سه شنبه ٠٨ بهمن ١٣٩٨ |
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
اخبار > گفت و گو با حسين علايي جانباز پرتلاش شركت
 


  چاپ        ارسال به دوست

گفت و گو با حسين علايي جانباز پرتلاش شركت

گفت و گو با حسين علايي جانباز پرتلاش شركت
كام شيرين فرهاد با زهر تلخ شيميايي

موسی الرضا شبرنگی_ آنها كه كامشان شيرين از عشق به اوست،‌ طعم خوش وصل با زمزمه‌هاي اميد و نشاط آنچنان در خود متجلي كرده‌اند كه تلخ‌ترين زهرهاي عالم گويا بر آنها بي‌اثر است. رنجي اگر بگوييم ندارند،‌ دارند اما مرامشان به گونه‌اي است كه شوق ديدار و بي‌پروايي‌شان پرده افكنده بر هر نشاني از درد.
اولين باري است كه با قرار مصاحبه موافقت مي‌كند. پيش از اين بارها از سوي صدا و سيما و رزونامه‌هاي مختلف به سراغش رفته‌اند ولي هربار از او جواب رد شنيده‌اند. او شايد تاكنون ترجيح مي‌داد او شايد تاكنون ترجيح مي‌داد خاطرات دوران جواني‌اش را در گوشه تنهايي‌هايش ورق بزند و قصد نداشت كسي را در رازهاي سربه مهرش شريك سازد. اصرار كرديم و سرانجام راضي شد. چرا كه حالا عقيده داشت:‌ «جوانان نسل امروز بايد از مقاومتي كه با دست‌هاي خالي شكل گرفت و با ترنم قطره‌قطره خون شهيدان به ثمر نشست همنوا شوند. بخوانند،‌ بفهمند و بصيرت بيابند». از گذشته و دوران جنگ كه حرف مي‌زنيم، برق شوق در چشمانش مي‌درخشد. نفسي مي‌كشد،‌ لبخندي مي‌زند و با اشتياق لحظه‌لحظه خاطرات جنگ را برايمان تداعي مي‌كند.
حسين علايي، مسئول حراست اداره كل مخابرات شهرستان‌هاي استان تهران است كه در عنفوان جواني، در منطقه جنگي حلبچه، زير بمباران شيميايي رژيم عراق به گاز خون مبتلا شد و به جرگه جانبازان شيميايي پيوست.
او در سال 1362،‌ در حالي كه تنها 16 سال داشت به بسيج پيوست و هماره با گردان مالك اشتر وارد اردوگاه غلاجه شد.
«در آن زمان در شهرري زندگي مي‌كرديم و من به دبيرستان مي‌رفتم. حال و هواي معنوي و روحاني در همه جا مخصوصاً مدارس پر بود و در زنگ‌هاي تفريح، صحبت از جنگ و رفتن به جبههف كار هر روزمان بود. همه بچه‌ها در دسته‌هاي مختلف براي رفتن به جبهه نقشه مي‌كشيدند و اگر خانواده‌هايشان مخالفت مي‌كردند تصميم به فرار مي‌گرفتند تا خود را به خط مقدم برسانند».
حسين علايي نيز از اين حال و هوا به دور نبود. زماني كه تصميم گرفت وارد بسيج شود، ماجرا را براي نخستين بار با برادر بزرگترش «شهيد ابوالقاسم علايي» در ميان گذاشت. پس از آن نيز مادر و پدرش را از تصميم خود مطلع كرد كه اين تصميم با استقبال اعضاي خانواده‌اش روبرو شد.
«من تصميم خودم را گرفته بودم،‌ اگر خانواده‌ام مخالفت مي‌كردند‌،‌ از خانه فرار مي‌كردم و به جبهه مي‌رفتم. همراه من چند نفر از هم‌محلي‌ها و دوستانم نيز بودند. همه ما وارد بسيج شديم و براي آموزش به پادگان امام حسين رفتيم. در آنجا فرماندهي داشتيم كه نامش ميثم بود و بعدها كه اولين پسرم به دنيا آمد،‌ به ياد نخستين فرمانده‌ام،‌ نامش را ميثم گذاشتم. پس از آموزش، هما بين گردان‌هاي مختلف تقسيم شديم. بعضي‌ها جذب سپاه و حفاظت اطلاعات شدند و من كه فقط به جبهه فكر مي‌كردم، همراه بسيج عازم منطقه عملياتي شدم.»
