دوشنبه ٢٥ آذر ١٣٩٨ |
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
82
 

شهيد معزز اردبيلي

عرض سلام و ادب خدمت دوستاني كه دعوت ما را پذيرفتن و قدم رنجه كردند.

اين نشست به منظور ثبت خاطرات شهيد معزز اردبيلي هست و اميدواريم بتوانيم خاطرات اين شهيد رو ثبت كنيم.

علي رضايي همكار شهيد   :

خوشحالم كه منو به اين محفل دعوت كرديد.  كلاً  زبان سخن درمورد شهيدان بسيار قاصر و كوتاهه. چندسالي كه در مركز كار مي‌كرديم و ايشون در واحد ديگه‌اي مشغول به كار بودند،  متأسفانه اواخر خدمت ايشون بسيار تلخ بود. 

يكروز من در حياط بودم و مي‌خواستم بيام منطقه، ايشون يك موتور پرشي داشتن و به من گفتن مي‌خواين بريد بيرون؟گفت: من هم مي‌خوام برم منطقه، منو سوار تركش كرد و كم‌كم سر صحبت رو باز كرد،گفت من تا حالا بسيار حالم خوب بود و مي‌تونستم كارهامو درست انجام بدم ولي الان چندوقته عاجز شدم، گفت: چشمام سوشو از دست داده و چشمام درست نمي‌بينه. 

يك چشمم كلاً  نمي‌بينه و اون يكي هم كم بينا شده و از زندگيش يك كم تعريف كرد و آمديم در منطقه نشستيم و صحبت كرديم

يك روز ديگر با يك فاصله اومد پيش من،  پسر كوچكش دستشو گرفته بود وخيلي ناراحت بود، شروع كرد به گريه كردن، گفتم: حسين‌آقا چي‌شده؟‌ گفت: اونروز يك چشممو از دست داده بودم ولي الان هر دو چشممو و زندگي برام سخت شده، بچه‌هامو چيكار كنم،‌ خانومم ناراحته. 

خلاصه اونروز سخت گذشت و تموم شد،  يكروز بعدازظهر رفتيم خونشون، خونه بسيار ساده و كوچكي بود كه با پدر و مادرش و خانواده برادرش زندگي مي‌كردند و ايشون در يكي از اتاق‌هاي اين خونه زندگي مي‌كردند.  خيلي صحنه‌هاي ناراحت‌كننده‌اي بود. 

اومد نشست و شروع كرد به صحبت كردن وديدم وضعيتش بسيار ناگوار هست،ناراحت بود، گله مي كردكه بعضي از همكارا موقع غذا خوردن نمك و فلفل تو لقمه غذام مي‌زنن و يا منو مسخره مي‌كنن كه تو دروغ مي‌گي تو نابينا نيستي، من هم دلداري مي‌دادمش و گفتم: كارتو عوض مي‌كنيم، شايد دارن باهات شوخي مي‌كنن،  من اومدم محل كارش و با بچه‌ها يي كه شوخي مي‌كردن صحبت كردم و گفتم ايشون روحيش بخاطر كار اونها خراب شده، گفتم الان موقع شوخي نيست وايشون نمي‌بينه و براش بسيار سخت بود و درامد هم نداره،‌ ناراحتيش بيشتره.  يك شخصي بود كه زياد ايشون اذيت مي‌كرد و من باهاش صحبت كردم. 

اومدم اداره و ما هم بدون هماهنگي كاري كرده بوديم و مورد بازخواست قرار گرفتيم.  با آقاي سيار كه در يزدان پناه بود صحبت كردم و گفتم: اين حسين حالش خوب نيست اگر مي‌تونيد كاري براش كنيد در مركز باهاش نمي‌سازن.  گفتم: اگر ميشه كار ديگه‌اي براش درست كنيد. 

گفت:‌اتفاقاً‌ اينجا بسيار شلوغ،‌ بياد بشينه دم در و مردم كه مراجعه مي‌كنند پاسخ اونها رو بده.  و مردم را راهنمايي كنه.  گفتم خيلي خوب و به حسين‌آقا گفتم و بسيار دعا كرد، و بعد از چند وقت گفتن بايد برگرده سركار،  گفتم اگر برگرده مي‌ميره.  برگشت سركار و بسيار ناراحت بود و اين دفعه با خانومش اومد پيش من و گفت اگه مي‌شه برگرده و من گفتم دست من نيست از نظر اداري اشكال دارد.  فردا صبحش زنگ زدن و گفتن حسين‌آقا رو بردن بيمارستان و بستري هست.

ما رفتيم بيمارستان،‌ از برادرش پرسيدم چه خبر؟‌ گفتن:‌ ايشون شب رفت پشت‌بام و چشماش نديده و از پشت‌بام افتاده پايين و همسايه‌ها كه ديدنش خبر دادند و راهي بيمارستان شده. 

