سه شنبه ٠١ مرداد ١٣٩٨ |
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
28
 

من طاهره كشوري همسر عبدا.. داودي هستم ما آشناييمون در مدرسه بود من به عنوان معلم تربيتي تو مدرسه بودم ايشون به عنوان دبير ورزشي ولي ظاهراً  ايشون في‌سبيل‌ا... اونجا كار مي‌كردند چون حقوقي به ايشون پرداخت نمي‌شد هم صبح تو مدرسه بودند هم بعدازظهر،  صبح هم بچه‌هاي راهنمايي بودند بعدازظهر هم بچه‌هاي ابتدايي،‌ ما مشغول به كارمون بوديم كه سال اول كه ما با هم اونجا كار مي‌كرديم اواخر سال من احساس كردم كه ايشون مدام به معاون و مدير مدرسه گوشزد كرده بودند كه مي‌خواهند صحبت كنند و قراري بگذارند كه سال تموم شد ما دنبالش رو نگرفتيم كه من متوجه شدم كه باز دوباره پيگيري كردند ايشون از طريق همين معاون و مدير مدرسه از من خواستگاري كردند حقيقت من پدرم جبهه بودند با خانواده صحبت كردم چون پدرم تشريف نداشتند گفتند كه حالا باشه تا ايشون بيايند. تلفني كه با پدرم صحبت مي‌كرديم گفتند كه حالا شما هر كاري كه داريد صحبت‌‌هاتون رو بكنيد كاراتونو بكنيد تا من برگردم اگر هم برنگشتم مسئله‌اي نيست هرچه صلاح خداست ،حقيقت، پدر من هم برنگشتند ايشون هم شهيد شدند و قضيه مون بعد از مراسم كه چندماهي بعد از مراسم آقاي داودي خيلي پيگيري كردند و با پدربزرگ و برادر من صحبت كردند و به هرحال اين وصلت سرگرفت كه اونجا با هم آشنا شديم، طوري كه سال جديد ما ازدواج كرده بوديم با ايشون،  خيلي روحيات ايشون رو همون جا تو مدرسه مي‌ديديم برخورداش رو، به هرحال من هم خوشم اومده بود از رفتار و برخوردشون با بچه‌ها، به هرحال اين وصلت سرگرفت و ما دو سه سالي بيشتر با هم نبوديم ولي خب فكر مي‌كنم كه اگر بگم شايد بلوف باشه بهترين‌ سال‌هاي زندگي و بهترين سال‌ةاي عمرم رو همين چند سالي بود كه با ايشون بودم، به خاطر اينكه ايشون گذشتشون تو زندگي خيلي زياد بود. 

در مدرسه پسرانه مشغول به كار بوديد؟

بله مدرسه پسرونه بود من به مدرسه پسرونه رفته بودم چون تازه رفته بودم تو آموزش پرورش بعد بهم پيشنهاد كردند كه مدرسه پسرونست گفتم كه اشكال نداره فرق نمي‌كنه بالاخره ما مي‌خواهيم خدمت كنيم بعد ديگه رفتم اونجا مشكلي نبود مدير ما مدير خوبي بود همكارا و معاونين خيلي خوب بودند با هم ارتباطي هم نداشتيم دفترامونم جدا بود ولي به هرحال مي‌ديديم همديگرو.

شما كارتون فرهنگي بود؟

بله،‌ ايشون هم به هرحال بيشتر وقت‌ها تو حياط بودند و مشغول بازي با بچه‌ها و از اين نظر بود كه باز همديگرو بيشتر مي‌ديديم.

