دوشنبه ٢٥ آذر ١٣٩٨ |
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
48
 

آقاي علي قلعه جويي همكار شهيد كلانتري :
توي يكي از جلسات كه خواست شروع بشه از شهيد كلانتري خواستم كه ايشون صحبت كنن حالا با اون متانتي كه شهيد كلانتري داشت برگشت به حاج داود گفت كه ما ابتدا به ساكن خوبه كه اول بيايم خودمون رو امر به معروف و نهي از منكر كنيم هر وقت تونستيم خودمون رو درست كنيم مي‌تونيم تو جامعه هم اين مطلب رو پياده كنيم و اگه تونستيم اين كار رو بكنيم جمعمون نشون داد اين جلسات رو ادامه بدين اگر ديدين اين جلسه اينطوري نداره شروع نكنين و يكي از مطالبي كه ايشون خيلي بهش پايبند بود مودت در خانواده بود همانطور كه برادرمون رضايي فرمودند تك تك برادرها رو مواظب بود كه اين‌ها تو خانواده چطوري برخورد مي‌كنن اصلاً تو خانواده مسائل اخلاقي رو رعايت مي‌كنن يا نه! بايد حس و حال خاصي مي‌خونن؟ يه روز به خود دختر من زنگ مي‌زنه صحبت مي‌كنه كه بابا صبح پا مي‌شه نماز مي‌خونه شما مي‌فهمي يا نه؟ انقدر تو اين مسائل ريز بود يك روز هم من تو اداره خوب مسئول مستقيم بنده بود تو منطقه 5 من زياد مي‌رفتم پيشش به خاطر مسائل كاري من يه روز داشتم با خانواده صحبت مي‌كردم بعد از قطع كردن تلفن خدا شاهده چنان با من تند برخورد كرد گفت با دشمنت صحبت مي‌كردي؟ گفتم نه آقا با عيالمون بودم گفت نه تو با دشمنت صحبت مي‌كردي عارت مي‌اومد دو تا جانم، قربانت بگي! و گفت اگه از اين به بعد اينطوري صحبت بكني من مي‌دونم با تو ...
همين مطلب رو از عيال بنده سئوال كرد كه علي وقتي كه با شما برخورد مي‌كنه چطوريه؟ ميگه آقا با من برخورد بدي نداره گفته: نه، نه من ديدم كه با شما برخورد بد داشت.
و يكي از مسائلي كه همانطور كه برادرمون آقاي رضايي فرمودن: ما تو ماشين كه مي‌نشستيم يه قرآن كوچيك تو داشبورد داشت اين قرآن چون ترجمش هم خيلي خوب بود و مرتب اين رو باز مي‌كرد با هر كسي كه برخورد مي‌كرد يه آيه رو خلاصه چند تا مطلب ازش مي‌گفت با توجه به اينكه اهل شعر و عرفان هم بود تنها آية قران رو بهش تأكيد نمي‌كرد و تو جاده ورامين كه داشتيم مي‌رفتيم به قرچك سر بزنيم اين مطلب رو خيلي به من تاكيد كرد و حالا يه جلساتي داشتيم حاج آقا گرشاسبي بود و آقاي فرجي بود و آقاي نيك نام بود، همين چند نفر بوديم كه شب ما مي‌رفتيم خونشون در هفته يك بار ،اين آيه سورة يوسف مي‌گفت: اين رو حتماً اول اول نمازتون بخونيد «و ما بريدن نفس ان نفس االامارة بسوء ان ماري رحم الي عفور الرحيم» و اين رو تا ما از بر نمي‌كرديم ول نمي‌كرد، هممون بايد اين رو از بر مي‌كرديم، خيلي تأكيد مي‌كرد كه اين رو حتماً‌در ابتداي نماز بخونيد.
