دوشنبه ٠١ مهر ١٣٩٨ |
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
28
 

مدرسه باباطاهر مي‌رفتم اونجا آقاي قلي‌پور مديرشون بود.  چون تجديد شده بودم در اونجا منو ثبت نام نمي‌كردند.  برخوردي هم شده بين مادرم و آقاي قلي‌پور. 

اومديم خونه و داشتيم درمورد اين اتفاق صحبت مي‌كرديم.  من اونموقع دوم راهنمايي بودم. عبدالله گفت:‌ چي‌شده.  ماجرا را تعريف كردم.  عبدالله گفت ثبت‌نام نكن فداي سرت.  بيا مدرسه خودمون ثبت‌نام كن. اين شد كه ما رفتيم مدرسه سعدي ثبت‌نام كرديم.  واقعاً اين چيزي كه آقاي كاشاني ميگن درمورد ارتباط خوب شهيد با بچه‌ها كاملاً درسته .از خصوصيات بارز عبدالله در مدرسه اين بود كه  با همه بچه‌ها بخصوص اونها كه جنبه داشتن بسيار رفيق بودند.  يكي از كارهايي كه مي‌كردند اين بودكه در موقع برف و بارون كه ورزش كردن سخت بود و معلم‌ها نمي‌آمدند، ايشون مي‌آمد و با بچه‌ها به بازي‌هاي فكري مي‌پرداختند، جوري كه بچه‌ها را به خنده مي‌انداخت و بچه‌ها هم گوش به حرفش مي‌دادند. 

از خاطراتي كه دارم،  من از نظر قد و قواره از بچه‌هاي هم‌سن و سال بزرگتر بودم درس ورزش مي‌داد سركلاس و بعد بچه‌ها رو مي‌برد در حياط. وقتي مي‌اومد سركلاس و يك چيزي مي‌نوشت،‌ مي‌گفت اون صدا كلفتاي ته كلاس ساكت مخصوصاً  تو كشوري،  درصورتي كه همه مي‌دونستن من برادرخانم ايشون هستم، امتحان ورزش داشتيم، بچه‌ها رو رديف كرده بود و مي‌گفت چندتا چندتا بيايين امتحان بدهيد و من همراه يكي از بچه‌هاي زرنگ كلاس بودم.  موقع شنا رفتن درست رفت،‌ عبدالله بهش نمره داد و مثل اينكه نمره خوبي نگرفت.  اما من با اينكه درسم خوب نبود اما ورزشم خوب بود. گفت اين كار و بكن انجام دادم و بهم داد 20،  اون شاگرد زرنگ گفت چون فاميلته بهش دادي 20.  عبدالله برانگيخته شد و همه بچه‌ها رو جمع كرد. گفت جفتمون هركاري ميگم باهم انجام بديد، حركات ورزشي،  صداي بچه‌ها به گوش مي‌رسيد كه مي‌گفتن كشوري بهتره،  و اين طوري به اون شاگرد فهموند كه در ورزش 20 نيست. 

من در مدرسه تكاليفمو انجام نداده بودم، در درس ديني و ايشون شروع كرد به كتك زدن من،‌ در حين كتك زدن من هي مي‌گفت فاميل داوودي هستي و هي كتك مي‌زد.  خلاصه چندبار تكرار كرد ولي از اونجا كه بچه‌ها باهاش رفيق بودند رفته بودند و بهش گفته بودند بعد از اينكه رفتيم سركلاس،  سر و صدا رو از تو دفتر مي‌شنيديم.  كه سر همين قضيه با اون معلم دعوا كرده بود و گفته بود اگر مي‌خواي تنبيهش هم بكني چرا اسم منو مياري؟ اگر درس نمي‌خونه تنبيهش كن ولي اسم منو نيار.  ما يك همكلاسي داشتيم اسمش عرب منصوري بود كه يك برادر دوقلو داشت،‌ يكيشون در مدرسه ما بود و يكي‌شون در مدرسه آقاي كاشاني.  يكروز به من گفت مي‌دوني عرب منصوري برادر دوقلو داره گفتم نه،‌ شما از كجا مي‌دوني؟‌ گفت يك روز به مدرسه كمال وجودي ديدم اونجاست،‌ زدم پس گردنش گفتم تو اينجا چكار مي‌كني،‌ گفت آقا اشتباه گرفتيد،‌ اون من نيستم.  برادر دوقلومه.  گفتم نمي‌خواد منو فيلم كني،‌ قسم مي‌خورد مي‌گفت آقا بخدا ما اون نيستيم. 

