سه شنبه ٠١ مرداد ١٣٩٨ |
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
44
 
خاطره زنگنه همکار شهيد فرد اسدي : زمان مسئوليت شهيد بنده مأمور حراست ناحيه 9 بودم. روزي يه خانم مراجعه كردن امور مشتركين براي كارهاي تلفن‌شان،‌ بعد مثل اينكه همكارا خوش‌رفتاري نكرده بودند و ناراحت بود داشت مي‌رفت پايين خيلي با عصبانيت و ناراحتي، بنده عرض كردم خانم مشكلتان چيه گفت برو تو يه نگهباني، چكاره‌اي؟ بالايي‌ها هيچ كاري واسم نكردند گفتم: پيش حاج‌آقا اسدي رفتي گفت آره پيش اون هم رفتم گفتم: گمان نمي‌كنم گفت نه رفتم زنگ زدم تلفن داخليشان نمي‌دونم 20 يا 21 بود،‌ زنگ زدم گفتم :حاج‌آقا اينطور، گفت نه پيش من كسي نيومده اون خانمو بيار بالا. اون خانمو بردم بالا از نظر حجابي هم خوب نبودند ولي خب يه عادتي كه داشتند هيچ‌وقت سرشون رو بلند نمي‌كردند. هميشه سرشون پايين بود بعد به من گفت: حاجي شما تشريف ببر پايين،‌ من اومدم پايينو اون خانم تا اومد بره ديدم داره گريه مي‌كنه خيلي تشكر كرد و گفت: مي‌بخشيد من پيش ايشون نرفته بودم خيلي انسانند، خيلي انسانند. بعد زماني كه شهيد شدند آقاي اسدي ما حجله زده بوديم جلو ناحيه،‌ همون خانم اومد تابستون هم بود . گفت چرا آب يخ نذاشتيد 200 تومان به من داد نمي‌دونم حاجي آقا حضور ذهن دارند يا نه حاج آقا ديدند اون خانم گفت: اين 200 تومان و بريد يخ بگيريد بياريد اينجا يه چند روزي آب خنك بديد به مردم. گذشت يه روزي آقاي حسيني نماينده مينودشت تشريف آورده بودند اونجا كار اداري داشتند صحبت كردند گفتند: زماني كه انقلاب شد تو جهرم اون برنامه‌ها رو پياده كردند انتخاب مجلس رو ما گفتيم: حاج آقا اسدي شما تشريف بيار از شيراز كانديد شد براي مجلس گفتند من لياقت كانديدي و نمايندگي رو ندارم ديگه زماني هم كه چي شد گفتيم: حالا كه اينجوري شد شما كه مدركتون الكترونيك مي‌گي اين مركز ناحيه 9 به زور ما گذاشتيم گردن ايشون،‌ ايشون هم قبول نمي‌كردند به زور گذاشتيم يكي هم زمان ايشون تلفن‌ها سكه‌اي بودند جلوي ناحيه هم يه 10 ،‌ 12 تا كيوسك تلفن بود،‌ 2،‌ 3 نفر مي‌اومدند اونجا پول خرد مي‌دادند به مردم 9 توماني دادند 10 تومان، ايشون ديدند خيلي ناراحت شدند بعد اومدند يه كيوسك تلفن گذاشتند داخل اداره، صلواتيش كردند،‌ يه روز خانومش زنگ زد، زنگ زدند گفتند: حاج آقا اسدي هستند؟‌ گفتم: نيستند خانم تشريف بردند گفت: اگر ديديد سلام منو برسونيد بهشون گفتم: مگه نمي‌آد خونه ؟ گفت: من چند روزه نديدم بعد از همكارا پرسيدم همكارا گفتند : بابا اين شب‌ها مي‌ره طرف‌هاي يافت‌آباد، اسماعيل‌آباد، چهاردانگه و اونجاها نگهباني مي‌ده روز اينجا شبا اونجا دوباره فردا صبحش مي‌آد اينجا. يكي هم يه روز روبروي همسايه آقاي هاشم‌زاده بودند عروسي گرفته بودند بالاخره بزن و برقص داخل خونه بود،‌ ايشون اومدند پيش من نشستند گفتند: چه خبره گفتم: عروسيه حاج‌آقا اينجا،‌ نشست پيشم خب ما هم اون موقع‌ها جوون بوديم 26،‌ 27 سال بيش‌تر نداشتيم،‌ گفتش: ببينم مجردي يا متأهلي؟ عرض كردم حاج‌آقا من متأهلم، بچه مچه؟‌ گفتم دارم گفت : چندتا ؟گفتم : يك دختر يك پسر گفت : اسماشون چيه گفتم: پسرم محسنه دختره زينب، زينب كه گفتم ديدم تكون خورد بعدم شنيدم وصيت‌ كرده بود كه اسم دخترشون هم زينب گذاشته بودند بعد يه روز هم آقاي سعيدي داشتيم مأمور تنظيف بود،‌ محوطه رو نظافت مي‌كردند نيومده بودند دير كرده بودند خدابيامرز خودش اسدي اومد جارو برداشت محوطه رو جارو كرد آقاي سعيدي اومد ديد خيلي ناراحت شد گفت نه ناراحتي نداره كه شما نتونستي بياي من رسيدم من زودتر اومدم بعد از اون ديگر آقاي سعيدي زودتر از همه ميومد اداره، چيزي نگفت بهش ولي همين تجربه شد زودتر مي‌اومد.

/i
    اخبار گنجینه   یادداشت   گفتگو   نوشته های شما

    بیسیم چی   زخم های متبرک   مخابرات و جبهه ها   یاد یاران

 

بازديدکنندگان اين صفحه: 203866    |    بازديدکنندگان امروز : 20     |    کل بازديدکنندگان :  2546743    |    بازديدکنندگان آنلاين :  4    |    زمان بارگزاري صفحه :  0.27 ثانیه

كلیه حقوق مادی و معنوی این سامانه متعلق به مخابرات منطقه تهران می باشد