سه شنبه ٠١ مرداد ١٣٩٨ |
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
44
 

خاطراي ازحسين صحرايي درموردشهيد فرداسدي: ياد باد آن شور و حال و آن سوز و ساز،‌ خلاصه در هنگامه‌ي راز و نياز حلقه‌هاي ذكر و ميدان نبرد، رقص مرگ آگاهي مردان مرد. ميگن انسان با تمام وجوه مشتركي كه با جانوران داره يه وجه تمايزي هم كه داره تو جهان‌بيني اسلامي خيلي به شگفت ازش ياد مي‌كنند مي‌گن با ستايش و مدح بسيار بالايي او را از خيلي از ارزش‌ها بالا مي‌برند و تا جايي مي‌رسونند كه تا اعلاء‌ دين بتونه برسه و درصورتي كه از مسير منحرف بشه مياد تا اسفل‌السافلين و از بهائم هم پايين‌تر مي‌آد،‌ خداوكيلي اگر ما تو دوران حيات دنيوي و سوابق كاريمون توفيق ديدن يك نفر مثل فرد اسدي رو نداشتيم شايد تو بعضي از زمينه‌ها نمونه نمي‌توانستيم مثال بزنيم. انساني آمد كه با يه سري مشخصات خاص خودش يه نمونه‌هايي رو باقي گذاشت تا امثال صحرايي بعداً‌ نگن كه نه خيلي از اين‌ چيزها رو نمي‌شه بهش دست يافت اين آدم بايد زندگي بسيار ساده از حواشي تهران آمد با زحمتي كه باباش پينه دوز بود ديگه آقاي حداد خاطرش هست حاج آقا كفاش بود يه كفاشي خيلي ساده‌اي هم داشت،‌ بله توي نظام آباد يه انساني رو تربيت كردن كه بدون ترديد يكي از الگوهاي بي‌بديل مخابرات و كم‌نظير ايران اسلامي است ما توي مخابرات از اين نظر مي‌گيم كه مشخصه‌هايي ازش ديديم كه من مي‌تونم بگم كه كمتركسي رو مي‌شه پيدا كرد كه جامع اين جهات باشه، من شايد پهلوي بعضي از دوستاني كه مشتركاً‌ با اين رفقا مجالست داشتيم اسم يك نفر رو فقط بردم كه بعد از شهيد فرد اسدي من اين آدم رو ديدم كه در رعايت بيت‌المال و در ساده‌زيستي انصافاً مراعات مي‌كرد فقط حرف نمي‌زد مصداق بارز "كونوا دعاةالناس بغيرالسنتكم" بود من ساده‌زيستي فرد اسدي رو انصافاً نمي‌تونم از ذهنم ببرم اون شلوار بي‌ريا و اون پيراهني كه روي شلوارش مي‌انداخت و معمولاً‌ هم همونهارو مي‌پوشيد يعني دنبال زرو زينت مثل بنده نبود خيلي ساده مي‌گشت،‌ تو زندگي داخليشم حاج آقا حداد چون رفت و آمد داشت خاطرش هست زندگي داخل منزلش هم همينطور بود،‌ من چون يه چيزي رو نقل كردم ناچار بگم اون داستان اون تروري كه منافقين تو نزديكاي ميدان وليعصر انجام دادند داستانشون قبلاً‌ فكر كنم بچه‌ها تعريف كردند نه؟ يك اتوبوسي رو تو ميدان وليعصر آتيش زده بودن بعد فرد اسدي داشت از اونجا رد مي‌شد و چون گفتند من ديگه تكرارش نكنم بعد از اون جراحتي كه عارض شده بود من رفتم منزلشون كه حالشو بپرسم وارد خونه كه شدم خونه ايشون درست روبروي شهيد رجايي بود يه جايي رو اجاره كرده بود اگر خاطرتون باشه، وارد كه شدم ديدم كه خب من سري قبل هم رفته بودم اونجا ديديم كه اين ور يه ميز قشنگ گذاشته و يه روميزي خيلي خوشگل روش انداخته گفتم يه ذره شوخي باهاش بكنم كه يه ذره از اون حالت كسلي بياد بيرون گفتم: حسن آقا شما هم كه طاغوتي شدي! گفت : چي؟ گفتم: اين ميزي كه گرفتي اينها، گفت :خيلي قشنگه،‌ حقيقت دل منو برد اگر مي‌خواي براي شما هم بگيرم گفت: برو نگاش كن شايد خوشت بياد گفتم: نه نمي‌خوام،‌ گفت: من بهت مي‌گم برو نگاه كن،‌ من رفتم اين روميزي رو كه بالا زدم ديدم يه كارتون مقوايي زيرش،‌ بعد يه ذره سر به سر ما هم گذاشت و نشستم اين داستانو تعريف كرد،‌ من اينو گفتم: تكراريه ولي خدا وكيلي قشنگه آدم نمي‌تونه تعريفش نكن،‌ نشستيم يه كم حال و احوال كرديم از وضعش و اين دستش كلاً از كار افتاده بود،‌ دردم مي‌كرد، دردش هم اذيتش مي‌كرد،‌ منتها اصلاً‌ يه ذره من توي تمام اين دوران زندگي فرد اسدي نديدم از وضع زندگي خودش و فشارهايي كه داره يكبار شكوه بكنه نمي‌دونم كدوم يكي از شما يادش مياد بگيد من جايزه بهتون مي‌دم هيچ‌وقت نديدم شكايت كنه درحالي كه پشت پرده مشقات زندگي خودش را داشت بعد گفت: كه حسين يه اتفاقي نمي‌دونم صبح اون روز يا روز قبلش افتاده بود گفت : من انقدر كيف كردم مي‌دونم تو هم خوشت مياد مي‌خوام بگم تو هم كيف كني گفتم: خب بگو گفت :از شدت درد كلافه بودم اصلاً فرد اسدي كسي نبود بره دم در وايسته گفت: شدت درد كلافم كرده بود رفتم دم در، درو باز كردم يه ذره همچين حواسم اصلاً‌ سرجاش بياد ديدم اون موقع رجايي مرحوم رجايي رئيس جمهور شده بود گفت: ديدم پسر رجايي داره دنبال يكي مي‌دود اون يه نفر هم كي بود بچه ديگري بود كه باباش براش يه دوچرخه نو خريده بود اون داشت دوچرخه‌سواري مي‌كرد بعد پسر رئيس‌جمهور مملكت داشت دنبال اين مي‌دويد مي‌گفت: تو رو خدا بده يه دورم من بزنم پسر رئيس جمهور داشت دنبال بچه يه آدم عادي مي‌دويد كه التماس مي‌كرد بذار يه دور با دوچرخه اون بزنه مي‌گفت خداوكيلي من افتخار مي‌كنم كه تو مملكتي دارم زندگي مي‌كنم، توي مملكتي نقص عضو پيدا كردم كه رئيس‌جمهورش فرزندش شيوه زندگيش در حد همين ساده است. گفت : يكي از اين همسايه‌ها اومد جلوي شهيد رجايي رو گرفت گفت :آقاي رجايي من چند وقته فيش تلفن دارم نگاه به بعضي صفحه‌ها نكنيد اين‌‌ها زيبايي‌هاي نظام جمهوري اسلامي كه الحمدا... هنوز در اقصي نقاطش رؤيت مي‌شه مي‌گفت: اي بابا، تو رئيس جمهوري، همسايه‌ ما هستي، اگه مي‌توني يه جور اين تلفن ما رو خارج از نوبت بگير ما هم نياز داريم مي‌گفت :رفت خونه بين خودشون و اين همسايه يه ديوار مشترك بود تلفن خونه خودشون رو آورد گذاشت روي اين ديوار گفت: حاج‌آقا اين تلفن روي ديوار مشترك خونمون، زنگ زد با شما كار داشت شما استفاده كن با ما كار داشت ما ولي خارج از نوبت نمي‌تونم تلفن تو رو داير كنم،‌ اين دوتا خاطره رو اون روز حسن براي من تعريف كرد و كيف مي‌كرد از بيان اين. ما خداحافظي كرديم رفتيم خونه يا همون شب بود يا فرا شبش با خانمم راه افتاديم رفتيم دوباره