چهارشنبه ٣٠ مرداد ١٣٩٨ |
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
12
 

شهيد نصرالله بختياري

 خداوند را شاكريم كه در منزل يكي از شهداي سرافراز انقلاب اسلامي حضور پيدا كنيم و يادشون در انقلاب هميشه جاويدان هست. 

مادر شهيد :

ايشون خدمتشون تموم شده بود ولي باز هم مي‌خواست بره و از آن جا رفته بود دهلران.

از دوران مدرسه شهيد چيزي به باد داريد ؟ بله، تا كلاس نهم خوند و بعد اومد تهران،  تا كلاس نهم رو در شهرستان خودش خوند. 

پدر شهيد شغلشون چه بود ؟

‌ كارگر بود و كشاورزي مي‌كرد،‌ در سال 72 فوت كردند.

شهيد قبل از مخابرات جاي ديگر مشغول بودند؟

  خير،‌ رفت جبهه و اومد و مشغول كار در مخابرات شد و در منطقه 6  مخابرات مشغول به كار شدند.

 

سعدالله بختياري برادر شهيد:

ايشون متولد 35 و من متولد 37 بودم.  در يونس آباد قزوين ساكن بودند و بعد از دبستان رفتيم تهران و شب‌ها در دبيرستان درس مي‌خونديم و روزها در بازار در پارچه‌فروشي كار مي‌كرديم.  و يك خونه در ميدون براي پدربزرگم بود كه گرفته بوديم و زندگي مي‌كرديم. 

وقتي سيكل را گرفتيم در سال 55،  ايشون رفتن سربازي و من رفتم روستا.

زمان خدمتشون هم رفتن عمان،  وقتي آمدن و استخدام مخابرات شدن. ايشون زمان جنگ چون دوره ديده بود خواستنشون و در منطقه دهلران مشغول بودند.

آخر شهريور ازدواج كردند ، اومدن 2 ماه مرخصي و بعدش رفتن و پيغام دادن كه ما امشب عمليات داريم و 14 بهمن‌ 59 خبر شهادتشون به ما رسيد. 

به محض اينكه ازدواج كردن يك هفته بعد اعزام شدن به جنگ. همسرشون دخترعموي ما بودن، و ماه عسلشون جبهه بود.

 خاطره‌اي از دوران اشتغال دارين؟‌ بله ما در خيابون جيحون،‌ هاشمي زندگي مي‌كرديم، صبح‌ها مي‌رفتيم بازار تهران و عصر برمي‌گشتيم مي‌رفتيم درس مي‌خونديم. 

چرا درسشو ادامه نداد؟‌ مسئله سربازي پيش اومد،  چون دوران سربازي تهران در ارتش بود.  به اتفاق مي‌اومديم روستا و به خانواده سر مي‌زديم،  سال 54 ترك تحصيل كردم و 55 دوران سربازي ايشون بود و بعد از پايان خدمت استخدام مخابرات شد و ما در روستا مانديم و كشاورز شديم. 

برادر كوچك شهيد :

وقتي من كوچك بودم ايشون دوران جواني رو سپري مي‌كردن، ايشون بسيار پافشاري مي‌كردن كه من به تحصيلاتم ادامه دهم، منو برده بودن تهران،‌ آخر هفته براي كمك به پدر مي‌آمدن شهريور 59 عروسي كردن، يك هفته بعد اعزام شدن، و پدر اصرار مي‌كرد كه نرود ولي ايشون اصرار داشتن كه برن و همون هم سنگرشون آقاي شاه‌محمدي پيكر مطهرشونو براي ما آوردن. 

كي بيشتر كار مي‌كرد؟‌ از زير كار در برو نداشتيم و تا آنجا كه توان داشتيم كار مي‌كرديم، زماني كه موقع برداشت بود بايد خيلي زحمت و مشقت مي‌كشيديم. 

به خاطر ناراحتي ريه پدر،‌ رفتيم تهران و ساكن شهران بوديم و مادرمون رو برديم اونجا تا سال 72 كه ايشون عمرشون دادن به شما و برگشتيم قزوين. 

