چهارشنبه ٣٠ مرداد ١٣٩٨ |
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
48
 

آقاي حسين صحرايي، همكار شهيد كلانتري :
من مي‌خوام به 2 تا از ويژگي‌هاي اين 2 بزرگوار اشاره كنم باذكر يك خاطره اشاره كنم در ارتباط با اهل برنامه‌ريزي بودن و برنامه داشتن و توجه به نيروي انساني و ساختن نيروي انساني براي اينكه بتوانند در جهت سالم سازي و برنامه‌ريزي اجرائي بازوي حكومت توي محيط كار خودشون اشاره بكنم، هفته‌اي يك روز صبح زود يعني مثلاً اگر ساعت 8 اداره شروع مي‌شد 30/6 صبح ما ي بدبخت هم مجبور بوديم به حرف اينارو گوش كنيم و صبح زود بيدار بشيم كه اهل اين چيزا نبوديم تو منزل يكي از دوستان منزل حاج آقا مظاهري كه جاش خاليه تو اين جا ،صبح زود ما جمع مي‌شديم اونجا و حاج آقا مظاهري هم صبحانه رو آماده مي‌كردن و در حال خوردن صبحانه برنامه ريزي هفتة‌ آينده در جهت شيوة مديريت توي محيط و توجه نيروي انساني و برنامة آموزشي بود كه حاج آقا قلعه جوئي يه اشاره داشتن صبح زود برنامه‌ريزي مي‌شد ودر طول هفته مي‌رفت و همه اينها اجرا مي‌شدو به اين شكل خاصي توي همة مراتب برنامه‌ريزي براي شبكة كابل اون موقع بود، خيلي جالب بود، ما مثلاً كار آموزشي مي‌كرديم سهمية آموزشي مي‌داديم، بعضاً با بعضي از دوستان مشكل داشتيم كه آقا اين يكي، 2 تا نيرو سهميه‌اي كه به شما داديم مثلاً از بچه مسلمون‌هاي خوب محيط ،نفر معرفي كن كه ما بفرستيم براي آموزش، ما معمولاً با كلانتري دعوا داشتيم 3 تا بهش سهميه مي‌داديم مي‌گفت 3 تا ديگه هم بده ،اونجايي كه همه دنبال كار بودن كه نيروشونشون رو نفرستن دنبال آموزش مثلاً حاج آقا قلعه جوئي رو كه سهميه رو مي‌فرستاد مي‌گفت آقا، فرجي و فلاني و فلاني مونده حيفه، من معلوم نيست زنده باشم و بتونم از اين سهميه استفاده كنم كلنجار مي‌رفت ،جالب بود كه ما به دليل اينكه اون عزيز ديگه هم از اين سهميه استفاده نمي‌كرد مي‌اومديم اين سهميه رو مي‌داديم و آقاي كلانتري معمولاً نفراتي كه براي آموزش مي‌فرستاد معمولاً 2 برابر بقية مناطق بود توجه عجيبي به ساخت و ساز نيروي انساني داشت ما مدت‌ها بود اين جلسات هفتگي صبح زود تشكيل مي‌شد و آثار و بركاتش سال‌هاي سال براي اعطلاي نگه‌داري كابل تقريباً مي‌شه گفت جاري بود، مي‌شه گفت نگه داري كابل قابل برنامه‌ريزي نيست ولي عنايت اين شهيد بزرگوار و برنامه‌ريزي‌هايي كه بود ثابت كرد كه نه مسئوليت برنامه‌ريزي وجود داشته و آثارش رو نشون داد يه اشاره‌اي دوستان كردن به مسئوليت پذيري، شجاعت، تحمل و قاطعيت، من يادمه يكي از مسئولين وقت آقاي مهندس غرضي كه بايك سرماية زيادي داشت عازم مي‌شد براي كشور آلمان غربي براي خريد يك سري تجهيزات. به ما گفتن يه متخصص تو زمينة شبكه كابل معرفي بكن ما با آقاي مظاهري اينا مشورت كرديم بعد شهيدابوالفضل كلانتري رو معرفي كرديم ،ايشون همراه اين آقا شد يه سري اطلاعات رو كميته‌ها جمع‌بندي كردن و دادن به ايشون و ايشون عازم شد، من يادم نيست خونه بودم يا اداره، ديدم تلفن زنگ زد، گوشي رو برداشتم ديدم كلانتري از آلمان زنگ زده فلاني اين بابايي كه اومده دنبال خريد جنس بنجوله ،اصلاً برنامه‌ريزي نداره، پول بيت المال رو مي‌خواد هدر بده و من اصلاً موافق نيستم با اين چيكار كنم؟ گفتم:‌ شما طبق نظر خودت عمل كن گفت آخه اين رئيس مجموعه است گفتم: ولش كن از اين رئيس‌ها زياد داريم شما اصلاً رفتين براي اينكه كنترل سلامت اين خريد رو داشته باشين ،محكم ايستاده بود طرف هم آدم قدري بود اخيراً هم قرار بود مجدداً وزير بشه ايشون ،بعد محكم مقابل ايشون وايستاده بود هركاري كرده بود كه تأييد اين شهيد رو بگيره براي اين كه با توجيهاتي اين خريد رو انجام بده اين بزرگوار قاطع وايستاده بود،جالب بود اين بي انصاف بعد از اينكه يه چند روزي با اين شهيد كلنجار رفته بود و ديده بود كه اصلاً قابل نفوذ نيست و به هيچ عنواني از تشخيصش كوتاه نمي‌‌آد به ترفندهايي همه رو مجبور كرده بود كه شهيد رو برگردونن ما يه دفعه ديديم بدون سوغاتي اومد و خيلي هم ناراحت بود ،بعدها چند سال پيش من خريدهايي كه اين بي انصاف با تمام مخالفت‌هايي كه كلانتري بهش كرده بود انجام داد و به عنوان آهن پاره توي انبارها موند و هيچ وقت استفاده نشد.
يكي 2 تا مشخصه كلانتري داشت خيلي جاها كم حرف بود و مگر اينكه احساس مسئوليت مي‌كرد. ياازش خواسته مي‌شد كه صحبت كنه و يكي از مشخصات ديگش كم خوري بود و كم مي‌خورد و آهسته مي‌خورد، برعكس من يه خاطرة ديگه كه: ما عازم بوديم يادم نمي‌آد كجا توي يه كلاس آموزشي بوديم توي ميدان امام بعد ظاهراً علائم عمليات كربلا 5 بود و بعد يكي دو نفر عازم شدن ما قرار شد فرداش عازم بشيم من تو ذهنم هست حاج علي آقا و كلانتري و بندة حقير و يه نفر ديگه هم بود بعد نشسته بوديم تو قطار و داشتيم مي‌رفتيم و ما معمولاً تو عبادت كم مي‌اومديم ولي تو خورد و خوراك كم نمي‌آورديم مشغول غذا شديم وسط همين كوپه ما بسم الله رو كه گفتيم و مشغول شديم و سرمون گرم شد و ديديم يه فضاي سنگيني حاكمه و سرمو بلند كردم ديدم و اين 3 همينطوري دارن هاج و واج من و نگاه مي‌كنن گفتم چيه؟ كلانتري گفت مرد حسابي با اين جثة كوچيكت اين همه مي‌خوري كجا جا ميدي؟ اين خونة كلانتري كه آقاي رضايي خيلي خوب اون رو توصيف كردن من خواستم اينه كه حتماً تصوير اين خونة كوچيك و روحاني و معنوي رو حتماً‌ به نمايش بذارين يه شبي ما رو شام دعوت كرد تو ذهنم هست كه آقاي مظاهري هم بودن يه سفرة قشنگي تو اتاق بالا انداخت و حاج خانم خيلي زحمت كشيده بودن و بعد ما نشستيم و يه بشقاب كوچيك كشيد ما بشقاب اول و دوم و خورديم اين فقط ابتداي بشقاب رو با قاشق كوچك برمي‌داشت و بعد خيلي غذا رومي‌جويد وبا توماءنينه غذا مي خورد، حساب كتاب عجيبي داشت ،تمام كاراش حساب كتاب داشت، غذا كه تموم شد ما گفتيم كه حاج آقا دستت درد نكه از حاج خانم تشكر بكن گفت خدا پدرتون رو بيامرزه من امشب مي‌تونم ادعا بكنم كه يه مشت گرسنه رو سير كردم غذاي امشب ما حساب ،كتاب نداره.