پس ارتباط فرهنگي با هم داشتيد؟

بله

خب حاج خانم ازخواستگاري صحبت كنيد سخت گرفتيد؟ 

اون موقع ما پيشنهاد 5 تا سكه داديم و گفتيم مهريه 5 تا سكه هم باشه ما راضي هستيم كه دور و اطراف گفتند كه 5 تا سكه خيلي كمه،  ما در حقيقت 14 تا سكه مهريمون بود و 1 سكه هم به نام امام، در كل 15 تا بود ،اين از مهريمون، بقيه برنامه‌ها هم هرجوري كه پيشنهاد پدرشون و پدربزرگ و مادر من بود چون ديگه پدرم در قيد حيات نبودند به هرحال يه عروسي ساده و معمولي برگزار شد،  دوراني هم كه ما با هم زندگي مي‌كرديم حقيقت باورتون نمي‌شه هرروز صبح كه از خونه مي‌خواست بره بيرون به من مي‌گفت كه از دست من ناراحت نيستي، منو حلال مي‌كني،  مي‌گفتم كه آخه براي چي حلال نكنم، مي‌گفت آخه دارم من ميرم بيرون آخه شايد يه وقت ماشين به من زد ،من چيزيم شد يه وقت از دست من ناراضي نباشي، ناراحت نباشي،‌ هر روز صبح حلاليت مي‌گرفت مي‌رفت از خونه بيرون،‌ بعضي وقت‌ها مي‌اومد خونه مي‌گفت همكارا بعضي‌هاشون با همسرانشون مشكل دارند مي‌گفتم كه چيه اگه مي‌شد مي‌رفتيم باهاشون صحبت مي‌كرديم ،هميشه به من مي‌گفت همكارام از من مي پرسن چرا تو هيچ‌وقت مشكلي نداري ؟هيچ‌وقت از زندگيت صحبتي نمي‌كني؟  مي‌گفتم كه چون من با خانومم دوستم، ما مثل يه دوست با هم برخورد مي‌كنيم به خاطر همين هيچ‌وقت به مشكلي نرسيديم،‌ خدايي ما هيچ مشكلي نداشتيم ،اوايل زندگيمون هم مستأجر بوديم ولي خب خونه پدريمون با مشكلات زياد ساختيم ما اومديم تو همون خونه‌اي كه پدرم بودند مادرم بودند اونجا زندگي مي‌كرديم،  خب اين ساختمان رو ساخته بوديم خيلي بدهكاري  داشتيم چون شب پدرم نبود من بچه بزرگ خونه بودم دو تا برادر كوچكتر داشتم يه برادرم كه پزشك بودند همش تو جبهه بودند، با دو تا برادرام هر دوشون با هم تو جبهه بودند با برادر كوچيكه هم همرزم بودند وقتي يه روز من ديدم مرخصي اومد،اونم به زور بعد از اينكه چقدر پدرشون بهشون اصرار كرده بودند كه اين بچه دل‌تنگي مي‌كنه بيا براي مرخصي،  گفته بود كه من نميام ،اگر بيام اين بچه رو ببينم ديگه دلم نمياد برگردم همش از اين بچه مي‌گفت كه اين بچه رو ببينم نمي‌تونم برگردمو بمونم بهتره، مي‌مونم تا سه ماهم تموم شد ميام ديگه ،خيلي پدرشون اصرار كردند بالاخره يه روز اومدند ما خيلي خوشحال شديم انقدر هم التماس كرديم كه نرو و فلان گفت تو ديگه به من چنين حرفي نزن من دارم ميرم دنبال راه پدرت حداقل برم به راه پدرت، پشت سر پدرت، برم راه كربلا رو باز كنم تو اگه به من اينو بگي بقيه چي ميگن تو اين حرفو به من نزن خلاصه رفت و هنوز سه ماهش تموم نشده بود تركش خورده بود برادرم از جبهه اومد خوشحال و خندان گفتم عبدا... هم هست گفت نه عبدا... نيست ولي هيچي به من نگفت ظاهراً  چون اول تركش خورده بود آورده بودنش تهران برادرم هم به خاطر همون بهش مرخصي داده بودند چون با هم همرزم بودند بعد ديگه برادرم هيچي به ما نگفت تا زمانيكه يكي دو روز بعد پدرشون هراسون اومدند در خونه و گفتند كه بيمارستانه، تركش خورده، خبر نداري؟ منزل ايشون تلفن بود زنگ زده بودند اونجا و گفته بودند برادرم هيچي به من نگفت،‌ من به برادرم گفتم مگر شما با هم نبودين چرا پس به من هيچي نگفتي اين دو روز؟  گفت كه من نمي‌خواستم هميشه تو ذهنت بمونه من حامل خبر بد برات بودم، گفتم بزار از جاي ديگه بهت خبر برسه گفتم من چيزي نمي‌گم،‌ 10 روز هم ايشون تو بيمارستان تو كماي عميق بودند و بعد از 10 روز هم شهيد شدند،‌ اوايل زندگيمون ما همون محدوده پيروزي بوديم و بعداومديم خونه مادرم،‌ ما تقريباً  7-8 ماهي كه ازدواج كرده بوديم تو بلوار ابوذر بوديم اونجا خونه اجاره كرده بوديم بعد از اون هم باز يه شب شايد يكسال هم نشد كه تو سرآسياب بوديم بعد هم كه اومديم خونه پدرم انقدر ايشون خوب برخورد كرده بود با فاميل‌هاي ما يعني شما با هركدوم از فاميل‌هاي ما صحبت كنيد اينها فقط از خوبي‌هاي ايشون مي‌گند انقدر اين برخوردش با همه خوب بود ما مثلاً  شهرستان مي‌رفتيم مي‌رفت با كشاورزا با زارع‌ها با اينا مي‌گفت،‌ مي‌خنديد،‌ مي‌نشست لباساش خاكي مي‌شد اونا مي‌گفتند بابا لباست خاكي شد مي‌گفت هممون از خاكيم بايد به خاك برگرديم خيلي برخوردش با همه خوب بود، چون ما عمو و دايي داريم تو شهرستان مي‌رفتيم، خيلي همه اونجا ازش تعريف مي‌كنند، مي‌گفتند خيلي خاكيه، خيلي برخوردش خوب بود، يك دفعه نصفه شب اومده بود بياد اونجا من اونجا بودم، من پدرم اينها بچه خوانسار هستند اومده بود بياد اونجا سر راهش يك جايي هست كه مرده‌ها رو اونجا مي‌شستند اومده بود نصفه شب حدود ساعت 12-1 رسيده بود بعد مادربزرگ من خدا بيامرزدشبه من گفت: من نگرانم يك وقت اين شب مياد شغال‌ها نگيرندش اينجا وارد نيست نگيرند شغال‌ها تكه تكش كنند.گفتم نمي‌دونم، نه اون نمي‌ترسه ، ترسو نيستش، حالا بياد بالاخره رد مي‌شه مياد ولي وقتي اومد ديديم رنگ به روش نيست گفت از شغال نترسيدم ولي از اين مرده‌شور خونه ترسيدم گفتم از اين جا يه مرده بياد بيرون منو بگيره من ديگه كاري نمي‌تونم بكنم. من دو تا دايي داشتم كه تقريباً‌ هم‌سن ايشون بودند ، خونمونم به خونه پدرم نزديك بود هرشب پدربزرگم زنگ مي‌زد كه بگو بياد اينجا ما با هم ديگر مي‌خواهيم صحبت كنيم مي‌نشستند با دايي‌هام از سربازي ،از دوران بچگي، جواني ، نوجواني ،انقدر باهم صحبت مي‌كردند كه يكهو من خونه خواب بودم مي‌ديدم اومد، بهش مي‌گفتم بابا اين موقع شب؟مي گفت: تقصير دايي‌هات هست، نميذارن من بيام، همش مي‌گن بشين بشين حرف بزنيم ،از اون مادربزرگم پدربزرگم هنوز كه هنوزه همش مي‌گن يعني واقعاً‌ اسمشو مياريم اشكشون درمياد انقدر كه با محبت بود، برخوردش خيلي خوب بود، با همه،‌ كوچيك،‌ بزرگ .يه روز اومد به من گفت ما اينجا تو خونه مادر تو نشستيم اينا مي‌خواهند قسط‌ها و بدهكاري‌هاشون رو بدند ما اينجا نشستيم اينا كه از ما اجاره نمي‌گيرند بلند شيم از اينجا بريم اينا بتونند اينجارو اجاره بدند حداقل يه بدهيشونو بدند بعد من گفتم باشه شما اگه مي‌توني جايي رو اجاره كني،  اجاره كن ما بريم وقتي خودش رفت،‌ گفتم خودت برو به مادرم و برادرام بگو خودش رفته بود من اصلاً  نرفتم بالا با هاشون صحبت كنم، خودش رفته بود صحبت كرده بود، باز دوباره ديدم نصفه شب چون من شب بالاخره بچه كوچيك بود، كارهاي فردا رو كه مي‌خواستم برم سركار آماده مي‌كردمو مي‌گرفتم و مي‌خوابيدم باز من مي‌گفتم تا اين موقع شب ؟ گفت نه اصلاً  من پشيمون شدم از اين حرفي كه زدم رفتم بالا ديدم كه اصلاً  من هرچي فكر كردم مادر من بهش گفته بود اگر تو از اينجا بري ما بايد يه غريبه رو بيارم ما دو تا جوان اينجا تو خونه هستش تو بري يه مرد غريبه بياد تو خونه خيلي براي من بده براي تو هم بده كه تو بري از اين جا،‌ اين پول ممكنه براي ما كاري كنه ولي وجود تو براي ما خيلي مهمه.

