چهارشنبه ٣٠ مرداد ١٣٩٨ |
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
66
 

شهيد مقصود مهدي‌زاده علوي

نفر اول:‌

آن دم كه مرا به خاك بردند احباب                آمد ملكي به جانب من به شتاب

گفتا كه به دل،‌ مهر كه را آوردي؟‌                 گفتم كه حسين،‌ گفت آسوده بخواب

خدا را شاكريم كه بار ديگر توفيق داد تا در خدمت خانواده شهيدي ديگر از شهداي مخابرات باشيم، جناب آقاي محمود مهدي‌زاده درمورد برادر شهيدتان آقا مقصود برايمان تعريف كنيد؟

محمود مهدي زاده برادر شهيد :

بنده متولد 1330 و مقصود متولد 1332 بود، علاوه بر رابطه‌ برادري ما با هم دوست هم بوديم،‌ ما در تبريز به دنيا آمديم ولي از 5،‌ 6 سالگي به تهران آمديم و در محله نازي‌آباد خ وطن سابق پ 173 سكني گزيديم كه در حال حاضر به نام خيابان شهيد عراقي است و پلاك 169.

حدود 50 سال در آن محله بوديم،‌ مقصود درسش از من خيلي بهتر بود او در دبستان الهي بود و من دبستان رازي ولي دوران دبيرستان با هم بوديم يعني در دبيرستان الهي كه همانجا هم ديپلم گرفتيم. 

مقصود بچه آرام و ساكتي بود،‌ در ورزش هم بسيار موفق بود، ما 2 برادر و 2 خواهر ناتني هم داشتيم.  سال 1352 كه پدرم فوت كرد،‌ مقصود 20 ساله بود و من 22 ساله، مرحوم پدرم ما را به درس خواندن و ادامه تحصيل خيلي سفارش مي‌كرد،‌ مقصود هم كه به رياضي علاقه داشت،‌ رشته رياضي را انتخاب كرد. 

از لحاظ كاري آقا مقصود چطور آدمي بود؟

مقصود در كودكي،‌ تقريباً  هر تابستان به مغازه خياطي مي‌رفت و زيرپوش مي‌دوخت و استادش هميشه از او راضي بود وقتي هم كه بزرگ شد بهمراه يكي از دوستانش به كارهاي تزئيناتي مثل نصب كاغذ ديواري و ... مشغول شد. 

آقا مقصود از نظر ورزشي چطور بود؟‌ در كدام شاخه ورزشي فعاليت مي‌كرد؟‌

من و مقصود ابتدا در رشته دو ميداني بوديم،  هر دو خيلي سريع مي‌دويديم ولي كمي بزرگتر كه شديم رفتيم سراغ فوتبال،  من رفتم تيم برق شيراز و مقصود هم رفت تيم استقلال جنوب كه عكس‌هايي را كه مشاهده مي‌كنيد آقاي حاج اسماعيل زرافشان انداخته.

مقصود خيلي آرام بود ولي وقتي كه ناراحت و عصباني مي‌شد ديگر كسي جلودارش نبود، يك روز در ايام جواني در محله خزانه تهران بازي مي‌كرديم كه مقصود با يكي از بازيكن‌ها درگير شد و بخاطر شدت دعوا،‌ بازي تعطيل شد!

آقا مقصود در كدام پست بازي مي‌كرد؟‌ آيا صحنه‌اي از مسابقات به ياد داريد؟

برادرم هافبك وسط بود ولي گاهي اوقات هافبك چپ هم بازي مي‌كرد.

ما يك بار قهرمان كاپ مسابقات خدابيامرز پرويز دهداري شديم كه سرپل امامزاده معصوم مسابقه فينال برگزار شد.

درمورد مبارزات دوران انقلاب اگر خاطراتي داريد،‌ بفرماييد؟

در آن سال‌ها من شيراز بودم ولي مرتباً  به تهران مي‌آمدم و اولين نفري بودم كه عكس امام (ره)  را روي ديوار اداره نصب كردم،‌ حراست آنجا به من دو سه بار اخطار داد و گفت اگر باز هم اين كارها را انجام بدهي طرف حسابت،  ساواك است!‌ من هم در جواب گفتم «ما ترسي نداريم».

يك بار هم به اتفاق مقصود و 5، 6 نفر از بچه‌هاي محله جلوي دانشگاه تهران بوديم و از كنار ديوار رفتيم و كاخ نخست‌وزيري را گرفتيم يعني در واقع اولين نفراتي بوديم كه وارد آنجا شديم،‌ گروهباني را در حال فرار گرفتم؛‌ اسلحه‌اش داغ بود و هيچ‌ گلوله‌اي نداشت،‌ نامرد همه را شليك كرده بود ولي وقتي دست و پاي لرزان او را ديدم،‌ دلم به حالش سوخت و رهايش كردم و بعد مردم آمدند و ديگر كاملاً به اوضاع مسلط شديم.

