دوشنبه ٢٥ آذر ١٣٩٨ |
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
48
 

آقاي رضايي همكار شهيد كلانتري :
همانطور كه اشاره فرمودن برادرانمون،اين آيه «و من المومنين الرجال والصدقوا و عاصدوا الله عليه» مصداق برادرامون هست. واقعاً مرداني بودن كه راست گفتند و ايستادند رو حرفشون ، من فكر نمي‌كنم روزي باشه كه خاطراتو مرور نكنم، همكاران شهيدم واكثر اون‌هايي كه با هم بوديم مخصوصا شهيد كلانتري از خاطرم بره ،ممكن نيست اصلا، يا اون نمازهايي كه پشتشون ما خونديم وبه ايشون اقتدا كرديم.
اون زمانها را در وقت نماز به يادم مي‌ياد، چطور سجده مي‌كرد، چطوربه ركوع مي‌رفت، همه لحظاتش براي ما خاطره است واقعا، از اون روزي كه من با ايشون آشنا شدم، اولين بار جلوي مجتمع معلولين كهريزك بود،ما براي عيادت از معلولين كهريزك رفته بوديم، ايشون همكارها رو برده بودن اونجا براي عيادت از معلولين ودر آنجا سخنراني كردن.
اين سخنراني ايشون واقعا من رو جذب كرد، خيلي عالي صحبت كردن واقعاً سخناني رو به زبون مي‌آورد كه به دل من مي‌نشست .من فكر مي‌كنم به دل همه اون جماعت ‌نشست .
اون منش و اون اخلاق و رفتارهايي كه ايشون داشت تمام حركات و سكناتش درس بود، همش خاطره است، رفتيم اونجا عيادت و اون سخنراني خوبي كه ايشون كردو برگشتيم، من واقعا مبهوت بودم و همش به فكر ايشون بودم ومي گفتم:‌ ما همچين همكارايي داشتيم و نمي‌شناختيمشون. كجا بودن ايشون، من اومده بودم به اصطلاح امور اداري‌مون كه در طالقاني بود اونجا يه كاري داشتم، من در آن زمان راننده وانت بودم، حاج آقا فلاح خوئي رو تو خيابون ديدم دست بلند كرد من نمي‌دونم ايشون حالا از كجا من رو مي‌شناخت من ايشون رو نديده بودم دست بلند كردن و گفتن كجا ميري؟ گفتم: من ميرم دخانيات، مركز، اون موقع عباسي مي‌گفتن ،اول انقلاب بود هنوز اسم شهيد نواب صفوي رو نگذاشته بودن ،بعد گفت: منم ميام اون طرف، سوار شديم شروع كرد به صحبت كردن گفت برادر چطوري؟ خوبي؟ اونجا چيكار مي‌كني ؟و گفت: منم از همكاراي شما هستم ديدم خيلي جوان مسلمون، تيپ خيلي همچين به دل مي‌شينه گفتم:‌ خوشبختم، پس چطور من شمارو نديدم؟ گفت: ما كشيك هستيم شايد شما ما رو نديديد. خلاصه ايشون صحبت‌هايي كردن و گفتن ما يه جمعي مي‌خواهيم درست كنيم، بعد از انقلاب بود، يه قرآني بخونيم، شما هستيد؟ مياين؟ گفتم:‌ ما كه از خدامونه، دنبال اين چيزا هستيم، بياييم يه جايي، يه چيزي ياد بگيريم ايشون گفتن: باشه اگر اينطوريه من خبرت مي‌كنم. ما هفته‌اي، يك روز يا دو روز جلسه داريم، بعد ايشون يه روز ديگه من رو ديد و گفت: آره فلاني اين روز، فلان ساعت ميدان امام ساختمان مخابرات آقاي مهدي موسوي اون موقع‌ها بيشتر برنامه داشتيم يه چند جلسه من يادمه چند هفته‌اي ما رفتيم اونجا بعد شهيد كلانتري به اصطلاح جلسه تشكيل داد، من فكر مي‌كنم تصميم داخلي به اصطلاح برادران انجمن بود كه تصميم گرفته بودن كه هر ناحيه‌اي جداگانه برنامه داشته باشن كه اين بود كه منطقه 5، اون موقع جلسه تشكيل شد، جداگانه ،كه شهيد كلانتري اداره كردن اين جلسه رو شروع كردن به تفسير قرآن وخلاصه اي از نهج البلاغه و من دعاي عرفه رو براي اولين بار از ايشون شنيدم كه روزهاي عرفه هم دعايي داره، دعا مي‌خونن ما اون موقع يه جوان 23 ساله بوديم، جوان بوديم و هنوز بالاخره تو خانواده‌هايي كه بوديم اون قدر، تقريبا از 14، 15 سالگي ديگه اومده بوديم تهران و اينجور هر جلسات و اين جور سياسي كار نكرده بوديم ايشون براي اولين بار فرمودن كه اين دعا، دعاي عرفه، خيلي فضيلت داره و طولي هم نمي‌كشه ما مي‌خونيم 10 دقيقه الي يه ربع مي‌خونيم تموم ميشه، براي اولين بار ايشون خوندن، ايشون اومدن و بعد جهاد سازندگي شروع شد و امام فرمودن: كه گروه‌ها تشكيل بشه اولين بار من يادمه يكي، 2 سالي تقريبا يا 3، 4 سالي طول كشيد.