اتفاقاً  وقتي با شهيد داوودي در جبهه بوديم،‌ يكي از اينها هم در جبهه بود.  ديدم داره يكجوري برخورد مي‌كه من آقاي داوودي نمي‌شناسم،‌ گفت :احتمالاً  اشتباه گرفتي من برادر همكلاسيت هستم.  گفتم پس خودشون كجاست،  گفت،‌ ايشون چندماه پيش شهيد شدند. 

اين بنده خدا هم چندوقت بعد شهيد شدند، در جبهه هم از وقتي اومد من در جبهه بودم كه ايشون اومد،  در لشكر 27 تيپ ذوالفقار، من قبلاً‌ رفته بودم.  سري سوم و چهارمم بود كه رفته بودم.  ايشون در اعزام ميليوني كه امام دستور داده بودند هركي مي‌تونه بايد بره،‌ من در لشكر 27 بودم ايشون در لشكر 110 بچه‌هاي حومه تهران بود.  پرسون،‌ پرسون اومده بود و منو پيدا كرده بود.  وقتي پرسون پرسون اومده بود تا منو پيدا كنه به يكي از دوستام گفته آدرسو،‌ دوستم هم كه از قبل منو مي‌شناخته بهش مي‌گه اون پنجره شكسته رو مي‌بيني كشوري زير اون خوابيده. وقتي اومد اونجا من خواب بودم.  وقتي درو باز كرد چشمامو باز كردم ديدمش تعجب كردم.  بهش گفتم تو اينجا چيكار مي‌كني تو كه اهل جبهه نبودي؟‌ ايشون در ظاهر خيلي حزب‌الهي نبود حتي ريش‌هاشو مي‌زد.  ايشون به كسي هم كاري نداشت و با همه خونگرم برخورد مي‌كرد.  اونموقع لشكر سيدالشهداء‌ در اهواز بود،  ما در دوكوهه بوديم. رفتيم اونجا و انتقامشو گرفت و اونجا با هم بوديم و با همه بچه‌ها زود گرم گرفت از وقتي عبدالله اومد واحد ما بسيار شاد بودند و همش قهقهه بود. 

به مرور رفتارش عوض شد بخصوص بعد از اينكه يكي از همرزما گفت عبدالله ميره نماز شب مي‌خونه من گفتم فكر نكنم.  روحيش به مرور عوض شد.  ديدم واقعاً‌ فرمش داره عوض مي‌شه ولي سعي مي‌كرد به كسي نشون نده كه فكرش و درونش داره به چي‌ فكر مي‌كنه. 

با هم بوديم تا اينكه دوست داشت بره فاو، فاو تازه آزاد شده بود و ما رو از هم جدا كردند. تقسيم‌بندي كردند بخاطر تجهيزاتمون،‌ گفتن اون گروه برن و گروهي كه عبدالله بود گفتن فعلا‌ً بمونن به هر دري زد تا بره ، گفت: من مي‌خوام با كشوري باشم ولي نگذاشتن بياد.  ما رفتيم و برگشتيم.  منو خيلي محكم بغل كرد و بوسيد انگار انتظار برگشتن منو نداشت.  وقتي ما اومديم فرداش اونا رو بردن فاو،‌ تو اين حين كه اونا رفتن فاو عمليات مهران در دوكوهه انجام شد درصورتيكه عبدالله خيلي دوست داشت در عمليات شركت كند.  وقتي برگشتيم گفتم: دوست داشتي بري فاو از عمليات جاموندي چون روحيش تغيير كرده بود گفت اشكال نداره هدف مهمه و من بعدها متوجه حرفاش مي‌شدم موقعي كه خاطراتش و مرور مي‌كردم روند تغيير روحيش اونجا تبلور پيدا كرد. 