اردوگاه غلاجه اولين جايي بود كه حسين علايي همراه با گردان مالك اشتر لشگر 27 پا به آنجا گذاشت و يك ماه بعد در عمليات‌هايي مانند والفجر چهار،‌ آزادسازي كاني مانگا و دره شيلر شركت كرد. او هنوز هم شب‌هاي عمليات را به خوبي به خاطر دارد. شب‌هايي كه سكوت آن، آهنگ انتظار توست. انتظار براي آغازي ديگر. شايد اين بار نوبت تو باشد. همه ساكتند ولي بيدار. صخره‌ها نفس را در سينه حبس كرده‌اند و باد با خاك هم‌آغوش شده و تو را به نظاره نشسته است. ستاره‌ها چشمك نمي‌زنند. مبادا لحظه‌اي مقدس را از دست دهند. لحظه‌اي كه زمين آغوش باز مي‌كند تا پيكر شهيدي را در برگيرد، لحظه‌اي كه خاك تشنه مي‌رود تا با خون شهيد سيراب شود و لحظه‌اي كه باد مي‌وزد تا آنچه ديده است را براي زمينيان تعريف كند. سكوت شب‌هاي عمليات پرمعناست. مرگ روي زمين مي‌خزد و بوي آن فضا را پر كرده است. نبض تاريخ مي‌تپد و چشم بر دستان تو دارد و به ناگاه چيني سكوت مي‌شكند.
باران گلوله از زمين و آسمان مي‌بارد و فرياد «الله‌اكبر»‌ مورخان تاريخ گم مي‌شود. آنجاست كه ترس و شوق در هم مي‌آميزند و مرگ جاي خود را به شهادت مي‌دهد. ديگر كسي نمي‌ترسد و همه مشتاق شهادتند. آنها مي‌خواهند هرچه زودتر خدايشان را ببينند.
در يكي از عمليات‌ها كه در منطقه جنگي دره شيلر انجام شد،‌ حسين علايي حدود 13 ساعت به اسارت دشمن درآمد و آنجا بود كه براي نخستين بار شاهد شهادت يكي از دوستان و همرزمانش مقابل چشمان خود بود.
«پنج يا شش‌ نفر بوديم و بقيه رفته بودند شكار تانك. همه تانك‌هاي عراقي توي دشت بودند و آرپي‌جي‌زن‌ها به ما گفتند برويد به ارتفاع و مراقب دشت باشيد. بالا كه رفتيم متوجه شديم عراقي‌ها به طرف ما شليك مي‌كنند. آنها كاملاً‌ روي ما ديد داشتند و براي همين رفتيم داخل شيار. از چهار طرف محاصره شده بوديم و عراقي‌ها دور تا دور ما را به رگبار بستند. ما سلاح‌ها را به زمين گذاشتيم و آنها نزديك شدند. با قنداق تفنگ ما را مي‌زدند و چون زير پايمان سنگريزه بود،‌ مدام سرمي‌خورديم. همانجا با گلوله به پاي يكي از دوستانم زدند و بعد ما را مجبور كردند جيب‌هايمان را خالي كنيم. علامتي روي لباس‌هايمان زدند و بعد به طرف بالا حركت دادند. «پرتوي»‌ كه مجروح شده بود را به دوش گرفتيم و به طرف بالا به راه افتاديم. وقتي به چادرهاي عراقي‌ها رسيديم اطرافمان پر بود از جنازه. آنها كشته شده‌هاي خودشان را مي‌بردند و شهيدان ما را روي هم انباشته بودند. در بين شهيدان چشمم به يكي از بچه‌هايي افتاد كه قبلاً‌ مي‌شناختمش. نگاهي به صورت غرق در خونش كردم و لحظه‌اي