درباره پدر و مادر محترمتان خاطره‌اي داريد؟

مرحوم پدرم فردي رشيد و قدبلند بود،‌ مقصود را هم خيلي دوست داشت، تابستان‌ها برايش بليط اتوبوس مي‌گرفتم و راهي تبريز مي‌شد چون طاقت گرماي تهران را نداشت،‌ سال 1352 بود كه بدرقه‌اش مي‌كردم،‌ گفت: «پسرم من مي‌روم تبريز و ديگر برنمي‌گردم»!  خدا شاهد است كه همانطور شد و 26 شهريور همان سال بود كه با من تماس گرفتند و گفتند كه ايشان فوت نموده،‌ كه ما رفتيم و پدر را همانجا به خاك سپرديم. 

مادرم بعد از شهادت مقصود مومقع نماز صبح،  نمازهاي مستحبي بسياري مي‌خواند،‌ با او شوخي مي‌كردم و مي‌گفتم مادر،  نماز جعفر طيّار مي‌خواني؟‌ او هم مي‌گفت نه پسرم براي برادرت مقصود نماز مي‌خوانم. 

ايشان هم در سال 1372 به رحمت خدا رفت،‌ مدتي بعد مادرم را با چادر سفيدي كه هميشه با آن نماز مي‌خواند در خواب ديدم؛‌ گفتم:‌ مادر جان كجايي؟‌ گفت:‌ «همين جا پيش مقصودم،‌ پيش بچه‌ام»

آيا خاطره‌اي از دوران سربازي آقا مقصود داريد؟

روزي آمده بود مرخصي،  ديدم كه انتهاي اتاق نشسته و سيگار مي‌كشد، به محض اينكه اين صحنه را ديدم او را به باد كتك گرفتم،  هرچه او را مي‌زدم،‌ چيزي نمي‌گفت جز اين كه چرا مي‌زني،  مگر چه شده؟ مادرم گفت:‌ چه كار مي‌كني پسر؟‌ يه چند روزي است داره سيگار مي‌كشه،‌ مگه چي شده؟ آنقدر پسر مؤدبي بود كه هيچ برخوردي با من نكرد و از همان روز همان سيگار كشيدن چند روزه را هم ترك كرد. 

درباره روزهاي آخر عمر شهيد مقصود چه چيزي به ياد داريد؟

آخرين روزهاي عمر با بركتش بود كه براي يك هفته مرخصي گرفته بود آن هم به درخواست و خواهش من از فرمانده‌اش!  دو سه روزي نگذشته بود كه گفت مي‌خواهم برگردم جبهه تا دوستم ذوالفقاري هم بتواند به مرخصي برود و زن و بچه‌اش را ببيند.  خلاصه به هر زحمتي بود برايش بليط قطار اهواز را گرفتم. 

وقتي به اهواز رسيده بود فرمانده‌اش با تعجب پرسيد:  براي چه زود برگشتي؟‌ مقصود هم گفت:‌ بخاطر ذوالفقاري.  آقاي دُرّين،‌ فرمانده‌اش گفته بود پس حالا كه آمدي همين جا بمان ولي مقصود قبول نكرده و گفته بود اگر اجازه دهيد بايد بروم منطقه،‌ آقاي دُرّين از او خواسته بود كه فردا صبح برود ولي مقصود با اصرار و پافشاري زياد همان شب رفته بود منطقه. و صبح روز بعد مقصود جزو اولين نفراتي بود كه در تپه‌هاي الله اكبر كنار رود اروند به شهادت رسيد.

روز جمعه بود و من در مخابرات شيفت بودم، با اهواز تماس گرفتم و از يكي از دوستانش به نام آقا سعيد جوياي احوال مقصود شدم، او گفت نگران نباش برادرت مجروح شده،‌ گفتم نه آقا سعيد،  من امروز موقع نماز صبح خواب شهادتش رو ديدم،  مقصود شهيد شده؟‌ آقا سعيد هم گفت:‌ بله مقصود به شهادت رسيد. 

مقصود 1/3/1360 به شهادت رسيد،‌ در برگه‌اي از خاطراتش ديدم كه نوشته بود:‌ «به اميد آزادي خرمشهر» و سال بعد يعني 3/3/1361 خرمشهر آزاد شد، روحش شاد و يادش گرامي باد.


/i
    اخبار گنجینه   یادداشت   گفتگو   نوشته های شما

    بیسیم چی   زخم های متبرک   مخابرات و جبهه ها   یاد یاران

 

بازديدکنندگان اين صفحه: 205461    |    بازديدکنندگان امروز : 382     |    کل بازديدکنندگان :  2563867    |    بازديدکنندگان آنلاين :  8    |    زمان بارگزاري صفحه :  0.44 ثانیه

كلیه حقوق مادی و معنوی این سامانه متعلق به مخابرات منطقه تهران می باشد