اين بود كه خودش پشيمون شد اومد گفت من اشتباه كردم همين جا مي‌مونيم نميريم از اين بدهي‌ها رو يه مقدار ما ميديم به جاي اينكه نمك اين‌ها باشه،‌ يه همكاري داشتيم ايشونم خيلي علاقه پيدا كرده بود به آقاي داودي،  هر روز كه مي‌اومد دفتر حضور و غياب رو نگاه مي‌كرد ببينه ايشون امضاء‌ كرده يا نه، هستش نيستش، چه جوريه؟ مشخص بود، چون با هم همكار بوديم عنوان مي‌كردكه خيلي خوشش مياد كه به اصطلاح با ايشون ازدواج كنه، ما هم به روي خودمون نمي‌آورديم، ما هم دورادور بدمون نمي‌اومد از رفتار و كردار ايشون، ولي خب ديگه برخورد اون خانوم رو ديديم  وگفتيم ما هيچي نگيم، زشته ، هيچي نمي‌گفتيم تا اين كه يه روز من ديدم كه بعد ازتعطيلات عيد اومد مدرسه يه حلقه دستشه،‌ معاون مدرسه اومد گفت آقاي داودي ازدواج كرده و همه گفتند مبارك باشه ايشون شيريني آورد و شيريني پخش كرد و همه خوردند و اون خانوم خيلي بهش برخورد و حالا هر روز من اينو چك مي‌كردم، يه دفعه‌اي اومد تو تعطيلات عيد ازدواج كرد و اين حرفا  بعد از اين برنامه‌ها سر و صداها خوابيد كه ديگه اين بنده خدا ازدواج كرده و ديگه خبري نيستش، يه روز همون خانوم معاون زنگ زد، يه تلفني از ما داشت گفت آقاي داودي از شما خواستگاري كرده گفتم كه آقاي داودي كه يك ماه پيش عقد كرده بود و نامزد كرده بود و شيريني پخش كرد،  گفت :گفته كه به خاطر اينكه از شر اون طرف خلاص شم اين كارو كردم، بعد خلاصه هيچي ما هم ديگر بدمون نمي‌اومد و چون با مادرم ارتباطمون خيلي صميمي بود مادرم گفته بود اگه ايشون از شما خواستگاري كنه من قبول مي‌كنم بعد كه ديگه خلاصه اين‌جوري شد ماردم گفت،‌ شما كه گفتي ايشون ازدواج كرده و عقد كرده،  گفتم كه نمي‌دونم مثل اينكه ظاهراً  اين يه برنامه اين جوري ريخته سر راهشو خالي بكنه ديگه خلاصه ما گفتيم كه باشه،  بعداً كه خبر ازدواج ما رو اين بنده خدا شنيد ديگه خيلي بهش برخورد ديگه نه به ما محل ميذ‌اشتند نه به اين بنده خدا،‌ واز اون مدرسه هم رفت ،‌ من چند سال پيش توي اداره آموزش و پرورش منو ديد، به من گفت كه خوش مي‌گذره بدون آقاي داودي؟ ‌ گفتم به هرحال مي‌گذره اين قسمت بوده،  خواست خداست،  حالا اون بنده خدا هم شوهرش همين يكي دو سال اخير فوت كرد ايشونم به همين سرنوشت گرفتار شد منتها باز اون چندسالي با همسرش زندگي كرد ولي ما هيچي...