چشم‌هايم را بستم. دقايقي بعد،‌ عراقي‌ها مجروح ما را پانسمان مختصري كردند وبعد ما را با بند پوتين بستند، هنوز همه جنازه‌ها را منتقل نكرده بودند كه ما را به طرف سنگرهايي كه ساخته بودند،‌ حركت دادند. در بين راه ناگهان يكي از دوستانم به نام «لطف‌اله گيوري» را از پشت سر با گلوله زدند. به عقب كه برگشتم،‌ او روي زمين افتاده بود. براي اولين بار بود كه يكي از دوستانم جلوي چشم‌هايم شهيد مي‌شد. به پيكر بي‌جانش نگاه كردم و هرلحظه احساس مي‌كردم كه هدف گلوله بعدي من خواهم بود. منتظر مرگ بودم ولي گويا خبري نبود. تنها كاري كه توانستم انجام دهم،‌ چيدن تعدادي سنگ، دور جسد شهيد گيوري بود و بعد عراقي‌ها ما را به داخل يكي از سنگرها بردند. يكي از همرزمان گفت:‌ شايد مي‌خواهند توي سنگر نارنجك بياندازند و در همين لحظه صداي انفجار شديدي را شنيدم. چشمم را كه باز كردم توي اورژانس سنگر 27 بودم. ظاهراً‌ بقيه رزمنده‌ها با دوربين ديده بودند كه ما دستگير شده‌ايم و وقي عراقي‌ها نارنجك انداختند توي لشگر، آنها ارتفاعات را تصرف كرده و به دنبال ما وارد سنگر شده بودند».
بعدها، زماني كه حسين علايي در بيمارستان بستري بود،‌ خانواده‌اي از تهران به سراغش رفتند تا از گم‌شده خود خبري به دست آورند،‌ قطعه عكسي كوچك تنها نشانه‌اي از اين گمشده بود كه دست‌هاي لرزان مادرش با اميد شنيدن جوابي مثبت آن را به هر رزمنده‌اي نشان مي‌داد. حين علايي با ديدن عكس، چهره دوستش را شناخت. او همان «لطف‌الله گيوري» بود كه جلوي چشمانش پرپر شده بود. براي لحظه‌اي همه آن ماجرا، مانند فيلمي از جلوي چشمانش گذشت. مادر شهيد «گيوري» وقتي از سرنوشت پسرش مطلع شد،‌ ديگر حرفي نزد. دستانش نمي‌لرزيد و به تنها عكس به جا مانده از پسرش خيره شد. چندسال بعد،‌ حدوداً سال 74 يا 75 بود كه خانواده شهيد «گيوري» با استفاده از كروكي محلي كه حسين علايي ترسيم كرده بود، توانستند بقاياي جسد فرزندشان را تحويل بگيرند و او را به خاك بسپارند.
سال 1363، حسين علايي از بيمارستان تبريز مرخص شد و به خانه برگشت ولي خانه قادر نبود جوان جنگيده را در خود نگه دارد. او اين بار به عنوان پاسدار وظيفه به لشگر 10 سيدالشهداء پيوست و عازم منطقه عملياتي شد.
«يازدهم بهمن‌ماه سال 65 بود و زمستان بيداد مي‌كرد. وقتي به شلمچه رسيدم، گردان به جلو رفته بود. من و ديگر بچه‌ها براي رسيدن به آنها راه افتاديم. حدود 150 متر با برادرم فاصله داشتم كه ناگهان دشمن كاتيوشا زد. بعد هواپماها آمدند و ديگر چيزي نديدم. وقتي هواپيماها رفتند با دوربين جلو را نگاه كردم. بچه‌ها افتاده بودند روي زمين. خودمان را به آنها رسانديم و شهدا را به تويوتا منتقل كرديم. ولي تويوتا را هم زدند. دور و برم پر بود از جنازه شهيدان. لباس‌ها و سر و صورتم خوبي بود ولي جنازه برادرم را پيدا نكردم». چندماه بعد درحالي كه حسين علايي به خانه برگشته بود،‌ به استخدام شركت مخابرات درآمد و 11 ماه پس از شهادت برادرش، اين بار براي آزادسازي شهر حلبچه به لشكر 27 پيوست. او در عمليات والفجر 10 پا به شهر حلبچه گذاشت و 26 اسفندماه سال 66 در اين شهر مجروح شيميايي شد و به جرگه جانبازان پيوست.
