهدت در راه حق هرچه زنگار دل است بروبد و از صافي‌ها بگذرد و صوفي تمام‌عيار شود. شاگرد شهيد قندي است و ورودش به مخابرات همزمان با ايام پرشور انقلاب اسلامي است.
انقلاب به روزهاي فجر نرسيده است و هنوز دست ايادي استكبار و طاغوت از مملكت كوتاه نشده كه غيرتمندانه،‌ به مستشاران آمريكايي كه در مجموعه مخابرات به غارتگري مشغولند حمله مي‌كند.
در سيماي او مي‌توان چهره يك انقلابي به تمام معنا را ديد. خودش را اين‌گونه معرفي مي‌كند:‌ «عزيزا... كريمي بچه اصيل رباط‌كريم و متولد 1330 در يك خانواده مذهبي هستم. سال 1343 به تهران آمديم. كار مي‌كردم و در كلاس‌هاي شبانه‌ تحصيلات خود را به پايان رساندم. سال 56 بود كه سربازي‌ام تمام شد و در آزمون استخدامي وزارت راه قبول شدم. علاقه زيادي به كارهاي فني داشتم و مهر سال 1357 بود كه در بخش شبكه كابل و نظارت مخابرات پس از آزمون مشغول به كار شدم. آن زمان ساختمان شماره دو مخابرات در سيدخندان مملو از مستشاران آمريكايي بود. هنوز 22 بهمن نرسيده بود كه با تعدادي از دوستان تصميم گرفتيم به آمريكايي‌هايي كه هر روز با ميني‌بوس به مخابرات مي‌آمدند حمله كنيم. كار خطرناكي بود. با اين وجود به محض پياده شدن آنها و قبل از ورود به ساختمان با سر دادن شعار مرگ بر آمريكا به آنها حمله كرديم. گارد شاه به ما حمله كرد و به ساختمان پناه آورديم. سر راه عكس‌هاي شاه و فرح را پايين كشيدم. آن روز دستگيري‌ها تا بعدازظهر ادامه داشت. اما خوشحال بوديم كه حركت انقلابي خوبي انجام داده‌ايم.
كريمي هرگز خاطره رفت و آمد شهيد قندي با ماشين فولكس واگن را فراموش نمي‌كند و مي‌گويد: قبل از اينكه شهيد قندي وزير شود ما دانشجوي ايشان بوديم و خيلي اوقات براي روشن كردن ماشين خود، از ما كمك مي‌خواست. وقتي ايشان مسئوليت وزارت را به عهده گرفتند نيز از ما كمك خواست. من نيز در بخش نظارت و بازرسي مشغول به كار شدم. روزي براي بررسي وضعيت كابل‌كشي بوشهر به اين استان سفر كردم. متوجه خرابكاري معاون مديركل بوشهر شدم. در آنجا از كابلي استفاده كرده بود كه ما ممانعت كرديم. خوب به خاطر دارم كه معاون خرابكار در اتاق شهيد قندي من را نشان داد و گفت اين شخص مخل انجام كار است. طاقت نياوردم و مقابل شهيد قندي محكم به صورتش زدم و جريان را به وزير گفتم. شهيد قندي گفت: از بچه‌هاي ناب انقلاب يكي همين كريمي ما است».

 

 


