سه شنبه ٠٨ بهمن ١٣٩٨ |
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
اخبار > گفتگو با جانباز شيميايي شركت:‌ فجيع‌ترين جنايت تاريخ را در حلبچه ديدم
 


  چاپ        ارسال به دوست

گفتگو با جانباز شيميايي شركت:‌ فجيع‌ترين جنايت تاريخ را در حلبچه ديدم

گفتگو با جانباز شيميايي شركت:‌
فجيع‌ترين جنايت تاريخ را در حلبچه ديدم

موسی الرضا شبرنگی _جنگ،‌ بمب شيميايي، گاز خردل، جانباز 35 درصد،‌ سرگيجه،‌ سردرد و ... همه اين كلمات براي لحظه‌اي جلوي چشمانم رژه مي‌روند كه فكرم را به خود مشغول كرده‌اند. تا چند دقيقه ديگر به مركز مخابرات شهيد نبوي مي‌رسيم و هنوز نمي‌دانم مصاحبه را چگونه آغاز كنم. قرار است به سراغ مجتبي پورحسيني برويم. مسئول واگذاري خطوط تلفن مركز شهيد نبوي،‌ مردي با 35 درصد جانبازي، غده‌اي در مخچه و تركشي در سر. شنيده بودم بعضي‌ وقت‌ها بدجوري حالش خراب مي‌شود. به طوري كه توانايي برداشتن حتي يك قدم را ندارد و سرگيجه شديد و حالت تهوع به او حمله‌ور مي‌شود. وقتي وارد مركز مي‌شويم، خودش به استقبالمان مي‌آيد. سرحال و با لبخندي بر لب. انگار مي‌فهمد در فكرم چه مي‌گذرد و مي‌گويد:‌ «امروز حالم خوب است ولي هميشه اين‌طوري نيستم،‌ سردرد شديد،‌ سرگيجه و ...».
مجتبي پورحسيني متولد 1347 در شهر ري است. پدرش معمار و مادرش خانه‌دار. سال 1364 درحالي كه تنها 16 سال داشت داوطلبانه به جبهه‌هاي حق عليه باطل شتافت تا از ميهنش دفاع كند.
«كلاس اول راهنمايي بودم كه همراه تعدادي از بچه‌هاي فاميل و همسايه‌ براي آموزش به پادگان امام حسين (ع) تهران رفتيم. در آن زمان برادر بزرگم ابوالقاسم در جبهه بود و چون سن و سال كمي داشتم والدينم اجازه نمي‌دادند من هم به جبهه بروم. مدتي پس از اينكه دوره آموزشي تمام شد،‌ برادرم در جنگ به شهادت رسيد و اين بار پدر و مادرم نتوانستند در برابر اصرار من براي رفتن به جبهه مقاومت كنند. اين بود كه همراه دو برادر ديگرم و 26 يا 27 نفر از بچه‌هاي محل و اقوام به بسيج ملحق شديم و به منطقه عملياتي مهران رفتيم».
عمليات والفجر هشت،‌ نخستين آزمون شهامت براي دليرمرداني بود كه با دلي همچون كوه پا به آوردگاه بي‌بديل استقامت گذاشته بودند. شايد هنوز هم بازماندگان اين دوران مقدس دسته شاه عبدالعظيمي‌ها را به خاطر داشته باشند. حدود 27 جوان و نوجواني كه دوشادوش هم به خط مقدم مي‌تاختند تا خاكريزها و سنگرها را به تسخير درآوردند و بيگانگان را از خاك وطن دور كنند.
«در مهران فرماندهي داشتيم كه سراج نام داشت. مردي با شجاعت مثال‌زدني و فرماندهي‌ بي‌نظير. دو روز قبل از عمليات پيش او رفتم و تقاضاي مرخصي كردم تا چند ساعت به عقب برگردم و يك هفته گذشته بود كه پوتين‌هايم را از پايم درنياورده بودم و نمي‌توانستم به حمام بروم. در همين هنگام دو نفر از دوستانم به نام‌هاي قاسم و نريمان هم نزد او آمدند و تقاضاي مرخصي كردند. آقاي سراج به من گفت:‌ تو بمان تا دفعه بعدي نوبتت شود و از قاسم و نريمان خواست تا جعبه‌هاي مهمات خاصي را هم با خود به عقب ببرند. آنها جعبه‌ها را بار تويوتا كردند و به راه افتادند. عراقي‌ها كه متوجه اجرا شده بودند، فكر كردند تويوتا حامل مهمات است و با راكت شيميايي آن را زدند. حدوداً غروب همان روز بود كه خبر شهادت قاسم و نريمان به ما رسيد».