كه اين گروه‌ها رو داشتيم جمع مي‌كرديم و برادرا و خواهرا رو راهي زمين‌هاي كشاورزي كه از قبل آماده شده بود ميكرديم. يعني مي‌رفتن مي‌پرسيدن و تحقيق مي‌كردن كه ببينن كدوم كشاورز ضعيفه، نيرو نداره براي جمع كردن محصولات كشاورزي يا باغداري يا اگه ساختماني ،جايي كه به كمك نياز داردن آماده مي‌كردن، هفته‌اي يا دو هفته‌اي در روزهاي تعطيل اين برادرا و خواهرا رو جمع مي‌كردن و مي‌بردن اونجا من يادمه، همه بچه‌ها و همكارهااين خاطراتو دارن كه ايشون اين جلسات رو مي‌رفتن و شركت مي‌كردن.
من يادمه، رفتيم يه جا گندم چيديم و رفتيم سد كرج ايشون نماز جماعت برگزار كردن و بعداز نماز ديديم يه هندونه و پنير و .. شد نهار. و اونجا به اين صورت سرو كردن و خيلي هم خوش گذشت به همه، با همه سادگيش، اصلا كسي نمي‌پرسيد كه امكانات چي باشه، از كجا بياد، همه‌اش رو برادرا از جيب‌شون، همه‌اش از جيبشون، يك ريال از هزينه بيت المال يا از يه جاي .
اين برادرمون، من خودم ديدم كه يك بار تلفني صحبت كرد و بعد يه كشويي رو كشيد و يه سكه‌اي رو انداخت توي قلك من سؤال كردم ازشون چيكار كردين شما؟ گفتن: كارت نباشه يه همچين چيزي، نگو كه اين پول اون پالسي است كه به اصطلاح بين اون چند لحظه انداخت تو اون قلك خيلي مسائل ريز رو مراعات مي‌كردن ايشون .
يادمه يه روزي ما با خانواده رفتيم خونه‌اشون ملاقات،‌ هيچوقت يادم نمي‌ره ،منزل ايشون دو تا اتاق كوچك داشت كه كل زندگي‌ايشون 40 متر بود يك كوچه باريك نيم متري كه خيلي به سختي يه نفر رد مي‌شد، رفتيم خونه‌اشون وروي پشت بامشون يه خرپشتك داشت ،من رو برد بالا واونجا، گفت: رضايي من وقتي بيكار مي‌شم ميام اينجا، ديدم راديو و چيزهاي برقي آويزونه از اينور و اونور، گفتم اينا چيه؟ گفت اينارو والله همسايه‌ها، همكارا اگه چيزي دارن ميارن و من تعمير مي‌كنم، بلدم، بيكار مي‌شم ميام اينجا اينارو تعمير مي‌كنم و بعد ميدم بهشون.گفت اگه شما هم داري بيار من تعمير مي كنم، گفتم راستش من ندارم من يه دونه دريل لازم دارم، چون فني هستم گاهي خونه كار پيش مياد، اگه يه وقتي پيدا كردي برام بيار، ديدم فرداش يه دريل جمع كرده آورده برام.
من يادمه يه بار ديگه همين منطقه 9 كه ايشون معاون بودن از منطقه 5 تشريف آورده بودن اينجا من يك مشكلي داشتم، مشكل خانوادگي، يه روز رفتم پيششون و خيلي ناراحت بودم، شب نخوابيده بودم ،اومدم دراتاق جلسه رو زدم، نمي‌دونستم جلسه دارن من اصلا نمي‌دونستم جلسه چيه! اون موقع من يه راننده بودم، راننده وانت بودم ، جلسه منطقه و اون هم مسئولين منطقه، خوب خيلي اهميت داره درو زدم همين روبرو شهيد كلانتري نشسته بود ته سالن تا منو ديد بلند شد ،اصلا حساب نكرد كه آقا جلسه منطقه است اينجا، بلافاصله بلند شد اومدبيرون و گفت: رضايي كارت چيه؟ ديد من يك مقدار حالم طبيعي نيست، منو آورد بيرون، نشستيم توي اتاقشون، گفت: چي شده؟ ناراحتي ؟چيه؟ گفتم داستان اينه، خلاصه يه آيه‌اي از قرآن خوند براي من، بعد ترجمه كرد، تفسير كرد، سر فاصله زماني اندكي ،اصلاً مثل اينكه اين آب سرد رو ريختن روي من، اصلاً تمام مشكلاتم حل شد، من اصلاً شارژ شارژ بلند شدم و از اونجا اومدم بيرون، شهيد كلانتري تشريف بردن جلسه‌اشون دوباره اومدم بيرون ديگه اصلاً مشكلات من نه اون روز بلكه براي هميشه حل شد. خلاصه به ريز ريز مشكلات دوستان و همكاران من فكر مي‌كنم هر كس كه مراجعه مي‌كرد توجه داشت، اين خيلي مهم بود،وسعي ميكرد تا جايي كه مي تونه مشكلات ديگران را حل و فصل كنه.


/i
    اخبار گنجینه   یادداشت   گفتگو   نوشته های شما

    بیسیم چی   زخم های متبرک   مخابرات و جبهه ها   یاد یاران

 

بازديدکنندگان اين صفحه: 211387    |    بازديدکنندگان امروز : 401     |    کل بازديدکنندگان :  2619496    |    بازديدکنندگان آنلاين :  1    |    زمان بارگزاري صفحه :  0.50 ثانیه

كلیه حقوق مادی و معنوی این سامانه متعلق به مخابرات منطقه تهران می باشد