صلابت در كار و دلسوزي كريمي و علاقه‌اش به خدمت به مردم روستاها باعث مي‌شود تا به رباط‌كريم بازگردد و از سال 60 به بعد به عنوان رييس مركز مخابرات مشغول به كار شود. درحالي كه امكان ادامه فعاليت در جاهاي بهتري را نيز داشت.
جنگ شروع مي‌شود و كريمي چندين‌بار به جبهه‌هاي حق عليه باطل مي‌شتابد. پس از حصر آبادان به رباط‌كريم برمي‌گردد تا ادامه فعاليت مخابراتي را پيگيري كند. اما سال 62 و با آغاز مانور لبيك يا خميني (ره)‌ با انتخاب جانشين براي مخابرات رباط كريم،‌ به منطقه مي‌رود. معاون گروهان در منطقه طلائيه نحوه اسارت خود را در عمليات خيبر اين‌گونه تشريح مي‌كند:‌ «عمليات خيبر از چهارم اسفند شروع شد قسمت‌هاي اول تا ششم را سپري كرديم. دهم اسفند 1362 نزديكي‌هاي سه‌راهي مرگ داخل كانال با 12 نفر از بچه‌هاي گردان گير افتاده بوديم. فرمانده گفت نيروهاي خودي فاصله زيادي با ما دارند. من مي‌روم كمك بيارم تو بمان. وضعيت به گونه‌اي شده بود كه تانك‌هاي عراقي با گلوله به بچه‌ها مستقيماً شليك مي‌كردند. دو تا از بچه‌ها را فرستادم سر كانال. لوله‌هاي تانك در پيچ كانال معلوم بود. با آرپي چي به آنها شليك كردند. عقب‌نشيني تانك‌هاي عراقي و هجوم دوباره آنها بارها اتفاق افتاد. 10 يا 11 نفر بيشتر سالم نبودند. خالصي و پاسباني بچه‌هاي چابكي بودند، مي‌پريدند جلو و آرپي‌جي مي‌زدند. مهمات ته مي‌كشيد. از كانال نمي‌توانستيم خارج شويم. مجروح و شهيد هم ته كانال زياد بود. عرصه بر ما تنگ شده بود،‌ جعفر قزويني بي‌سيم‌چي بود. گفت حاج ابراهيم با شما كار دارد. نمي‌دانم همت بود يا نه هركسي بود ابراهيم بود. با عصبانيت زياد از پشت بي‌سيم فرياد كشيدم چرا خمپاره‌ها كار نمي‌كند، چرا نيروي كمكي نمي‌آيد. ما محاصره شده‌ايم. نشاني موقعيت را دادم. خمپاره‌ها به كار افتاد و دشمن به طور موقت عقب‌نشيني كرد. غروب بود كه دستور عقب‌نشيني دادم. مجروحان زياد بودند. از كنار شهدا و مجروحين مي‌گذشتيم. ناگهان پسرخاله‌ام كه مجروح شده بود، با دست روده‌هايش را نگه داشته بود چشمش به من افتاد فرياد زد:‌ پسرخاله‌جان مرا با خود ببر. لحظات سختي بود. عراقي‌ها از پشت سر وارد كانال شده بودند. پتويي آورديم و بهروز را داخل آن گذاشتيم. كمي جلو رفتيم.
ناگهان متوجه شديم بهروز چيزي مي‌خواهد بگويد:‌ كريمي به اين بخش از خاطراتش كه مي‌رسد، نمي‌تواند خودش را كنترل كند. گريه‌اش مي‌گيرد. عسگري رييس مركز صالح‌آباد نيز اشك در چشمانش حلقه زده،‌ گويا صحنه‌ها را همگي مي‌بينيم. سكوت حاكم مي‌شود و بعد كريمي دوباره ادامه مي‌دهد:‌ بهروز گفت مرا بگذاريد. بياييد خداحافظي كنيم. واهمه‌اي نداشته باشيد. اون بالا را نگاه كنيد، آقا دارد مي‌آيد پيش من. من ديگر بهروز را نديدم. مدت‌ها بعد جنازه‌اش را مي‌آوردند. به بچه‌ها گفتم هركسي مي‌تواند خودش برود. 50 متر با سه‌راهي مرگ فاصله داشتيم. خيلي از بچه‌ها در همين نقطه شهيد شدند. سه‌راهي