ايشون قبلاً  از بچه‌هاي فعال بسيج بوده و هروقت ما در مراكز كاري داشتيم،‌ ايشون آماده كمك بود، تا اينكه در بيمارستان كه بودند ما مرتب به ايشون سر مي‌زديم.  تا اينكه يكروز گفتن ايشون تموم كردند.  از نظر مدرك جانبازيش مشكل داشت و رفتن و درست كردن و به مقام شهدا رسيدن و واقعاً  لياقت داشتند.

اكبر حسين صنعتي از همكارهاي معزز:

با هم بزرگ شديم در پامنار،  7 و 8 سالمون بود كه اومديم تهران و در خانه‌ي پدربزرگمون حسين اومد ما رو برد بيرون،‌ من بودمو،‌ برادرمو،‌ حسين.  نم نم راه افتاديم نه جايي رو بلد بوديم نه فارسي بلد بوديم منتهي حسين تهران بزرگ شده بود كه از پارك لاله سر درآورديم.

اونجا گم شديم و ديديم حسين خيلي ناراحته،‌ گفت گم شديم خيلي هم راه رفته بوديم، از يك خانم پرسيدم با بنيو سبز بود،  ما رو سوار كرد آورد ميدان اعدام بليط اتوبوس گرفت براي ما براي حسام‌السلطنه،‌ برامون بستني خريد و پول داد تا رفتيم خونه .20 - 30  سال گذشته بود و پدربزرگم فوت كرد و ما رفتيم جاده ساوه و سال 68 بود كه وارد مخابرات شدم،  ما رو فرستادن سيدخندان و ديدم حسين معزز هم اينجاست قبل از من استخدام شده بود و اونجا دوباره با هم بوديم. 

اونجا منحل شد و ما رفتيم آزادي در خدمت حاج‌آقا خلعت،‌ و با هم بوديم،‌ بچه مهربوني بود خانواده‌دوست و هيئتي بود.

بچه اولش دختر بود، خيلي دوست داشت فرزند دومش پسر باشد، مي گفت: زماني كه پسر دارشدم 10 سال جوان شدم.  خيلي خانواده دوست بود،  خاطره زياده ، ما 10 سال در پول شماري با هم همكار بوديم. 

اكبر حسين صنعتي:

عروسي ايشون جزئي بود،  بچه‌هاي محل و همكارا بودن انداخته بود در رستوران كوچكي در قلعه مرغي. 

شادي روح شهدا و امام بزرگوار صلوات. 

خلعتي همكار شهيد :

آشنايي من با ايشون در پول‌شماري كار با دستگاه بود و با هم دوست شديم،  ايشون عشق و علاقه‌ي خاصي به ائمه معصومين داشت، يادمه از ابتداي محرم تا پايان صفر ايشون پيراهن مشكي مي‌پوشيدن.  اوايل محرم 2،3 روز مرخصي مي‌گرفت و مي‌رفت كمك به هيئت محل مي‌كرد و خوشبختانه هنوز اون تكيه به ياري دوستاشون پابرجاست. 

البته ايشون از نظر مالي كم‌بضاعت بودند ولي هيچ‌وقت به زبون نمي‌آوردند، يك خونه كلنگي داشتن كه ايشون در يك اتاقي زندگي مي‌كردند و هيچ‌وقت گلايه‌اي نمي‌كردند، ما كه مسئول واحد بوديم زندگيمون نمي‌چرخيد چه برسه به ايشون كه حقوقشون از من پايين‌تر بود، خيلي مهربون و خيرخواه بودند، با اينكه خودشون نياز داشتن اما مي‌موند پيش من كه در امور وام كار مي‌كردم و تقاضاي وام براي يكي از دوستانش مي‌كرد، چندين بار ديدم كه براي همكار ديگر كه شرايط بدتري داشت مي‌كرد، در امور مسائل انقلاب و بسيج و هيئت فعال بودند و نسبت به انقلاب پايبندي خاصي داشت،  به هر صورت در واحد پول شماري هم ايشون چشمانش ضعيف بود و بعد به نابينايي كامل رسيدن و به خاطر مشكلات مالي يك ماشين گرفته بود كه روش كار كنه كه من گفتم با اين شرايط بهتر رو ماشين كار نكني ، كه ماشينو هم پس داد. 

خلعتي همكار شهيد :

ايشون شبيه شهيد رفيع‌نيا مبلغي رو پيش تعاوني مسكن آقاي صدر آقايي گذاشته بود كه از مبلغش خبر ندارم كه منتها به ايشون هم خونه اي تعلق نگرفت بعد از خود ايشون حاج‌آقا صحرايي دنبال كار ايشون رو گرفتن،  با مقداري پول كه از تعاوني مسكن گرفتن تونستن آپارتمان مختصري براي بچه‌هاش خريداري شد و با حقوق بازنشستگي ايشون و من مي‌گفتم كاش اين آپارتمان مختصر و 40 متري را هم ايشون به چشم مي‌ديد.

به هر صورت بچه‌هاش اونجا مستقر هستن. 