«ساعت هشت صبح بود و مي‌خواستيم مردم حلبچه را به عقب ببريم. توي شهر هر كسي را كه ديدم سوار ماشين كردم تا هرچه سريع‌تر به عقب برگردم. وقي ماشين پرشد به راه افتادم ولي هواپيماها دور شهر را بمباران كردند. چاره‌اي نبود و برگشتيم داخل شهر. سكوت مطلق شهر را درخود گرفته بود. اول هواپيماها آمدند و عكس گرفتند. وقتي رفتند،‌ دوباره مردم را سوار كردم و به راه افتادم. سه كيلومتر از شهر دور شده بوديم كه شيمايي زدند. عامل خون بود. مردم از پشت يكي يكي مي‌افتادند و من ماسك زدم. به يك شيار رسيديم و فقط پايين رفتن ماشين را به ياد دارم. بعدها متوجه شدم ديگر رزمندگان مرا كه كنار آب درحالي كه از در ماشين آويزان بودم پيدا كرده و به عقب برده بودند».
حسين علايي پس از ابتلا به عامل خون ديگر نتوانست در جبهه‌هاي جنگ حاضر شود و تصميم گرفت كارش را در شركت مخابرات ادامه دهد. او در سال 69 با يكي از همكاران مخابراتي‌اش ازدواج كرد و هم‌اكنون پدر دو پسر به نام‌هاي ميثم و احسان است. حسين اعلايي كه اوايل به علت سرفه‌هاي زياد جانباز 40 درصد به شمار مي‌رفت، رفته‌رفته بهبودي خود را به دست آورد و حتي درصد جانبازي او 20 درصد اعلام شد. ولي يك ماه پيش در جريان آتش‌سوزي در يكي از مراكز مخابراتي شهريار، بار ديگر در معرض گاز دي‌اكسيد كربن قرار گرفت و بيماري‌اش التهاب پيدا كرد.
حسين علايي امروزه وقتي عكس‌هاي دوران دفاع مقدس را مي‌بيند يا پاي حرف‌هاي جانبازي در تلويزيون مي‌نشيند به ياد روزهاي جنگ مي‌افتد و همرزماني كه با آنها در يك لشگر، يك گروهان و يك گردان بود. او همراه با همرزمانش از كنار پيكر پاره پاره شده فرماندهانش گذشته تا به قلب دشمن بتازد. لحظه‌هاي شهادت بهترين دوستان و يارانش را به چشم ديده و همچنان با ياد همان ايام زنده است و مي‌گويد:‌ «نسل حالا بايد درباره جنگ بيشتر بدانند».

 

14


١٤:٢٥ - دوشنبه ١٩ فروردين ١٣٩٢    /    عدد : ٤٦٩٥٣    /    تعداد نمایش : ٢٦٠٣


امتیازدهی
کاربر مهمان
1392/06/11 10:56
0
1
برای ایشان ارزوی سلامتی دارم /
نظر شما
نام :
ايميل : 
*نظرات :
متن تصویر را وارد کنید:
 






/i
    اخبار گنجینه   یادداشت   گفتگو   نوشته های شما

    بیسیم چی   زخم های متبرک   مخابرات و جبهه ها   یاد یاران

 

بازديدکنندگان اين صفحه: 88140    |    بازديدکنندگان امروز : 69     |    کل بازديدکنندگان :  2637977    |    بازديدکنندگان آنلاين :  1    |    زمان بارگزاري صفحه :  0.61 ثانیه

كلیه حقوق مادی و معنوی این سامانه متعلق به مخابرات منطقه تهران می باشد