مرگ در 400 متري اول جاده طلاييه قرار دارد. اگر خودمان را به آنجا مي‌رسانديم نجات يافته بوديم. از كانال بيرون آمدم. يك افسر و چند سرباز عراقي پشت سر من بودند. در گرگ و ميش آسمان من را نشناختند. روبرو عراقي‌ها بودند. كانال ديگري سر راهم بود. سينه‌خيز خودم را به آنجا رسانيدم. به سمت سه‌راهي مرگ نمي‌شد رفت. زيرا عراقي‌ها آن را بسته بودند. مجبور شدم دوباره به عقب برگردم. به انتهاي كانال رسيدم،‌ فقط يك نارنجك همراهم بود. ته كانال دراز كشيدم و قرآن كوچكي را كه همراهم بود از جيب درآوردم و شروع به خواندن كردم. مدتي گذشت از بيرون كانال خبر نداشتم، خودكاري در جيبم بود كه آن را از لبه كانال كمي بالاتر آوردم. رگباري به سويم خالي شد. تخمين زدم كه از كدام سمت و از كدام فاصله بود هرچه بود خيلي نزديك به نظرم آمد. نارنجك را پرتاب كردم. گفتم يك نفر هم يك نفر است. چند دقيقه گذشت. اشهدم را گفتم و رو به قبله با خدا راز و نياز مي‌كردم و حلاليت مي‌طلبيدم. ناگهان عراقي‌ها را بالاي سرم ديدم. يكي از آنها مي‌گفت:‌ تو قرآن مي‌خواني تو مسلماني، من هم مسلمان. چرا جنگ؟‌ قرآن را داخل جيبم گذاشتم. يكي از آنها پرسيد تو انگليسي بلدي؟ من هم جواب دادم بله خيلي كم. با گفتن اين حرف فرياد زد:‌ هدا رجل،‌ هذا رجل دست و پا و چشم‌هايم را بستند».
كريمي را به اردوگاه موصل دو منتقل مي‌كنند. اگرچه به محض ورود به ارودگاه چنان ضربات مهلكي بر سر و صورتش وارد مي‌كنند كه سه‌ ماه تمام در كما فرو مي‌رود. دراين باره مي‌گويد:‌ از اتوبوس با دست‌وپاهاي بسته مرا به پايين هل دادند. سرباز تنومند عراقي ضربات محكمي با پا به سرم وارد كرد. سه ماه بعد هوشيار شدم. در اين مدت هيچ چيز به خاطر ندارم. اين كه چه مي‌خوردم،‌ كجا مي‌خوابيدم اصلاً كجا هستم. بعدها بچه‌ها گفتند شهيد نوروزي چه كاره تو بود،‌ تمام كارهايت را او برايت انجام مي‌داد. شهيد نوروزي در ماه يازدهم اسارت شهيد شد و هرگز چيزي دراين باره به من نگفت.
اولين‌باري كه در اردوگاه به هوش آمدم در حمام بودم. به صورتم آبي زدم. گويا تازه چشم‌هايم باز مي‌شد. پرسيدم اين‌جا كجاست؟ شما ايراني هستيد يا عراقي؟‌ و بچه‌ها گفتند تازه حالت خوب شده است.
كريمي در ادامه سخنان خود از رنج‌هاو مشقت‌هايي كه در طول اسارت كشيده مي‌گويد. از كابل‌ها و باتوم‌هايي كه به قول خودش اگر روزي كتك نمي‌خورد روزش شب نمي‌شده است، از درگيري‌هاي متعددش با افسران عراقي كه به خاطر سرسختي‌ها و صبر و تحملش به خاك ذلت افتاده بودند!
«عراقي‌ها من را به عنوان ارشد آسايشگاه انتخاب كردند. به من گفته بودند روزي چهار نفر را براي شلاق خوردن معرفي كنم. من نمي‌توانستم بچه‌هاي 13 و 14 ساله را به آنها معرفي كنم. سربازان عراقي كابل به دست منتظر اعلام اسامي توسط من بودند و چقدر عصباني مي‌شدند وقتي كه مي‌ديدند كسي جلو در آسايشگاه نيست،‌ پس به جان من مي‌افتادند اين كار هر روزه آنها بود».