در زماني كه در مخابرات مشغول شد همكاراشو نمي‌شناسيد؟‌ در كدوم ناحيه مشغول بود؟

ناحيه 6 كه الان مركز لبافي‌نژاد هست اسمش.

برادر كوچك شهيد:

زمان شروع جهاد سازندگي بود.  خودش براي پدر زحمت مي‌كشيد و همكارها رو هم مياورد ، و با دست گندم‌ها رو درو مي‌كردن،  نيتش تلاش،‌ كوشش و كمك بود و ايشون خيلي سعي مي‌كردن من درس بخونم، پدر خيلي تلاش كرد كه به خط مقدم نره ولي ايشون قبول نكردند. 

3 ماه در جبهه بودند، نحوه شهيد شدنشون هم،‌ فرماندشون مجروح شده بود و تير به وسط سرشون خورده بود، درانقلاب در تظاهرات شركت مي‌كردند،  اومدن در روستا و مبارزه با خان روستا و درگيري‌ها و دستگيري‌هاي بسيار داشتند ووقتي روستا در امان شد به تهران برگشتند.

ايشون درمورد نماز و مسجد بسيار تأكيد داشتند و ما رو بسيار نصيحت مي‌كردند كه منو جلوي پدر شرمنده نكنيد.

مشخصه منحصر به فرد شهيد چه بود؟ از نظر اخلاقي،‌ شخصيتي.

براي كمك به ديگران هرچقدر توان داشت مي‌گذاشت.

برادر بزرگ شهيد:

مسجد سيد عزيز‌الله پايگاه ما بود و در آن زمان تفريحي نداشتيم جز رفتن به نماز جماعت. ماه رمضون‌ها،‌ من آشپزي مي‌كردم. سحر آبگوشت مي‌خورديم و افطار نان و پنير. 

زمان حكومت نظامي نمي‌تونستيم بيرون بريم، يك روز براي شعارنويسي همراه اخوي رفتيم بيرون و ارتش از راه رسيد واومد براي شليك كردن و ما فرار كرديم. 

غرور خاص خودشو داشت و زير بار حرف زور نمي‌رفت و راحت قبول نمي‌كرد.  و باشگاه كشتي هم مي‌رفتند با احمد مهرپور ، بيشتر منو نصيحت مي‌كردند ،گاهي با هم در بيرون مي‌رفتيم غذا مي‌خورديم و برنامه هفتگي رو مي‌نوشتيم و اجراش مي‌كرديم. 

پول‌هايي كه جمع مي‌كرديم بعضي اوقات لباس مي‌خريديم و سينما هم مي‌رفتيم. همراه شهيد محمدرضا معصومي مي‌رفتيم سيزده بدر و با هم خوش بوديم.  شهيد معصومي هم در تهران درس مي‌خوند وبا دختر صاحب كارش ازدواج كرد و 2 سال بعد به آمريكا رفتند و چند سال بعد سقوط كردند و شهيد شدند.  ايشون وقتي در صنعت مخابرات بود من در روستا بودم و رابطمون كمتر شده بود و با موتور براي نصب كابل مي‌رفتند. 

مادر شهيد :

شهداي بزرگوار حماسه‌هاي بزرگ آفريدند و ما مديون مادر و پدرهايي هستيم كه  اين عزيزان را بزرگ كرده‌اند و جوان‌هاي خوبي را به جامعه تحويل دادند. 

 


/i
    اخبار گنجینه   یادداشت   گفتگو   نوشته های شما

    بیسیم چی   زخم های متبرک   مخابرات و جبهه ها   یاد یاران

 

بازديدکنندگان اين صفحه: 205467    |    بازديدکنندگان امروز : 397     |    کل بازديدکنندگان :  2563882    |    بازديدکنندگان آنلاين :  1    |    زمان بارگزاري صفحه :  0.36 ثانیه

كلیه حقوق مادی و معنوی این سامانه متعلق به مخابرات منطقه تهران می باشد