منزلشون من حواسم نبود يه فولكس استيشن قديمي باباي ما داشت ازش گرفتم باهاش رفتيم و يه جايي پارك كردم متوجه نشدم كه اين همسايه خوش انصاف نوشته پارك مساوي پنچري،‌ جايي هم نبود پلي چيزي نبود ديوار بود نگو اون ديوار و اون غصب كرده بود كه اينجا جاي پارك ماشين خودش بود ما رفتيمو جاي شما خالي فكر كن حالا ساعت 10، 5/10 شب اومديم سوار ماشين بشيم كه ديدم جفت 4 تا چرخ اين ماشينو اين پنچرش كرده باهمون وضعي كه حسن داشت اين موتورش رو برداشت آورد دونه دونه اين چرخ‌ها رو ما با حوصله باز كرديم گذاشتيم رو پشت موتور ما رفتيم اولي رو كه برديم پنچريش رو بگيريم فهميديم فقط بادشو خالي كرده باد زديم دونه دونه اين چرخ‌ها رو با حوصله جابجا كرديم بعد مريض رو فرستاديم تو خونه و ما راه افتاديم و رفتيم حوصله خيلي بالايي داشت يكي از روزها دانشجوها قرار گذاشته بودند فردا هركسي همراه خودش سنگ بياره بعد در آن واحد بزنند شيشه‌‌هاي دانشكده رو خورد بكنند يه روز خاصي بود ناقل يكي از دوستان هست كه سري‌هاي بعد انشاءا... دعوت مي‌كنيم بعد برنامه عوض شده بود فرداش هيچ احدي از اين‌ها كه قرار گذاشته بود به وعدش عمل نكرد الاً‌ فرداسدي يه كيف بزرگ زير بغلش گرفته بود بعد رفتيم فهميديم همه اينو پرسنگ كرده برداشته آورده، تنها كسي كه از اون مجموعه كارش رو انجام داده بود فرد اسدي بود ،اصلاً نترس بود، ظاهرش رو آدم نگاه مي‌كرد احساس نمي‌كرد كه اين فرد انقدر جسارت داشته باشد آره من يادم نمي‌ره كه اين جسارتي رو خدمتتون عرض كنم ما خدمت همين آقاي عبدالهي كه حاج آقاي حداد اسم بردند و شهيد والامقام حاج ناصر عاطف بوديم بعد از شهادت حسن يادم نيست خونه آقاي لك بوديم يا جاي ديگه يه جزوه قرمزرنگي بود داشتند كه زندگينامه شهيد رو مي‌خواستند كه براي اولين بار مكتوبش بكنند انجمن اسلامي مخابرات استان تهران هم متولي بود تيكه‌هاي كاغذي بود بعضي پيام‌هايي كه از زندان فرستاده بود بيرون روي اين بود بعد اينها هم گردآوري شده بود و بيشتر هم خدا رحمتش كنه پدرش كمك كرد، موقعي كه اين خاطرات دوران جهرم داشت ثبت و ضبط مي‌شد من وسط اين بحث‌ها يكدفعه ديدم حاج ناصر عاطف سه بار بلند برگشت گفت : الله اكبر، گفتم: حاج ناصر چيه گفت : حسين من توي تمام دوران بعد از ترور جهرم داشتم فكر مي‌كردم كه خدايا چرا من نتونستم حسن تونست ولي امروز متوجه شدم اصلاً با بودن حسن من چيزي نبودم البته خود ايشون هم شخصيت بزرگي داشت،‌ هي گفت: اين حق حسن بود اصلاً من قطره‌اي در مقابل يه دريا بودم و واقعيت اينه كه عدالت حكم مي‌كرد كه حسن عامل اين كار باشه نه من. اين چيزي رو كه من خدمتتون عرض مي‌كنم شايد كسي ديگه براي من تعريف مي‌كرد من باورم نمي‌شد من ناقابل بي‌لياقت بعد از سال‌هاي دانشجويي پيدا شد از اهالي جهرم، تهران درس حقوق مي‌خوند ظاهراً‌ بعد يه پايان‌نامه‌اي رو