يکشنبه ٢٨ آبان ١٣٩٦ |
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
اخبار > مرهم ایثار بر زخم محرومیت های روزهای سخت نبرد
 


  چاپ        ارسال به دوست

گفت و گو با علیرضا رضا زاده ارمکی جانباز بازنشسته وایثارگر شرکت

مرهم ایثار بر زخم محرومیت های روزهای سخت نبرد

 

روزها و ماه های نخست جنگ برای عاشقانه ترین شقایق هایی که در کویر محرومیت ها رشد کردند به راستی که سخت و طاقت فرسا بود. جایی که تفکرات اقتصادی آدم هایی حاکم بود که عاجز بودند از درک معنا و مفهوم نیروی شگرف مردمانی که جان خویش را در کف دست گرفته و برای دفاع ، بی هیچ چشمداشت و اجر و مواجب مادی به میدان آمده بودند. گلوله های عشق و ایثار بود که در خشاب غیرت و معرفت جای می گرفت و دیگر هیچ حتی سنگری نبود که بتوان از تیررس دشمن سر تا پا مسلح در امان ماند «علیرضا رضا زاده ارمکی» راوی روزهای نخست جنگ است . روزهایی در اوج محرومیت از نظر تجهیزات اما سرشار از خلوص و پاکی باطن هایی که بسیج را شکل دادند و تا همیشه ی ایام سرافرازانه بر تارک تاریخ ایستاده اند . متولد سال 1342 در ارمک کاشان است .در خانواده ای مذهبی که از همان روزهای شکل گیری مبارزات مردم علیه رژیم طاغوت نقش بسزایی ایفا کرده اند . خانواده ای یکپارچه انقلابی که سربازان رشیدی را به میدان دفاع مقدس فرستاده و یحیی فرزند بزرگ خانواده جانباز شیمیایی است و علیرضا رزمنده های که همچنان بی اعتنا به مجروحیت ها ایستاده است و برادر کوچکتر صفر علی که او نیز از جانبازان صبور و مقاوم و معتقد به آرمان های انقلاب اسلامی است .

شغل پدر مخابراتی است که در همان روزهای کودکی علیرضا، براثر برخورد کامیون ارتش رژیم طاغوت به خودرو وی به همراه تعدادی از اعضای خانواده چشم از جهان فرو می بندد .«یتیم بزرگ شدیم.درست درهمان روزهایی که جشن های دو هزار و 500 ساله در شرف وقوع بود . به همراه پدر و پدربزرگ و مادربزرگم به سوی کاشان در حرکت بودیم .از پادگان منظریه ستون زرهی کامیون های ارتش در حرکت بودند . راننده مست کامیون ارتش نتوانسته بود ماشین را کنترل کند 40 روز بیهوش بودم. چشمم تخلیه شد و هرگز بعد از آن حادثه پدرم را ندیدم . متأسفانه حرف مان هم به هیچ جا نرسید و پیگیری دیگری هم نکردیم .» در کوران حوادث انقلاب محله نظام آباد و میدان تسلیحات تهران نوجوانی پرشور و حرارت را به یاد دارد که در اکثر درگیریها و تظاهرات حضور فعالی دارد . «یک بار مأمورهای شاه من را دستگیر کردند . مرا به نزد مادرم آوردند و گفتند دفعه دیگرجنازه بچه ات را هم تحویل نمی دهیم . آزادم کردند و با این وجود باز هم دست از مبارزه نکشیدم . هر شب برنامه داشتیم . یک بار سرکوچه ، امیر بلوچ تیر خورد . مردم را تشویق
می کردیم در خانه ها را باز بگذارند ، مجروح را به خانه ای بردیم تا به چنگ دژخیمان شاه گرفتار نشود . در خیابان سبلان همیشه تانک ها در حرکت بودند با خبر شدیم بچه ها به پادگان حشمتیه حمله کرده اند . سریع به آنجا رفتیم . فرمانده پادگان بسیار خشن بود . یکی از سربازهای او رفیقم بود و از بدرفتاریهای او تعریف می کرد . بعدها همین فرمانده در فهرست شهدا جای گرفت. خیلی ناراحت شدم . روزهایی که آلودگی شیمیای خفه ام می کرد حاضر نمی شدم دنبال پرونده جانبازی بروم . می گفتم باید فرقی میان کسی که در راه خدا آسیب جسمی دیده و کسانی که به خاطر مسایل دیگر وارد میدان شده اند وجود داشته باشد . یک بار از نظام آباد تا میدان آزادی پیاده رفتیم .شبی که قرار بود امام خمینی (ره) به وطن باز گردند . ما به شهرری رفتیم. شب را در حرم حضرت عبدالعظیم (س) سپری کرده و پیاده پس از خواندن نماز صبح به بهشت زهرا (س) رفتیم .البته هوا هنوز روشن نشده بود و ما در تاریکی شب به همراه شهید محسن نادری ، در قبر خوابیدیم . صبح از صدای هلی کوپتر حامل امام (ره) بیدار شدیم . در تصاویر تلویزیونی و عکسهای آن موقع
صحنه ای وجود دارد. که مردم به ارتشی های نشسته در کامیون گل هدیه می دهند ،بار اول من گل را به یکی از ارتشی ها دادم ، نوجوان بودم و گویا از سن کم من ناراحت شد . یکی از ارتشی ها با لگدی که به سینه ام زد مرا از کامیون دور کرد . دوباره گلی دیگر به او دادم . پشیمان شد و پذیرفت.»

