يکشنبه ٢٨ آبان ١٣٩٦ |
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
اخبار > مردی از جنس بهار که می خواهد خط سومی باشد
 


  چاپ        ارسال به دوست

گفت و گو با محمد صادق سرداری جانباز شرکت

مردی از جنس بهار که می خواهد خط سومی باشد

«حسین فرهادی خواب محمود قیمی رو دید شهید شد . محمود بردش پیش خودش تو بهشت. آقا مهدی غیاثی سرگل بچه ها ، خواب رضا خانی رو دید ، رفت و شهید شد . نمی دونم چرا منو صدا نمی زنند؟ یه روز به آقا مهدی گفتم همه دارند شهید می شند پس ما چی ؟ گفت تو رو خدا واسه یه چیز دیگه نگه داشته . آخرین بار تو هیئت تو خیابون سبلان دیدمش روبوسی کرد..چرا روبوسی کرد  هنوز حیرونم .فرداش اعزام شد و رفت شهید شد . اگه بگه بیا با کله می رم . دلم براشون خیلی تنگه . نه این که از دنیا سیر شده باشم ، نه ، دو تا دختر دارم عینهو پنچه مهتاب ، مادرشون هم که خیلی زحمتش دادم . اما فقط به یاد اوناست که زنده ام . می دونستم وقتی از طرف مجله پیام بیای خونه ما این سوال رو می کنی که تو کدام دسته از دسته هایی که شهید باکری گفته قرار دارم . دیشب با خودم فکر می کردم که واقعاً کدوم دسته ای هستم . خدا شاهده نه به خاطر این که جواب سوال شما را بدم . نه ، تو درونم احساسم این که دسته سومی هستم . فقط واسه خدا واسه رضای شهدا. راه اونا رو باید برم .تلاش می کنم دست و پا می زنم که هر جوری هست تو خط سوم حرکت کنم .»

محمد صادق آنقدر زلال و روان و بی ریا صحبت می کند که آدم دلش نمی آید حرف هایش را قطع کند . از نگاهش و از کلامش بوی صداقت جاری است . کمی آنسوتر از پاکدشت دوراهی پارچین خاوران قرار گرفته است . سامان شهر بلوک دو ، ورودی سه ، آپارتمان هایی نه چندان مرتب بدون پنت هاوس و با در و دیواری که پر از یادگاری اهالی محل است . بچه ها ما را به سوی خانه ی سرداری راهنمایی می کنند و این جا در خانه ای به ظاهر 70 متری ما با بهاری ترین مردمان این آب و خاک روبرو شدیم . محمد صادقی که در حین تعریف از خاطرات و یادآوری دوستان شهیدش ابر بهار می شود و آنقدر درونش صاف و زلال و دل نازک است که ابایی نداشته باشد از جاری شدن مروارید چشمهایش بر پهنه صورت .

متولد فروردین 1342 در محله سید حمزه ششگلان تبریز است . سه بهار که می گذرد پدر دست پنج پسر و دو دخترش را می گیرد تا به میوه فروشی اش در تهران رونقی دیگر بدهد در محله پیروزی ، خیابان نبرد شمالی سکنی می گزینند . از آن پنج برادر فقط محمد صادق و زین الدین مانده اند . خانواده ای شهید پرور که از سال 1349 با امام خمینی (ره) آشنا شده اند .

 

«رساله امام (ره) در خانه ما از سال ها قبل وجود داشت . هماهنگ با برادرهای دیگرم بودم و در تظاهرات ها شرکت می کردم . قبل از 22 بهمن یکی از همافران رژیم که به صف مردم پیوسته بود لباس های نظامی اش را به من داد تا برایش نگه دارم . سن و سال کمی داشتم و خوشحال بودم که این ماموریت به من سپرده شده رفت تا به خانواده اش که این ماموریت به من سپرده شده رفت تا به خانواده اش اطلاع بدهد و من تا بازگشت او لباس های نظامی اش را نگه داشته بودم . این گونه با انقلاب جلو آمدیم . وارد جهاد سازندگی شدیم و با برادرها در جبهه ها حضور می یافتیم .
محمد تقی در سال 62 در منطقه حاج عمران عملیات والفجر
"دو" شهید شد و برادردیگرم مهدی در سال 63 در عملیات بدر منطقه جزیزه مجنون به شهادت رسید و علیرضا برادر بزرگم پارسال از میان ما پر کشید .»

«بهار سال 59 اولین اعزام خود من بود . فروردین ماه بود که به همراه بچه های هنرستان شهید سربندی به کرمانشاه رفتیم و از آنجا در مناطق اسلام آباد ، گیلان غرب و کرند در بخش تدارکات مشغول شدیم . مدیر مدرسه ما آقای سید محمد حسین کشفی فرمانده ما بود .درکنار فرزین کیانی ، محمود قیمی ، امیر الهی و چند تا از بچه های محل و مدرسه در این دو ماه خیلی چیزها آموختم . درس مردانگی ومحبت و یکرنگی و یکدلی که تأثیر بسزایی در روحیه ام داشت .»