داشت تنظيم مي‌كرد بعد واسطه‌اي شد تا حماسه ميدان مصلاي جهرم رو به تصوير بكشه بعد نمي‌دونمم كه از كجا اومد سراغ ما. بعد ما يه سري كمك كرديم به خانوادش و اينها،‌ اين يه نمايشگاهي در جهرم تو سالگرد 4 آبان بود ديگه توي جهرم توي ميدان مصلا برنامه‌ريزي كرد شما فكر كنيد مثلاً‌ يه 10 سال،‌ بعد از شهادت حسن اين اومد حماسه جهرم رو يه جوري به جهرمي‌ها عشقش رو نشون بده، پدر شهيد بود ،مادر شهيد بود، همسر شهيد بود، دختر شهيد بود، شايد همشيره شهيد هم بود ، ماي ناقابل رو هم دعوت كردند ما حركت كرديم از اين جا رفتيم شيراز،‌ جهرم يه شب يه مراسمي توي يه مسجدي گرفتند كه من CD رو نمي‌دونستم همين يه ماه پيش از خانواده شهيد گرفتم دادم خدمت آقايان كه اينو فكر كنم توي سايت بيارن، ديدم اونجا اين مواردي كه توي مسجد بيان شده استاندارد نماينده ولي‌فقيه و اين‌ها اومده بود صحبت كردند اين‌ها رو به تصوير كشيدند حالا كاري ندارم از اون مجلس بگذريم فردا صبح گفتند: شما رو مي‌خواهيم ببريم باغي كه حسن فرد اسدي توي اون باغ مخفي شده بود و بعد با ضيافي كه اون بنده خدا كرده بود كه هميشه اكراه داشت كه اسمشون رو ببره،‌ نيروي ارتش كلاً ريخته بود و اين شهيد رو گرفته بود ما رو روز ساعت حدوداً‌ 9 صبح بردند اين باغو ببينم خدا رو شاهد مي‌گيرم كه بعد از 10 سال كه اون باغ يه مقدار مثلاً دور و برش شلوغ شده بود از اون حالت انزوا خارج شده بود من روز روشن رفتم ترسيدم خداشاهده، اصلاً‌ خوف منو گرفته بود، بعد اين شهيد شبانه 10 سال پيش مي‌گفتند: قلدرا موقع شب مي‌ترسيدند برند سمت اين باغ،‌ ولي اين آدم، آدم نترسي بود. اونجا حاج آقا حداد يه اشاره‌اي فرمودند اين رو با صداقت خدمت شما مي‌خوام بگم منم خيلي آدم ترسويي نيستم ولي وا... العظيم اونجا در مقابل عظمت فرد اسدي اصلاً زانوهاي من تاب ايستادن نداشت كه خدايا يه انسان مي‌تونه چقدر ايمان داشته باشد كه درحالي كه خيلي‌ها اون زمان مثل من خوف زيادي داشتند بره اونجا فرماندار انتظامي و رئيس ساواك جهرم رو ترور بكنه، يكيشون به درك واصل بشه يكيشون ناقص‌العضو بشه، بعد بياد بره قاطي جمعيت، بعد از اون‌ور بره خونه يه پيرزني،‌ آدمو ياد داستان مسلم مي‌انداخت، خداشاهده بعد پسر اون پيرزن بياد اين رو ببره تو اين باغ بعد صاحب باغ بياد اينو لو بده ولي ككش نمي‌گزيد تو نمايشگاههايي كه تشكيل مي‌شد، نمايشگاه كتاب ايشون، شهيد آل اسحاق اينها هميشه پيش قدم بودند تو اوايل انقلاب كه هنوز سمتي نگرفته بود، تو PCM بود، بعد اومد تو منطقه 4 كه اون داستان PSM و اينها هم من از آقاي كشاورز خواهش كردم چون اون زمان با ايشون تو PCM بود كه يه فصلي انشاءا... دعوت شد ايشون تعريف كنند معمولاً با اين موتورش،‌ اين موتورش وسيله نقليه تشكيل اين نمايشگاه‌ها بود،‌ انصافاً‌ بي‌ريا و خيلي ساده ولي با يه حضور بسيار كارآمد