رضا زاده از سخنرانی های کوبنده حاج آقا منطقی در مهدیه سبلان و توزیع اعلامیه ها و مبارزات آن روزها خاطرات بسیاری دارد . مردی که با شروع انقلاب آرام آرام به نیرویی معتقد و آرمان خواه تبدیل می شود که در سایر صحنه های میدان های مبارزه و مقاومت با عزمی راسخ حضور می یابد.

 «اسلحه های زیادی از پادگان حشمتیه بیرون آوردیم وهمگی را به مسجد محل تحویل دادیم . وارد کمیته شدم و بعنوان نیروی مردمی در رای گیری هایی همچون روز رفراندم شرکت داشتم . پسر دایی ام در غائله گنبد شهید شده بود که ما برای حضور در کردستان داوطلب شدیم . تا پادگان ابوذر کرمانشاه رفتیم . از آنجا گفتند باید به خوزستان اعزام شوید. شهر اهواز شهر خالی از سکنه بود . در محله کوت عبدا... مهد کودکی بود .که تبدیل به اردوگاه شده بود. رضایی و محمد مظفری هم بودند . یک نوار فشنگ دادند و یک اسلحه ام یک محافظت از اماکن دولتی شهر بر عهده ما قرار گرفت . بانک سپه اهواز مکانی بود که مستقر شدیم . راکت عراقی ها در پشت بام بانک گیر کرده بودو منفجرنشده بود . آرایش نظامی و امنیتی آرام آرام شکل گرفت . پلیس و شهربانی بود اما هنوز سپاه و بسیج شکل نگرفته بود در مرحله بعد به ستاد جنگ های نامنظم رفتیم و در گروهای 11 نفره زیر نظر شهید دکتر چمران در عملیات های چریکی شرکت کردیم . یک شب حضرت آقای خامنه ای با حاج سید احمد خمینی به همراه دکتر چمران تشریف آوردند . گلوله های آرپی جی آورده بودند . امکانات و تجهیزات مناسبی اصلاً وجود نداشت . با ابزارهای ساده سنگر درست کرده بودیم خیلی ابتدایی شهید چمران که در کردستان تیر خورده بود لنگ لنگان پیش ما آمد ، به سنگر ما اشاره کرد و گفت : یک خمپاره شصت هم که بیاید تمام سنگرتان را به هوا می فرستد . سقف سنگرمان را با مشما وپلاستیک پوشانیده بودیم و رویش خاک ریخته بودیم . کانال کندیم و نوبتی برای آوردن غذا به عقب می رفتیم . شدیداً در تیررس دشمن بودیم . با گلوله توپ  مستقیماًبه بچه ها می زدند ، سه روز طول کشید تا قطعات بدن یکی از بچه  ها را توانستیم جمع کنیم . دوره بنی صدر بود و اعتقادی به نیروهای مردمی و بسیجی نداشت برای مهمات طرح اقتصادی داده بود . مثلاً روزی سه گلوله آرپی جی حالا اگر پنج  تانک عراقی به سوی ما می آمدند باید تا فردا صبر می کردیم . تیمسار ظهیری نژاد ، فکوری و سرلشگر لطفی مانده بودند که چرا بنی صدر این گونه عمل می کند . آنها همواره از ما می خواستند تا در کنا سربازان ارتشی حضور داشته باشیم . نقش پر رنگ بچه ها را احساس کرده بودند . بیشترمنقضی های سال 56 اسیر می شدند . شب عید سال 1360 عملیات مهدی (عج) را در غرب سوسنگرد شکل دادیم . نصف شب به خط زدیم و من خودم با اسلحه ی خالی و معیوب 17 اسیر را به عقب آوردم . بنی صدر به بچه های ارتش مدال داد و ما به بچه های ارتش تبریک می گفتیم در حالی که خود آنها بهتر از هر کسی می دانستند کار، کار نیروهای مردمی و بسیج بوده است .