ارتباط بچه‌ها رو نزديك كرده بود موقع عمليات بچه‌ها نمي‌تونستن ازش دل بكنن،بعد از اينكه ما رو از مهران آوردند جاي ما آن گروه عبدالله اينا رو بردن.  قبل از اينكه ما بياييم اون تپه قراويزان دست ما نبود تو اون فاصله تپه به دست ما اومد و عراقي ها سنگر زده بودند، جلوش بلند بود پشتش كوتاه رو به خودشون بود و بچه‌ها فرصت نداشتن اونها رو درست كنن.

اينطور كه بچه‌ها تعريف مي‌كردند اونجا اومده بودند به بچه‌ها غذا بدهند.  يكي از بچه‌ها كه اسمش حسن بود خيلي لاغر بود،‌ وقتي بيسكويت و آب را آوردن اين داشته به عبدالله كه غذا مي‌خورده نگاه مي‌كرده و بهش مي‌گه حسن چيه مي‌خواي برات بيارم،  اونم گفته آره برام بيار.  همين كه داشته مي‌برده تركش بهش مي‌خوره و 10 روز در كما در بيمارستان امام خميني بوده. 

وقتي برگشتن من دنبال عبدالله مي‌گشتم كه هر كدوم از بچه‌ها يك چيزي مي‌گفتن يكي مي‌گفت 1 تير به دستش خورده و من اصلاً  باورم نمي‌شد .

تا وقتي كه اومدم تهران زياد متوجه نشدم خلاصه بعد از عمليات بود و مرخصي داده بودند و منو به زور فرستاده بودند.  اومدم ساكمو بگيرم بچه‌ها گفتن ساك عبدالله را هم بگير.  اومديم تهران و به اين خيال كه يك تير به دستش خورده،  خلاصه رسيديم به منزل. 

منزل ما اينطوري بود كه خواهرم و آقا عبدالله طبقه پايين بودند و ما بالا، وقتي اومدم و خواهرم درو باز كرد و گفت: عبدالله كو؟ گفتم چيزيش نيست برمي‌گرده و دستش تير خورده.  خلاصه لحظات خوبي نبود و سخت گذشت.  و بعدها رفتيم بيمارستان امام و ديديم ايشون در كما هستن. 

كشوري (برادر همسر شهيد) :

قبل ازعبدالله من استخر نرفته بودم، موقعي كه ايشون شد شوهر خواهر من، گفت بيا بريم استخر،گفت: بلدي؟گفتم نه،‌گفت: ياد مي‌گيري،منو برد اونجا. همه ايستاده بودن در صف اومد و منو برد نمي‌دونستم ايشون مربي و نجات غريقن.

برام مايو گرفت، بهم گفت بيا اينجا،‌ گفت برو تو آب.  گفتم خفه مي‌شم گفت مچ پاهاي منو بگير يك كم تو آب بمون.  عين دوچرخه سواري پا بزن.  يكي حولش داد هردو افتاديم تو آب و گفت: نترس نوك پاهاتو بزن كف آب مي‌آيي بالا، بعدا‌ً‌ ديگه مي‌رفتيم استخر همايون ، مي‌رفت رو دايو،‌ چون شيرجه هم بلد بود، رو دايو بالا و پايين مي‌رفت و ميومد داخل آب و ديگه نمي‌ديديش،  اينقدر اين حركاتو قشنگ انجام مي‌داد و وقتي همه ميامدن بيرون تازه شروع مي‌كرد و همه نگاش مي‌كردند.


/i
    اخبار گنجینه   یادداشت   گفتگو   نوشته های شما

    بیسیم چی   زخم های متبرک   مخابرات و جبهه ها   یاد یاران

 

بازديدکنندگان اين صفحه: 207260    |    بازديدکنندگان امروز : 215     |    کل بازديدکنندگان :  2578354    |    بازديدکنندگان آنلاين :  1    |    زمان بارگزاري صفحه :  0.36 ثانیه

كلیه حقوق مادی و معنوی این سامانه متعلق به مخابرات منطقه تهران می باشد