يه مطلبي رو در رابطه با مديرتيش من عرض كنم، من يه مدت كوتاهي يه مريضيه بدي گرفتم يه ماه تو خونه بستري شدم بعد از اين اون منو از بعثت چون كارش سخت بود فرستاد مركز نواب صفوي، ماه مباك رمضان بود و يه جايي باهم بوديم قبل از افطار از هم جدا شديم اون موقع هم تلفن زياد نبود تلفن همسايه‌هامون بود ما رو صدا مي‌كردن اگه مي‌رفتيم خونه، من نزديك‌هاي افطار بود رفتم خونه استراحت كنم ديدم همسايه‌هامون اومدن مي‌گن كه يكي از دوستات زنگ زده تو رو مي‌خواد من رفتم ديدم شهيد كلانتري هست گفت:‌ خودتو سريع برسون جلو كلانتري 15، ديگه من هم روم نمي‌شد هم جرأت نمي‌كردم. بلند شديم از تو خزانه بكوب خودمو رسوندم جلو كلانتري 15 تو خيابون استخر رفتم ديدم اونجا وايستاده گفتم آقا چيه؟ گفت: تلفن‌هاي اينجا قطعه؟ گفتم: آره آقا قطعه. كانال نشست كرده بود، ديگه هم هر كاري كه كرديم نتونستيم كاري بكنيم ،ديگه نزديك افطار شد، حالا با ضعفي كه در ما وجود داشت به بچه‌ها گفتيم بريد فردا اول صبح ميايم درست مي‌كنيم، گفت: نه من دارم ميرم خونه،اين تلفن از همون جا كه وصل شد به من زنگ بزن بگو خداحافظ . رفت اصلاً واي نايستاد همة اون بچه‌هايي رو هم كه من صدا كردم بودن خلاصه گذاشت رفت و من به اصغر بذرها و بيستون رو من خبر كرده بودم، گفتم كه اصغرجان اينطوريه ، اگه تلفن وصل نشه كه كلانتري بيچارمون مي‌كنه، خدا شاهده از اون پشت بامها ما سيم هوايي رو كشيديم، 5 تا تلفن كلانتري رو راه انداختيم، از همون جا من بهش زنگ زدم كه آقا تلفن وصل شد انقدر قربون صدقة من رفت فردا صبح من تو طول 3 سال خدمتم هميشه ساعت 7 توي اداره بودم، هيچ وقت توي اداره كسي از من زودتر تو قسمت خودمون نمي‌اومد، رفتم ديدم آقاي كلانتري تو مركز نواب سلام عليك كرديم ،انقدر من رو بغل كرد، بغل كردنش با يه عشقي بود حالا اون‌هايي كه باهاشون زياد دم خور بودن ميدونن،وقتي بغل مي‌كرد اصلاً آرامش قلبي شو احساس مي‌كردي كه چه جوري داره بغل مي‌كنه و جداً قلبت رو بوس مي‌كرد، انقدر از من عذرخواهي كرد گفت خواستم فقط ياد بگيري كه اين تلفن رو بايستي تو راه مي‌انداختي مي‌رفتي ،صرف اينكه ماه رمضونه وافطاره بچه‌ها رو بفرستي،اينطوري نميشه،بايد تلفن رو راه مي‌انداختي مي‌رفتي شايد تو اين كلانتري يك وقت اتفاقي ،مرگ و ميري راه مي‌افتاد تلفن هم نداشتند، مسئولش كي بود؟ مسئولش تو بودي، يكي از كساني كه داريم روش كار مي‌كنيم شما هستيد من مي‌خواستم كه بفهمي كه چه جوري بايد مديريت كني، تو فردا مي‌خواي مدير بشي چيكار مي‌خواي بكني؟ اينجوري بخواي كار كني اصلاً نمي‌توني. مي‌گفت: بايستي زير دست تو، اين تو ذهنت باشه، بايستي يقة زير دستياتو بگيري اونقدر بكوبيش به در و ديوارو تنش رو قرص بكني ،اگه تنشو قرص كردي، معرفتم ياد گرفت ازت اين مي‌شه مدير، دلش به حال اين مملكت ميسوزه و كار ميكنه. همين مطلبو زماني كه رفت منطقه 9 تو تعطيلات ايام عيد زنگ زد به من گفت علي بيكاري؟ پاشو بيا پيش من ناهار هم آوردم من رفتم منطقه 9 ،نشستيم ناهارو خورديم، تازه اومده بود منطقه 9 ماروهم كه تازه گذاشته بودن اونجا و ما هم كه نامه نگاري بلد نبوديم كه، به من هم هي تلفني زنگ مي‌زد كه هر مطلبي، چيزي پيش مي‌اومد اول براش عنوان مي‌كرديم بعد متنو براي من مي‌خوند يعني نامه نگاري رو به من تلفني ياد داد. يعني سه ماه كه اومده بود منطقه 9 همين جوري هي منو كنترل مي‌كرد و تلفن مي‌كرد به رضايي كه علي چيكار مي‌كنه؟ اول مياد اداره يا ميره مركز سر مي‌زنه، از اونجا منو دقيق كنترل مي‌كرد و يكي از دلايلي كه تونستم من اونجا موندگار بشم تربيت خود شهيد كلانتري بود كه دورادور مواظب بود و من متوجه شدم كه آقاي فرجي زنگ مي‌زده، به ولي نژاد زنگ مي‌زد كه علي چيكار مي‌كنه! ميره به مركز سر بزنه؟ چيكار داره مي‌كنه؟ يا همه‌اش پشت ميز نشسته، اضافه كارياتو نو چه جوري ميده؟ دقيقاً اونجا منو كنترل مي‌كرد به اين مسائل خيلي پايبند بود، به تربيت نفرات زيردست خيلي پايبند بود. مي‌گفت: حتماً بايد افراد رو تربيت كرد كه فرداوقتي گذاشتي رفتي بدوني بدون دردسر يك كسي رو داشته باشي كه اون رو اونجا بذارن ،اگر نه فقط اين نيست كه بدويي كابل رو درست كني، تلفن قطع بشه،وصل كني، نه اين نيست.
تشويقش اين بود كه واحدها رو مسائل شرعي‌اش رو اول حل مي‌كرد مي‌گفت اگه يه واحدي تو را راضي‌ات كرد نسبت به كارت، اين ماه توي مركز قندي اگر كار بچه‌ها تو رو راضي كردن هر چقدرخواستي براشون اضافه كاري بنويس، اصلاً به اضافه كاريشون نگاه نكن اين برج مثلاً 50 ساعت كار كرده، 60 ساعت كار كرده نه ... ولي از نظر روحي و از نظر شرعي تو رو راضي كردن كه اين برج بچه‌هاي قندي خوب كار كردن و من خودم اين مطلب رو اينجوري ياد گرفتم.
يه روز تو مركز منتظري ما خيلي مشكل داشتيم، يه وضع خيلي بدي بود، من رفتم توي مركز گفتم كه اگه خرابي‌هاي اين ماهتون نسبت به ماه قبل اومد پائين اضافه كاري بنويسين ،به خرابي‌هاتون نگاه نكنيد، اگه اضافه كاري اومد پائين سقف اضافه كاري شما بره بالا، اين مطلب رو يكي از بچه‌هاي قديمي مركز كه با شهيد كلانتري تماس داشت زنگ زده بودبهش گفته بود آقاي كلانتري ،قلعه جويي آمده اينجا يه همچين چيزي گفته، زنگ زد به من انقدر تشكر كرد گفت بارك الله، همينطوري عمل كن و وجداناً مركز منتظري ما خرابيش با همين حرف‌ها ،البته نصايح اون بودها، نه اينكه ما ادعا كنيم ،چيزي بوده كه ما ازش ياد گرفتيم ،خاطره زياد داشت ما هم حالا پير شديم ديگه، تو ذهنمون نمي‌مونه، تو مسائل مراقب بود، تربيت مي‌كرد، هم از نظر كاري و اخلاقي.
