چهارشنبه ٣٠ مرداد ١٣٩٨ |
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
13
 

خاطره ای از شهید مسعود بخششی از زبان همسرش :

 

غروب 31 شهریور 1359 بود ، شهید با قیافه ای متفکر و برعکس همیشه غمگین به خانه برگشت . ماههای آخر بارداریم را برای تولداولین فرزندمان سپری می کردم ، پرسید:  خبرو شنیدی ؟.

در حالی که نمی توانستم ترس و اندوهم را مخفی کنم ، گفتم : «بله ! » آخه اون روز اخبار رادیو خبر حمله ی هوایی رژیم عراق رو به چند نقطه ی ایران اعلام کرده بود.

با مهربونی دستهام رومیون دستهاش گرفت .ازم پرسید : « یادته مراسم رسمی خواستگاری رو تا پیروزی انقلاب عقب انداختم ؟»

با تکان دادن سر تأییدش کردم .راست می گفت چون اعتقاد داشت دوست نداره تو تظاهرات یا کوچه پس کوچه ها، شهید بشه و همسرش تنها بمونه .

جواب دادم : «مگه می شه یادم بره؟» هیچ وقت دلم نمی خواسته که تنهات بذارم اونم، امروز و تو این شرایط با وجود این کوچولو. صدای گرم و پر صداقتش هیچ شکی باقی نمی گذاشت .تصمیم قطعی به رفتن به جبهه ها گرفته بود اما دلش رضایت منو می خواست . اون شب و دو سه شب دیگه ای که تا ثبت نام واعزام طول کشید کلام قاطع و چشمان اشک آلود و مهربونش بود که برای همیشه در خاطرم باقی ست. تو اون چند روز مثل روزه دارها بود ، به یاد رزمنده ها کمتر می خورد و می نوشید ، روز رفتنش از زیر قرآن ردش کردم . می گفت دلش می خواد تا آخرین لحظه با هم باشیم .

روز قبل خداحافظی هاشو کرده بود.دو تایی به طرف پادگان به راه افتادیم .تو پادگان که رفت . آروم آروم می رفت وصورتشو برمی گردوند تا اشکها شو نبینم .5مهرماه به اهوازرسیدبعدم خطوط مقدم.درمیان تعجب همه تواون روزهای سخت دربیست20 آبانماه که پزشک زمان زایمانم اعلام کرده بود ، تهران بود. اما در اصل جای تعجب نبود ، انسان متعهد و آگاه چند بعدیه »بهترین شوهر و پدر برای خانوادش و بهترین سرباز برای کشورو دینش ».


/i
    اخبار گنجینه   یادداشت   گفتگو   نوشته های شما

    بیسیم چی   زخم های متبرک   مخابرات و جبهه ها   یاد یاران

 

بازديدکنندگان اين صفحه: 205469    |    بازديدکنندگان امروز : 407     |    کل بازديدکنندگان :  2563892    |    بازديدکنندگان آنلاين :  2    |    زمان بارگزاري صفحه :  0.36 ثانیه

كلیه حقوق مادی و معنوی این سامانه متعلق به مخابرات منطقه تهران می باشد