توي اين صحنه‌ها ظاهر بود، يكي از چيزهايي كه شايد كمتر كسي اينو بدونه، داستان بعد از پيروزي انقلابه، حسن فرد اسدي است،‌ بعد از پيروزي انقلاب اسلامي يه مدت كوتاهي حسن فرد اسدي توي ستاد مشترك يا دادستاني بود، بعد يه تيمي بودند كه خدا رحمت كنه مرحوم رضا خطاطي يه مدتي تو منطقه 9 اگر يادتون باشه مي‌اومد درس قرآن مي‌داد،‌ خاطر من هست 2 سال پيش سكته كرد بنده خدا از دنيا رفت من از قول رضا خطاط شنيده بودم. (بله بله اون اوايل) فرد اسدي ايشون و يه تيمي بودند كه به اصطلاح اين عوامل رژيم سابق رو اينها مي‌رفتند دونه دونه دستگير مي‌كردند و مي‌آوردند هيچ‌وقت اينو فرد اسدي به زبون نياورد،‌ بعد باورتون نمي‌شه اينها رو من از قول فرد اسدي هم شنيدم من اينها رو بعد از شهادت حسن از قول رضا خطاط شنيدم،‌ يه سري چيزهاي مبتذل رو مي‌رفتند جمع مي‌كردند از توي شهر تا اين شهر بالاخره بايد پاكسازي بشه تا تبديل به يه شهري بشه كه شرايط فرهنگيش با نظام جمهوري اسلامي سازگاري داشته باشه،‌ من يادم نمير‌ه بعضي آدم‌هايي رو كه قبل از انقلاب شرايط مناسبي نداشتند بعد از انقلاب عجيب با ديد اغماض به اينها نگاه مي‌كرد،‌ يعني اون قسمت‌هاي مثبت زندگي اينها رو لحاظ مي‌كرد و سعي مي‌كرد كه اون قسمت‌هاي منفيش روزان حاضرشون رو ببينه مگر كساني كه عداوت خيلي سنگيني داشتند ولي خيلي‌ها رو كه ديده بود و مي‌دونست اينها چه مشكلاتي دارند همه رو با ديد اغماض باهاش مواجه مي‌شد،‌ و تخصص توأم با تعهد و رو بهش اعتقاد داشت حسن خب فوق ديپلم مؤسسه عالي آموزش ارتباطات كه دانشكده فعلي اميركبيره اسم ديگش بود و آموزش‌هاي مختلفي رو دوره‌اي مثلاً امروز مي‌گويند OGT و عملي و ... فرد اسدي كه حسن آقا بيا توي سپاه كردستان ما به شما احتياج داريم خيلي بنده خدا فكر كرد ما هم گفتيم اگر ايشون بگه بله ما هم بلند مي‌شيم مي‌ريم همراهش،‌ ولي با كمال جسارت و با احترامي كه به حاج‌مصطفي ايزدي قائل بود برگشت گفت: كه حاج مصطفي من خيلي دلم مي خواد و شما رو هم دوست دارم اما براي ما سرمايه‌گذاري شده،‌ ما اين سرمايه‌گذاري رو توي مخابرات بايد پس بديم با تمامي كه اونجا مسئوليت مي‌خواستند بهش بدند و مسئوليت قابل توجهي هم بود ولي اينجا حاضر شد و ايستاد و كار با مشقتش رو، درست اون دوراني بود كه ما مشقت هم داشتيم كه بعضي‌هاش رو آدم روش نمي‌شه بگه خدا شاهده،‌ من روزي كه اسماعيل آل‌اسحاق داشت مي‌رفت با دل شكستگي از مخابرات رفت و بعدش هم ديگه برنگشت ولي چيزي كه بود بعضي‌هاش رو نمي‌شد گفت ديگه اينها بايد دفن بشه با يه سري خاطرات و خدا انشاءا... اون كساني رو كه باعث و باني برخي از اين كارها بودند از گناهشون بگذره كه اينها باعث شدند علقه‌ها و دلبستگي بعضي از اين عزيزانمون به جايي برسه كه احساس بكنند جاي ديگري مفيدتر هستند تا توي مخابرات،‌ تو بحث رعايت بيت‌المال