 

 

محمد صادق در اواخر سال 1360 به جنوب اعزام می شود . این بار بعنوان کمک آرپی جی زن در قالب گردان مالک از لشگر سید الشهداء عازم می شود. ایام مصادف با عملیات فتح المبین در منطقه دشت عباس است . حاج اصغر حسنی شیرمرد قائم شهری فرمانده آنهاست . کسی که در جنگ های نامنظم کنار شهید چمران جنگیده است . محمد صادق درباره او می گوید :« حسنی به معنای واقعی یک فرمانده بود . قوی و شجاع و با روحیه. به لحاظ رزمی و نظامی آدم کار بلدی بود . خنده رو وبشاش و به جای خودش قاطع و جدی . یکی دیگر از بچه ها فرزین کیانی بود . خطاط انجمن اسلامی ما بود . خیلی مومن و مهربان و دوست داشتنی بود . شهید محمود قیمی سال 61 در عملیات فتح المبین شهید شد. از بچه های هنرستان بود .»

سرداری در مورد نحوه مجروحیت خود می گوید :« نماز مغرب و عشاء  را خوانده بودم .. نفهمیدم که چه بر سرم آمد . درون چادر خواب بودم . اتفاقی که برایم افتاد باعث شده بود تا چند روز بیدار نشوم . موج هوایی ناشی از بمباران موجب می شود تا افسردگی در اثر امواج صوتی و عوامل مخرب محیط جنگی عارض شود . اوضاع زمانی برایم بحرانی شد که دو برادرم پشت سر هم شهید شدند . سال 64 اوج آلام دردهایم بود . 45 روز در بخش اعصاب و روان بیمارستان بقیه ا... بستری شدم . قرص هایی که می خوردم آرامبخش هستند اما از طرفی تأثیرات مخرب و بدی بر روی مفاصل بر جای گذاشته اند .درمان هنوز ادامه دارد . گاهی اوج می گیرد و گاهی آرام می شود . خلاصه حسابی سرمان گرم است.» مرد بهاری ما پس از مدتی که به صورت روز مزد درآموزش و پرورش مشغول به کار است در بهار 66 وارد مخابرات می شود . قبل از عملیات مرصاد نیز مدتی به غرب کشوراعزام می شود و امور تلگراف و تلفن و مخابرات غرب ایلام را بر عهده می گیرد . اداره ارتباطات بین الملل ، چاپ و تکثیر ، متصدی دفتری دبیرخانه ، مسئول بایگانی فنی ، شبکه هوایی ، کابل ، تلفن همگانی و سالن امتحان MDFمرکز تلفن شهرک خاوران مکان هایی است که او در آن کار کرده است . علی رغم مشکلاتی که دارد باز هم با اراده ای محکم درس را ادامه می دهند وهنوز مصمم است تا مراتب بالای علمی را طی کند . بهار 76 ازدواج می کند و قبل از آن در بهار 74 اتفاق میمون وبس مبارک برایش رخ می دهد :«غیر قابل باور بود . اوایل سال 74 من بیرون از خانه بودم . مقام معظم رهبری برای سرکشی و دیدار با مادرم بعنوان مادر دو شهید به خانه ما تشریف آورده بودند . توفیق زیارت ایشان نصیبم شد وخیلی دعاگویشان هستم .»

ریحانه وسمانه نام دختران سرداری است که پدر را سرافرازانه دوست دارند واو نیز از صمیم جان دوستشان دارد .محمد صادق چند روز بعد از مصاحبه با تحریریه پیام تهران تماس گرفت . او گفت : «اگر ممکن است اسم دوستان شهیدم را حتماً بیاورید . محمود قیمی ، حسین رضا خانی که پرویز نام کوچکش بود و تبدیل به حسین کرد . کامبیزفرهادی که او نیز نام حسین را انتخاب کرد . شهید حسینی ، آقای مهدی غیاثی ثانی که دانشجوی ممتاز دانشگاه صنعتی شریف بود و واقعاً آقای بود . یک شب خواب دیدم به مخابرات آمده و با لباس روشن نماز می خواند . گفت ما هم کشیک هستیم . گفتم مگه شما هم مخابراتی هستی ؟ گفت آره دارم کشیک می دهم و با ماشین ون به این طرف و آن طرف می روم . فرداد صبح در اداره یک ماشین ون آمد بچه های تست کافو بودند و گریه ام گرفت ، فهمیدم آقا مهدی بر اعمال ما نظارت می کند . فهمیدم شهدا دارند ما رو می بینند . از آنها می خواهم که کمک کنند بتوانم در خط سوم و سومین دسته ای که شهید باکری گفت حرکت کنم .»

ماه رمضان است و باید سریع تر قبل از ظهر به تهران باز گردیم . هر چند هنوز از حرف های دلنشین محمد صادق سیراب نشده ایم اما بالاجبار از او  و خانواده اش خداحافظی می کنیم . با طنین صدای ریزش بارانی که مرد بهاری در دلمان جار ساخت .

 


١١:٣٢ - شنبه ٢٥ بهمن ١٣٩٣    /    عدد : ٦٩٤١٥    /    تعداد نمایش : ٢٩١٨


برای این خبر نظری ثبت نشده است
نظر شما
نام :
ايميل : 
*نظرات :
متن تصویر را وارد کنید:
 

خروج





/i
    اخبار گنجینه   یادداشت   گفتگو   نوشته های شما

    بیسیم چی   زخم های متبرک   مخابرات و جبهه ها   یاد یاران

 

بازديدکنندگان اين صفحه: 148939    |    بازديدکنندگان امروز : 197     |    کل بازديدکنندگان :  2008926    |    بازديدکنندگان آنلاين :  11    |    زمان بارگزاري صفحه :  0.18 ثانیه

كلیه حقوق مادی و معنوی این سامانه متعلق به شرکت مخابرات استان تهران می باشد