يا مثلاً من يادمه نمايشگاه سالگرد انقلاب توي تلفن شهري تشكيل مي‌شد. نمايشگاه كتاب، تو پارك لاله تشكيل مي‌شد با هم رفتيم پارك لاله عصري رفتيم كتاب بخريم ،منتها قبل از اون بايد مي‌رفت دانشگاه يه كلاسي داشت ،من هم با خودش برد، رفتيم دانشگاه تهران سر كلاس نشستيم ،مرحوم جعفر شهيدي اومد سر كلاس، خيلي بهش علاقه‌مند بود، وسط كلاس يه خانمي سئوال كرد حالا من سوالش يادم نيست، سوالش فلسفي بود ايشون دنبالش رو كاملتر سئوال كرد، برگشت گفت آقاي كلانتري بذار باشه بعد كلاس بمون، گفت: آقا من مي‌خوام برم نمايشگاه كتاب بخرم گفت: حالا بمون كلاس كه تموم شد برگشت گفت: آقاي كلانتري مگه من نگفتم اين سئوال‌ها رو تو كلاس نپرس؟ همه كس ظرفيت سئوال‌ها رو نداره من مي‌خوام بهت جواب بدم، تو ظرفيتش رو داري كه من جواب رو بهت بدم، اما بعضي‌ها نمي‌فهممن كه من چي مي‌گم، خراب‌تر مي‌شه. اينطور سئولا‌ها رو سر كلاس از من نكن تنها بپرس ،گفت: چشم و خداحافظي كرديم و رفت.
آخرين ديدارمون مراسم سوم شهيد عرب سرخي بود، سخنران هم ايشون بود. امام فرموده بود كه: درهاي شهادت داره بسته ميشه، بعد كه جلسه تموم شد قرار گذاشتيم كه يه دو، سه روز بعدش با هم بريم من و خودش و آقاي نيكنام و يكي از دوستانش 4 نفري بريم ما صبح فهميديم كه با آقاي اسماعيلي رفته، داود گفت:‌علي چرا به ما نگفت؟ ديگه ما رفتيم با پايگاه ابوذر و با اون‌ها رفتيم، رفتيم دو كوهه ما رسيديم تو دبيرخونه ،يه آقايي بود كه بعداً رئيس مركز شد، آقاي افسري مسئول دفتر بود، ايشون هم با آقاي كلانتري رفته بود ما با آقاي نيكنام رسيديم و حاج آقا اسماعيلي رو ديديم تو دو كوهه، با هم صحبت كرديم ،ديديم كه حاج آقا اسماعيلي داره تفره ميره، گفتم داود حاجي يه چيزيش هست. گفت: چي؟ گفتم: مي‌بيني داره بازي در مياره براي من و تو. حالا ما مي‌خواستيم بريم رحمان رو ببنيم تو اين هير و وير اين بنده خدا رسيد آقا تا رسيد گفت: علي آقا كلانتري شهيد شد، خدا مي‌دونه من و داود اونجا پس رفتيم. حاج آقا اسماعيلي اونجا شروع كرد با اين دعوا كردن كه بنده خدا من يه ساعته دارم تفره مي‌رم، چرا به اينا اينطوري گفتي؟ ديگه ما با داود نشستيم و حالمون گرفته شد و گفت: علي برگرديم گفتم حاج آقا ما چيكار كنيم؟ گفت: هنوز جنازه نيومده بذار وقتي اومد شما با جنازه برگردين برين كه ما ديگه رفتيمو و كارامونو گرفتيم و نامه‌هامونو گرفتيم ديديم كه جنازه رو اشتباهي بردن مشهد، بعد برگردوندن ولي ما صبح برگشتيم ديگه رسيديم و حاج آقا رو ديديم و گفت دارن از مشهد ميارن آخرين ديدارمون همون سوم شهيد عرب سرخي بود.