 

 
كريمي هرگز با عراقي‌ها از سرسازگاري وارد نشد او اعتقاد دارد: اسارت براي مرد ذلت است،‌ مرد نبايد اسير شود. شخصيت انسان لگدكوب مي‌شود و فقط با توكل به خدا اين ايام را سپري كرديم. يك بار عكس فرزندم كه تازه به دنيا آمده بود و من او را نديده بودم به دستم رسيد. نصف‌شب دلم خيلي گرفته بود،‌ عكس را درآوردم و شروع به صحبت كردن با عكس كردم. ناگهان متوجه شدم دلم دارد مي‌رود به سمت دنيا،‌ اگر انسان در اسارت بُريد كارش تمام است. نهيبي به خودم زدم و عكس را پاره كردم تا از هرچه تعلق در دنياست رها شوم. اسارت درس‌هاي بزرگي به ما داد و ما هرچه داريم از اسارت داريم. از سوپ پوست بادمجان و نان‌ خشكي كه كنار آفتاب خشك كرده بوديم،‌ از همان عزاداري‌هايي كه براي سيد‌‌الشهدا داشتيم،‌ از همان كابل‌هايي كه هر روز مي‌خورديم و جسم‌هايي كه ضعيف‌تر و اراده‌هايي كه مقاوم‌تر مي‌شدند. محيط پاكي بود. اگر ضرب و شتم بود، اگر مار و جريان الكتريسيته بود،‌ اما با توكل به قرآن و خدا تحمل سختي‌ها آسان بود. كريمي سخت‌ترين لحظات اسارت را شنيدن خبر رحلت امام (ره) ذكر مي‌كند. همان روزي كه سرباز عراقي دائم‌الخمر به امام توهين مي‌كند و او طاقت از كف داده و سرباز عراقي را كتك مي‌زند. با خودم گفتم آخر كار ما چيست؟ يك گلوله به مغزم خالي مي‌كنند و راحت مي‌شوم. ترس و ابايي از هيچ‌كس نداشتم. اگر نگاهت به نگاه يك عراقي تلاقي مي‌شد كتك مي‌خورديم. اما من نمي‌توانستم تحمل كنم. حتي مسئول اردوگاه مرا خواست و از در ملايمت با من وارد شد گفت تو چرا اين‌قدر سرسختي؟‌ و به او گفتم اگر تو هم مرد باشي نمي‌تواني تحمل كني. چيزي براي از دست دادن نداري.
كريمي را نيز يك بار به بغداد بردند. جاسوس‌ها خبر داده بودند كه او قبل از اسارت در مخابرات كار مي‌كرده و عراقي‌ها گمان برده بودند مخابرات همان اداره اطلاعات است. دراين باره مي‌گويد: چشم‌هايم را بستند و از ارودگاه مرا بيرون بردند. متوجه شدم مرا به بغداد مي‌برند. چشم‌هايم را كه باز كردند ژنرال‌ها و افسران عالي‌رتبه عراقي را ديدم. فكر مي‌كردند كارمند استخبارات هستم. نمي‌توانستم آنها را متوجه سازم كه مخابرات با استخبارات فرق مي‌كند. اطلاعات مي‌خواستند و من چيزي نمي‌توانستم به آنها بگويم در نهايت فرياد كشيدم من هفت‌سال اسير شما بوده‌ام چه اطلاعات تازه‌اي از من مي‌خواهيد،‌ شما چه طور نظامي هستيد؟ اصلاً من رفسنجاني‌ام من رييس جمهورم كه اين حرف‌ها باعث شد دست از سرم بردارند.
سال 69 سال پايان هفت‌سال اسارت كريمي است. لحظه وداع با ارودگاه را اين‌چنين تشريح مي‌كند:‌ آخرين نگاه را به اردوگاه كردم. ديدن ارودگاه از بيرون منظره‌اي غم‌انگيز بود. روزها و شب‌هاي بسياري را در آن سپري كرده بودم. خيلي غمگين بودم. آنجا برايم دنيايي از معنويت بود.
كريمي پس از ورود به ايران با پيشنهادهاي كاري متعددي در استان‌هاي مختلف روبرو مي‌شود. مديريت بسياري از استان‌ها به وي پيشنهاد مي‌شود اما او باز هم به توسعه و خدمت‌رساني در شهرستان‌ها و روستاها مي‌انديشد. مهندس غرضي و بعدها دكتر عارف از او مي‌خواهند تا پست‌هاي مديريتي بالاتري را قبول كند اما عشق به خدمت در مراكز دوردست را دارد و در نهايت پس از سال‌ها خدمت در سال 80 بازنشسته مي‌شود. او هم‌اكنون فعاليت‌هايي در زمينه اعزام حجاج به مكه مكرمه دارد.
از او خداحافظي مي‌كنيم. روز قبل از مصاحبه زاير مشهدالرضا بوده و به ما مهر و تسبيح تبركي هديه مي‌كند.
از كنار قلعه سنگي و كاروانسراهاي ديار كهن رباط كريم مي‌گذريم. شايد راز ماندگاري آنها نيز صلابت و استواري است كه در وجود مردان اين خطه همچون عزيزا... كريمي نقش بسته است. مرداني از جنس مقاومت،‌ ايمان بي‌اعتنايي به دنيا،‌ ذوب در ولايت و نهراسيدن از هيچ‌كس به غير از خدا. پس يكي بود يكي نبود غير از خدا هيچكس نبود،‌ هفتس سال اسارت او را بيشتر از قبل با خدا...

14


٠٩:٣٥ - دوشنبه ٢٦ فروردين ١٣٩٢    /    عدد : ٤٧١٦٩    /    تعداد نمایش : ١٩٢٤


امتیازدهی
برای این خبر نظری ثبت نشده است
نظر شما
نام :
ايميل : 
*نظرات :
متن تصویر را وارد کنید:
 






/i
    اخبار گنجینه   یادداشت   گفتگو   نوشته های شما

    بیسیم چی   زخم های متبرک   مخابرات و جبهه ها   یاد یاران

 

بازديدکنندگان اين صفحه: 88145    |    بازديدکنندگان امروز : 79     |    کل بازديدکنندگان :  2637987    |    بازديدکنندگان آنلاين :  1    |    زمان بارگزاري صفحه :  0.34 ثانیه

كلیه حقوق مادی و معنوی این سامانه متعلق به مخابرات منطقه تهران می باشد