حسن عبدالكريمي همكار شهيد :

والله با اين آدماي بزرگ بودن بزرگترين خاطره است، با اينا بودن همه چيزي به آدم ياد ميده ،‌ 3-2 سال در مركزيزدان پناه با هم بوديم كه ايشون از نظر چشم مشكل داشت،ولي اينقدر دلشاد و دل زنده بود كه ناراحتي بينايش تائثيري تو كارش نداشت. 

خيلي راحت پشت ماشين مي‌نشست، من مي‌گفتم مراقب باش تصادف نكني، مي‌گفت:‌ دلت با خدا باشه خدا منو مي‌بره و مياره محافظمه، در جبهه بوديم به شوخي بهش مي‌گفتم حسين چه جوري هدف و مي‌زني مي‌گفت: ما مي‌زنيم خدا همراهه،‌ كله دشمن مي‌پره، مريضي باعث گوشه‌‌گيري و تنبلي‌اش نمي‌شد،  يكروز سركار كه بودم معدم بسيار درد مي‌كرد و در خود مي‌پيچيدم حسين‌آقا منو ديد كه گوشه‌‌اي نشستم و درد مي‌كشم اول گفت پاشو بريم دكتر،. گفتم اينقدر دكتر رفتم كه خودم يك پا دكتر شدم. 

گفت: صبر كن من يك چيزي بهت بگم دردت ساكت بشه، گفتم :چيه؟

گفت: هرموقع ناراحتي داشتي يك ذكري بگو 2 تا صلوات بفرست، گفتم: شوخي مي‌كني گفت:‌ نه بخدا،  هروقت خودم ناراحتي دارم همين كار رو مي‌كنم. 

گفتم:‌ خدا خيرت بده و گفتم چشم،‌ هروقت اينكارو مي‌كردم خود به خود آروم مي‌شدم. با اينها بودن نعمت بسيار بزرگي هست.  بسيار خانواده دوست بود و به پسرش ميثم خيلي علاقه داشت، ميثم جان ميثم جان از دهنش نمي‌افتاد. 

  يكروز كه رفته بوديم خونش،‌ هيچكس را نمي‌شناخت و نمي‌تونست ببيند از روي صدا تشخيص مي‌داد و مي‌گفت: حرف بزنيد ببينم كي‌ها اومدن و از همه عذرخواهي مي‌كرد كه نمي‌تونه بلند بشه، اينقدر ادب و شعور داشت.  تا اينكه ايشون به شهادت رسيد و ما رفتيم به محل و جمعيت بسيار زيادي در محل جمع شده بودند. 

من فكر نمي‌كردم حسين اينقدر عزيز باشه كه اين همه مردم براش صبح زود اومده باشند. 

به آقا مهدي گفتم حسين‌ آدم بزرگي بود و هميشه خاطرش براي ما زنده هست،ايشون ورزشكار هم بود، در رشته گلبال فعاليت مي كرد  ودر مسابقات خارج از كشور هم شركت كرده بود و مقام هم آورده بود  جوري كه من مي‌گفتم همچنين جاهايي هم رفتي؟ و اون حكمشو نشون مي‌داد، در ورزش دو هم شركت مي‌كرد در سطح تهران يا كشوري مقام اول گرفته بود،  ولي بيشتر در ورزش گلبال فعاليت داشت،مي‌گفت براي من اين مهمه كه پرچم كشورمو بالا ببرم.

 حسين بهروز مراغه  همكار شهيد :

همكار شهيد حسين معزز از زمان استخدام در پول شماري با هم بوديم بسيار دوست‌داشتني و مهربون بود.  يادمه ، يك روز من معده درد داشتم،ايشون با دوچرخه با يك جعبه شيريني اومد بيمارستان.  يكسري هم با دوچرخه اومد قله مرغي در خونه‌ي ما. 

بعد از دوچرخه يك فولكس قديمي خريد، تو پول‌شماري به بچه‌ها خيلي كمك مي‌كرد. 

حسين بهروز مراغه همكار شهيد :

مي‌گفت :حسين من به پسرم خيلي نگاه كردم،  مي‌گفت: مي‌دونم مي‌خوام نابينا بشم. 

خلعت يك برادري ايشون دارن به اسم آقا مهدي كه باطري‌سازي داره،‌ خودشون كه مي‌خواست به كسي كمك كنه چيزي نداشت ولي غير مالي كمك مي‌كرد. 

اخويشون بود، بهش مي‌گفت: فلاني رو مي‌فرستم از همكارا پيشت اجرت نگير،  بسيار كمك مي‌كرد.


/i
    اخبار گنجینه   یادداشت   گفتگو   نوشته های شما

    بیسیم چی   زخم های متبرک   مخابرات و جبهه ها   یاد یاران

 

بازديدکنندگان اين صفحه: 211390    |    بازديدکنندگان امروز : 414     |    کل بازديدکنندگان :  2619509    |    بازديدکنندگان آنلاين :  2    |    زمان بارگزاري صفحه :  0.42 ثانیه

كلیه حقوق مادی و معنوی این سامانه متعلق به مخابرات منطقه تهران می باشد