استخاره‌هاي نابي داشت، من يادمه يه بنده خدايي سر مايه كلاهي گذاشته بود، اومده بود يه كلاه ديگه بذاره، براي من مشهود بود ولي دلم نمي‌اومد بهش جواب منفي بدم ،منطقه 7 بودم زنگ زدم گفتم ابوالفضل يه استخاره بكن تو برام،يه اخلاق عجيبي داشت اون لحظه‌اي كه كسي ازش حاجتي داشت و نيازي داشت محال بود و ازش جواب منفي بشنوي، سريع استخاره كرد و منم پشت تلفن منتظربودم،گفتم چي شد؟گفت: بگو استخاره رو براي چي مي‌خواي گفتم تو چي كار داري جواب رو بگو گفت: تا نگي نمي‌گم، گفتم بگو بهت مي‌گم، خيلي جالب بود و اصلاً عين تمام واقعه رو تو استخارش بهم گفت، گفت اين آقا اومده مي‌خواد سرت كلاه بذاره اگه بخاطر خدا مي‌خواي كمك كن، اگه دنبال اين هستي كه مجدداً كمكي كه مي‌خواي بكني پس بگيري خبري نيست، استخاره عجيبي بود و بعد خودش هم توصيه كرد كه اگه مي‌توني كمكش كن، استخاره‌هاش حرف نداشت .
اين روزهاي آخر نمي‌دونم كدوم يك از دوستان بود كه اشاره كردن عجيب موج گرفته بودش، يه حال بسيار منقلبي داشت، واقعيت اين بود كه اين درو داشت مي‌ديد كه داره بسته مي‌شه، بسيار ملتهب بود، من يادمه از مرخصي اومده بودم همين منطقه 9قديم، رفتم يه سري بهش بزنم گفت: كي ميري؟ گفتم فلان روز. گفت يه برگه اعزام هم براي من بگير، گفتم بابا تو اينجا؟ خدا وكيليش سنگ صبور بود، وقتي تو اتاقش رو مي‌ديدي 8 و 7 نفر دورش نشسته بودن، هر كي هم يه حاجتي داشت و ايشون هم تا حدي كه در توانش بود سعي مي‌كرد حاجت اون عزيز رو برآورده كنه و اصرار داشت و من هم رفتم برگه اعزام گرفتم فرداش، پس فرداش دوباره همون صحنه رو ديدم پشت ميز نشسته و چند نفر دورش حلقه زدن و هر كدوم مشكلاتشون رو مي‌گن اين هم با صبوري داره جواب مي‌ده من يه لحظه اين شهيد نگاه كردم و يه نگاه به اين آدما كردم ياد 5 تا بچش افتادم بهش خودم رو نشون ندادم و اومدم اين ور و برگه اعزام رو پاره كردم و ريختم توي سطل. ما به خيال خودمون يه كار عقلاني كرديم راه افتادم رفتم تو لشكر 6 گيج بوديم ،يه خبري رو شنيدم سريع مرخصي گرفتم اومدم باختران زنگ زدم به حاج آقا اسماعيلي گفتم حاجي من يه خبري رو شنيدم ،درسته؟ گفت: بله خيلي افسوس خوردم كه ماها چقدر كوتاه فكريم ،چقدر سطحي فكر مي‌كنيم ،يه تعبيري رو حاج آقا مجيدي راجع به فرد شهيد اسدي بكار مي‌برد مي‌گفت شهيد اسدي مثل چله كماني بود كه كشيده شده بود وآمادة پرواز بود و شهيد كلانتري با اين سجاياي اخلاقي كه فرمودن من احساسام به اينه كه واقعيت حيف بود و درست اون لحظه‌هاي آخري كه اين درب داشت بسته مي‌شد بايد با دست منافقين و با توطئه منافقين اين عزيز به شهادت مي‌رسيد تا هم خودش به آرزوش رسيده باشه و هم چهرة كريه نفاق اونجا برملا بشه با اون توطئه‌اي كه كرده بودن..


/i
    اخبار گنجینه   یادداشت   گفتگو   نوشته های شما

    بیسیم چی   زخم های متبرک   مخابرات و جبهه ها   یاد یاران

 

بازديدکنندگان اين صفحه: 205465    |    بازديدکنندگان امروز : 395     |    کل بازديدکنندگان :  2563880    |    بازديدکنندگان آنلاين :  1    |    زمان بارگزاري صفحه :  0.39 ثانیه

كلیه حقوق مادی و معنوی این سامانه متعلق به مخابرات منطقه تهران می باشد