دوستان حتماً‌ اشارات داشته‌اند من يه دونه از صحنه‌ها رو دلم نمي‌آد كه نگم اگر تكراري هم بود دوستان ببخشند يه بنده خدايي توي بيمارستان اميرالمومنين بستري بود به من خبر داد يادم نيست كه اصلاً اونكه بستريه كيه فقط اينو مي‌دونم كه من از يه مسيري رفتم حسن هم همين هيلمن معروفي كه جلسه قبل صحبتش بود زيرپايش بود بعد حسن هم از يه مسير من رسيدم حسن اونجا بود،‌ پدرش اونجا بود هم شيره اش و مادرش اينها هم اومده بودند،‌ يه ساعت‌هايي رو توي بيمارستان ما بوديم بعد آخراش كه اومديم خداحافظي بكنيم حاج امرا... خدا انشاءا.... رحمتش كنه برگشت به حسن گفت كه پسرم داري مي‌ري خونه گفت بله گفت كه مادر تو خواهر تو اينها رو هم مي‌توني ببري من اينجا هستم گفت آره مي‌برمشون،‌ گفت خب خدا پدر تو بيامرزه خيال من راحت شد، ما اومديم بيرون راه افتاديم كه حال ما همراهي مي‌كرديم كه اينهايي كه سوار شدند برند ما هم راه بيفتيم بريم خونمون خونه ما اون موقع همون مالك اشتر بود حسن فرد اسدي همه رو آورد و آورد و آورد تا رسيد به ايستگاه اتوبوس، بعد از جيبش چيزي درآورد، يه بليط داد به مادرش ،يه بليط داد به خواهرش، 2 تا 3 نفر بودند گفت: كه از اينجا سوار مي‌شيد ميريد ميدان امام،‌ اونجا هم سوار مي‌شيد ميريد خونه، مادرش گفت: كه يادم نيست كه اصلاً پدرش هم بود يا نبود خاطرم نيست ولي اين چيزهاش تو ذهنمه،‌ بودش آره ايشون راست مي‌گه پيرمرديه ديگه بعضي‌هاش ديگه سنده ديگه ما نمي‌تونيم تكذيبش بكنيم برگشت گفت: كه بابا من كه مي‌تونستم اينها رو با اتوبوس بفرستم بره گفتم: تو ماشين داري، گفت :بابا من ، تو خيابان آزادي پارك كرده‌ام اين ماشينو به من دادند از اداره برم خونه از خونه بيام اداره تو مسير يه جا پارك كردم الانم مي‌رم ماشينو ور مي‌دارم و مي‌برمش خونه، من با ماشين بيت‌المال نمي‌تونم شمارو سوار بكنم. براي حسن ختام اين جلسمون يه فرازي از وصيت‌نامه شهيد عاطف رو مي‌خوام بخونم كه در ارتباط با اين شهيد بزرگوار: مي‌فرمايند كه قبر مرا در كنار يا اطراف حسن فرد اسدي تا حد ممكن قرار بدهيد و در اين امر اصرار نورزيد باشد با پا نهادن در قبرم به زيارت آن دوست گرامي رفته و عرض ادب نمايند او انساني با تقوا و سلحشور بود به روح بلند اين بزرگواران درود مي‌فرستيم و مجدداً تشكر مي‌كنم در واقع از زحمتي كه دوستان كشيده‌اند با يك صلوات خلاصه امروزمون رو خاتمه مي‌دهيم.


/i
    اخبار گنجینه   یادداشت   گفتگو   نوشته های شما

    بیسیم چی   زخم های متبرک   مخابرات و جبهه ها   یاد یاران

 

بازديدکنندگان اين صفحه: 203893    |    بازديدکنندگان امروز : 232     |    کل بازديدکنندگان :  2546955    |    بازديدکنندگان آنلاين :  1    |    زمان بارگزاري صفحه :  0.29 ثانیه

كلیه حقوق مادی و معنوی این سامانه متعلق به مخابرات منطقه تهران می باشد