«سه‌راهي شهادت» نامي آشنا براي كساني است كه در عمليات كربلاي پنج شركت داشتند. جايي كه باران گلوله‌هاي سربي با صداي رعدآساي انفجار خمپاره‌ها ميزبان تشنگان شهادت بود. مرزي بين دو دنيا. برزخي روي زمين. چشمان دشمن از سه طرف، كوچك‌ترين حركت در اين منطقه را زيرنظر داشت و همه نوع گلوله را مي‌شد در آنجا ديد. براي رسيدن به خاكريز بعدي مي‌بايست از اين منطقه گذشت. توقف معنايي نداشت. همه مي‌دويدند.
مجتبي پورحسيني در همين عمليات بود كه مرگ را با چشمان خود ديد. او هنوز هم پس از گذشت سال‌ها از آن زمان و هروقت به ياد «سه‌راهي شهادت»‌، اشك شوق از چشمانش سرازير شده و همه آن حماسه‌ها در ذهنش تداعي مي‌شود.
«در همين منطقه بود كه براي اولين‌بار شهادت كسي را جلوي چشمانم ديدم. ما پش خاكريز بوديم و بايد خودمان را به آن طرف خاكريز مي‌رسانديم. همه مي‌دويديم و حاج اصغر ارسنجاني كه فرمانده گردان بود نمي‌گذاشت كسي توقف كند. وقتي به خاك‌ريز رسيديم،‌ ناگهان حاج اصغر تير خورد و افتاد. نگاهم به نگاهش گره خورده بود و باورم نمي‌شد كه او شهيد شده است. وارد خاكريز كه شدم همه جا پر بود از جنازه شهيدان،‌ ما توي خاكريز سنگر گرفتيم و يك گردان رفت جلو و به خط زد. عده زيادي از اين گردان به شهادت رسيدند. عراقي‌ها از هرطرف ديد داشتند و نمي‌شد از سنگر بيرون آمد. من توي سنگر بودم كه صداي انفجار شنيدم. چشمم را كه باز كردم متوجه شدم تركش خورده‌ام و مجبور شدم براي درمان به عقب برگردم».
مجتبي پورحسيني پس از مداوا دوباره به جبهه برگشت و اين بار به عنوان پاسدار وظيفه راهي انديمشك شد. پس از بمباران شيميايي حلبچه، براي جمع‌آوري اسامي مجروحان و شهدا پا به اين شهر گذاشت و آنجا بود كه با فجيع‌ترين جايت تاريخ مواجه شد.
«شهر حلبچه شهر مرده‌ها بود. مردم عادي همه شهيد شده و فقط نظامي‌ها در شهر بودند. هركجا كه مي‌رفتي جنازه مي‌ديدي. هر دو روز يكبار هواپيماهاي عراقي مي‌آمدند و يك روز راكت‌هاي جنگ و يك روز شيميايي مي‌زدند. آنها توي شهر از عامل سيانور كه كاملاً‌ كشنده است استفاده كرده بودند و پس از آن فقط خردل مي‌زدند. در آنجا چون از ماسك استفاده مي‌كرديم،‌ فقط پوست‌ دست‌هايم آسيب ديده بودند و بعد از حلبچه كه خرمشهر رفته بوديم، شيميايي شديم و ديگر نتوانستيم به جنگ ادامه دهم».
روز 25 تيرماه 67،‌ درحالي كه هواپيماهاي عراقي با بمب‌هاي شيميايي،‌ به خط مقدم رزمندگان اسلام حمله كرده بودند،‌ مجتبي پورحسيني به عامل شيميايي خردل مبتلا و راهي بيمارستان شد.
يك ماه بعد،‌ پس از درمان به محل زندگيش برگشت و با 35 درصد جانبازي به زندگيش ادامه داد. در سال 72 ازدواج كرد و هم‌اكنون پدر دو پسر است. مجتبي پورحسيني همه ساله در مراسم عزاداري سالار شهيدان امام حسين (ع) برخي از همرزمانش را مي‌بيند و ياد روزهاي جنگ را همراه آنها زنده نگه مي‌دارد و بزرگترين آرزويش اين است كه بتواند به زيارت عتبات عاليات و مكه مكرمه مشرف شود.

 

14


١٣:٥٩ - دوشنبه ١٩ فروردين ١٣٩٢    /    عدد : ٤٦٩٥١    /    تعداد نمایش : ١٥٠٢


امتیازدهی
برای این خبر نظری ثبت نشده است
نظر شما
نام :
ايميل : 
*نظرات :
متن تصویر را وارد کنید:
 






/i
    اخبار گنجینه   یادداشت   گفتگو   نوشته های شما

    بیسیم چی   زخم های متبرک   مخابرات و جبهه ها   یاد یاران

 

بازديدکنندگان اين صفحه: 88137    |    بازديدکنندگان امروز : 55     |    کل بازديدکنندگان :  2637963    |    بازديدکنندگان آنلاين :  4    |    زمان بارگزاري صفحه :  0.29 ثانیه

كلیه حقوق مادی و معنوی این سامانه متعلق به مخابرات منطقه تهران می باشد