حاج آقاصحرايي گاهاً شهيد كلانتري رو مي‌ديدنش، ولي من تو اون مدت كوتاهي كه ايشون بالاي سر بنده حقير بود، جوري بود كه اگه من تو مركز بعثت بودم ناهار رو حتماً زنگ مي‌زد مي‌گفت: بيا اينجا ،من بيرون مركز هم كار مي‌كردم منوپيدا مي‌كرد و مي‌گفت به علي بگين بياد پيش من ،بعد اگر مي‌خواست بره به مراكز سر بزنه، به قرچك اينا چون زير نظر منطقه 5 بود حتماً من و با خودش مي‌برد ديگه، بخاطر نزديكي كه با ما پيدا كرده بود،من براي هيئت خودمون تو خزانه مي بردمش حالا اون حاج آقا داود كريمي هم كه با ما يه مقدار صميمي بود با ايشون هم اخت پيدا كرده بود، بخاطر همين گاهاً هيئت ما مي‌اومد.
يه شب قدري بود ما تو هيئت خودمون ننشستيم ، بچه‌ها گفتن بريم يه جاي ديگه، خدمت حاج آقا فلاخويي عرض كردم ما اومديم بيرون و يه 4، 5 تا ماشين سوار شديم و يكي از دوستان فكر كنم آقاي فرجي بودن گفتن بريم خونه حاج آقا كلانتري ما اومديم در خونشون و ديديم نيست و آقا مصطفاشون دم در بود گفتيم بابا كجاس؟ گفت: اين هيئت پايين داره سخنراني مي‌كنه، بعد سخنرانيس تموم شد و اونشب ما رفتيم خونشون جاتون خالي ،چه شبي بود، خيلي شب عجيبي بود،خدا شاهده هنوزم كه هنوزه اون بچه‌ها مي‌نشينند يكسره از خاطرات اون شبمون مي‌گن ،اون شب ديگه براي ما تكرار نشد، چه شب قدري بود و تا نزديكاي سحر ما رو نگه داشت به هممون هم سحري داد ،يكي يه لقمه به قول تركا بله برامون درست كرد و داد خورديم .
يه روزي حاج داود كريمي شد مسئول بازرسي مخابرات ايران. شهيد كلانتري گفت علي يه روزي يه وقتي بگير ما بريم پيش اين وقتي گرفتيم، يه روز صبح پا شديم رفتيم پيش شون با هم. خوب كلانتري رو هم شناخت تو جلسات ايشون رو ديده بود كلانتري چند تا مطلب كه دوستان از اين آقاي غرضي ايراد گرفته بودن، مطرح كرد، حاج آقا كريمي از بنيان گذارهاي سپاه و كميته مركز بود و با خود آقاي غرضي واين بود كه با هم اصلاً رودربايسي نداشتن وآقاي غرضي يه حساب خاصي از حاج آقا كريمي مي‌برد، گفتش كه آقاي كلانتري شما در رابطه با اين مطلب هر چي داري بگو ،اصلاً نترس، به من بگو من مي‌رم پشت ميز يقش رو ميگيريم ميارم بيرون ،شما اين‌ها رو دربيار تمامش رو به من گزارش كن.
احساس مسئوليتي كه نسبت به كل اجتماع داشت مثال زدني بود ،ايشون تو منطقه يه دفتري رو درست كرده بود ماهانه از همه پول مي‌گرفت. حالا هر كي به اندازه توان خودش ،بعد اين پول‌ها رو كه جمع مي‌كرد يه روز من ديدم يه پولي رو گذاشت تو پاكت و به من يه آدرسي رو داد سمت شريعتي يه مدرسه‌اي اونجا بود گفت: اين رو ببر بده به مدير، بعد مدير اونجا يه چيزي بهت ميده بگير بيا اينجا. ما رفتيم ديديم اون خانم نيست و رفته بود جلسه و من پول رو بهش دادم بعد گفت اگر وايستيد من يه نوشته‌اي رو قراره بهتون بدم، مشكلاتشون رو نوشته بودن بعد من كاغذ رو كه ازش گرفتم، گفت: شما با آقاي كلانتري كار مي‌كنيد؟ چند وقته ايشون رو مي‌شناسيد؟ گفتم يه چند سالي هست بعد از انقلاب شناختمش، گفت: خوب از اين كارها در چه حدي انجام ميدن؟ گفتم چون حوصله اش زياده زيادانجام ميده و همكاري ميكنه. گفت ما بيشتر از اين مي‌خواستيم كمكمون بكنه، شما يه تذكر بدين گفتم فكر نمي‌كنم نيازي باشه.