باور نمي‌كنيد مثل يك باد از بغل گوش من گذشته يعني هيچ احساس نمي‌كنم باتوجه به اين كه خيلي علاقمند بودم با ايشون زندگي كنم، در كنارش باشم فقط همين، به اندازه گذر باده، ايشون همون لحظه‌‌اي كه تركش خورده بود رفته بود تو كما، دقيقاً  تو بيمارستان امام كه خوابيده بود ملاقات ممنوع بودش من رفتم چون برادر من هم پزشكه همون جا تو بيمارستان امام بود اومد به من گفت كه فقط مگر اين كه معجزه بشه چون اين دستگاه تنفسيشونم از دست رفته بعد همش مي‌گفت دعا كنيد يه روز كه با هم تو بيمارستان بوديم اين موهاي پاشو مي‌كشيد گفت ببين اين اصلاً  هيچ حسي نداره معلوم كه ديگه اين موندني نيستش ولي خب مگه اينكه خدا كمك كنه معجزه‌اي بشه دقيقاً  10 روز تو كما بود بعد از 10 روز هم ... (محل مجروح شدن ايشون منطقه مهران ،عمليات كربلاي5 بود.

همسر شهيد داوودي :

تحمل شهادت پدرم با وجود آقاي داوودي برام راحت‌تر بود چون به پدرم خيلي وابسته بودم،‌ اما بعد از شهادت ايشون انگار جفتشونو از دست داده بودم. خيلي سنگين بود برامون و برادرهام هم خيلي بهشون وابسته و رفيق بودند، حتي براي مادرم هم جاي خالي پدر رو پر كرده بود، در جبهه كه پدرم بودند ايشون در جريان بودند و گفتند: شما كارها رو بكنيد اگر زنده بودم كه ميام اگر نه كه شما خودتون كارها رو بكنيد.  كه بعد از 40 روز و چندماه بعد با هم ازدواج كرديم، پدربزرگم خدابيامرز كسي رو حرفش حرف نمي‌زد. 


/i
    اخبار گنجینه   یادداشت   گفتگو   نوشته های شما

    بیسیم چی   زخم های متبرک   مخابرات و جبهه ها   یاد یاران

 

بازديدکنندگان اين صفحه: 203873    |    بازديدکنندگان امروز : 70     |    کل بازديدکنندگان :  2546793    |    بازديدکنندگان آنلاين :  1    |    زمان بارگزاري صفحه :  0.27 ثانیه

كلیه حقوق مادی و معنوی این سامانه متعلق به مخابرات منطقه تهران می باشد