در حالی که سنگین ترین اسلحه ما گرینوف بود اما با اعتقادی که بچه ها داشتند . موفقیت های چشمگیری نصیب ما می شد .تانک های عراقی را غنیمت می گرفتیم . عبدا... رضایی می گفت:تانک ها را نزنید حیف است . در دهلاویه بودیم که دکتر چمران شهید شد. سنگر آنها کمتر از 200 متر باما فاصله داشت . رودخانه نیسان نزدیک پل ساپله ، با شهادت شهید چمران به سپاه ملحق شدیم .
در این بین برای 15 روز به تهران آمدم . مادرم بدجور نگران بود . آن روزها حقوقی نداشتیم با کمک های مردمی پولی به دستم رسید و به خانه آمدم . به خاطر دارم پاکت نامه ای از شهر طبس به دستم رسید طبس دچار زلزله شده بود . نامه های مردمی توسط پیک ها درون سنگرها توزیع می شد.

نامه از طرف خانواده ای بود که پدرشان در زلزله جان خود را از دست داده بود . مادر و
دو خواهر که مبلغ ناچیز اما بسیار ارزشمند را درون پاکت گذاشته بودند . نوشته بودند ما هرچه داشته ایم تقدیم شما می کنیم . حیف که زلزله زده ایم که در غیر این صورت کمتر شرمنده شما می شدیم . با همان پول به تهران آمدم . برای بازگشت به جبهه پولی نداشتم به سراغ دایی ام که رئیس اداره نصب شبکه بود رفتم . تقاضای کاری کوتاه مدت برای به دست آوردن کرایه ماشین تا جبهه کردم . من را فرستاد به اطراف زندان اوین تا در کار حفاری با کلنگ و گذاشتن کابل مشغول شوم. پیراهن خاکی عراقی تنم بود . برخورد خوبی با من نداشتند ولی من هم از کار کردن عار نداشتم . زمین آنجا سنگی بود . با هر ضربه کلنگ  جرقه به هوا بلند می شد . دو هفته کار کردم شد300 تومان هفته ای 300 تومان بود که نصف آن را ندادند . بعد از این همه سال به شوخی به دایی ام می گویم که هنوز پولم را نداده اند . این بار خودم را به سپاه منطقه هشت خوزستان معرفی کردم تا اهواز حتی یک تکه نان هم نخوردم . محرومیت ها زیاد بود اما بیشتر از آن ذوق و شوق ما در عمل به فرمان امام خمینی (ره) بود . هنوز هم وصل این زنجیره مقدس هستم . اگر بسیج نبود. هرگز دوام نمی آوریم . البته شش ماه در لبنان بودم . آنجا هم بچه های بسیج محور بودند . 18 تیر سال 87 هم بسیج محور بود . همین امروز هم تشیع جنازه یکی از بچه های بسیج محله است که در آشوب های روزهای اخیر به شهادت رسیده است . قدرت بسیج و اعتقاداتی که در این نیروی شگرف و عظیم وجود دارد، برای دشمن غیر قابل درک و فهم است . جان که عزیزترین موجودی آدمی است در میدان ایثار نا قابل می شود .»

علیرضا رضا زاده با همین اعتقادات قاطع و محکمی که ریشه در ایمان و آرمان هایش دارد همچنان بسیجی وار در مسیر خدمت به نظام مقدس اسلامی در حرکت است . شاید خلوصی که از همان سال های نبرد و از دل محرومیت ها در وجودش هست مانع از آن می شود که حتی کلامی از جانبازی و مجروحیت هایش به ما بگوید.

او که در سال 61 پس از عملیات بیت المقدس ازدواج می کند . هم اکنون در اداره کل مخابرات منطقه 3 به کارمشغول بود . سعیده ، سلمان و سجاد وعباس و محمد مهدی نام فرزندان اوست که بوجودپدر می بالند و درس ایثار از او می آموزند . علیرضا رضازاده ارمکی مردی برای تمام فصول است.

 


١٠:٣٨ - شنبه ٢ اسفند ١٣٩٣    /    عدد : ٦٩٦٥٨    /    تعداد نمایش : ٢٥٦٥


برای این خبر نظری ثبت نشده است
نظر شما
نام :
ايميل : 
*نظرات :
متن تصویر را وارد کنید:
 

خروج





/i
    اخبار گنجینه   یادداشت   گفتگو   نوشته های شما

    بیسیم چی   زخم های متبرک   مخابرات و جبهه ها   یاد یاران

 

بازديدکنندگان اين صفحه: 148937    |    بازديدکنندگان امروز : 169     |    کل بازديدکنندگان :  2008898    |    بازديدکنندگان آنلاين :  10    |    زمان بارگزاري صفحه :  0.16 ثانیه

كلیه حقوق مادی و معنوی این سامانه متعلق به شرکت مخابرات استان تهران می باشد