خودتون بگين بهتره، گفت آخه اين ليستي كه من دارم زياده تمام پنجره‌هاي بيرون و سمت خيابون رو چون مدرسه دخترونه بود مي‌خواست حفاظ بكشن، مدرسه هم چهار طبقه بود، گفتم من ميگم ولي فكر نمي‌كنم نيازي به سفارش من باشه.
من ليست رو آوردم دادم بهشون گفت آقاي كلانتري به غير از اين يك همچين مطلبي را هم گفت، ليست را باز كرد ديد هزينه‌اش خيلي بالاست ،گفت بابا اين بنده خدا فكر مي‌كنه من كي‌ام؟ كه انقدر پول از من درخواست كرده، حالا مبلغش يادم نيست چقدر بود، ولي گفت بايد جمع كنم ديگه اون پول رو جمع كرد به اين خانم داد اون روز كه مي‌خواست بده با هم رفتيم، باور نمي‌كرد اون خانم بعد توي منطقه شك كرده بودن كه اين مدرسه رو اين خانم با چه هزينه‌اي درست مي‌كنه، زنگ زد به كلانتري و گفتش كه از منطقه زنگ زدن و يه همچين چيزي گفتن.كلانتري گفت: من خودم باهاتون ميام و رفته بود و اونجا ديگه مدير منطقه ازش دعوت كرد كه يه روز بيا منطقه براي ما سخنراني كن بعد كه رفته بود تو منطقه سخنراني كرده بود خود منطقه بهش گفته بود كه آقاي كلانتري هر مدرسه‌اي رو كه شما بخواهيد براش هزينه‌اي رو در نظر بگيريد با ما هماهنگ كن ما هم كمكتون مي‌كنيم. يعني ديگه خود آموزش و پرورش به ايشون كمك مي‌كرد بعد ايشون به چند تا مدرسه كمك مي‌كرد. يه روز عصر بود، ديديم حاج آقاتحريري زنگ زدبه كلانتري كه كجائي؟ پيدات نيست ،‌گفت آره پسرم محمد مريض بود، يه چند وقت گرفتار بوديم، گفت تو خودت مريض نيستي؟ چند وقتيه نمياي؟گفت تو خودت رو فراموش كردي..
شهيد كلانتري اعتماد به نفس زيادي داشت.
يه روزي محرم اومد پيش ما، تو يه جمع خصوصي ‌نشست وصحبت كرد. گفت: مابايد از عاشورا عبرت بگيريم، اگر تونستيم از عاشورا عبرت بگيريم، مي‌تونيم از ذلت به عزت برسيم، وگرنه كه هيچ فايده‌اي نداره، بي‌خودي نشستيم گريه و زاري كرديم..

 


/i
    اخبار گنجینه   یادداشت   گفتگو   نوشته های شما

    بیسیم چی   زخم های متبرک   مخابرات و جبهه ها   یاد یاران

 

بازديدکنندگان اين صفحه: 211383    |    بازديدکنندگان امروز : 346     |    کل بازديدکنندگان :  2619441    |    بازديدکنندگان آنلاين :  2    |    زمان بارگزاري صفحه :  0.29 ثانیه

كلیه حقوق مادی و معنوی این سامانه متعلق به مخابرات منطقه تهران می باشد